دوست داشتی؟
رمان عاشقانه,روزی که ابرها کنار می روند, نسیم میررمضانی, دنیای رمان

رمان روزی که ابرها کنار می روند

  • زبان فارسی
  • 45.6K 👁
  • 226 ❤️
  • 58 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه روزی که ابرها کنار می روند

یه رازی مثل یه غده‌ی چرکی، سال‌هاست تو دل یه خونواده قایم شده و داره از درون می‌پوسونتشون. «مهسا»، دختر جوونی که زندگیش رو با عشق و آرامش ساخته، یهو با یه حقیقت تلخ روبه‌رو می‌شه. حقیقتی که مثل یه پتک، تمام باورهاش رو خرد می‌کنه. حالا «مهسا» باید بین عشقی که بهش ایمان داره و یه رازی که داره خفه‌اش می‌کنه، یه انتخاب سخت کنه. انتخابی که می‌تونه زندگیش رو برای همیشه عوض کنه. تو این گیر و دار، «مهسا» باید یاد بگیره که چطور با گذشته‌اش روبرو شه و زخم‌های کهنه رو التیام ببخشه. بالاخره یه روز ابرها کنار می‌رن و خورشید امید دوباره می‌تابه؟ آیا «مهسا» می‌تونه تو اون روز، دوباره طعم خوشبختی رو بچشه؟

پارت اول

فصل اول
آخر وقت بود مطب خلوت و خیابون پشتی شلوغ... روی صندلی نشسته بودم و غرق در افکارم بودم که
صدای بوق ماشین ها رشته ی افکارم رو پاره کرد... یکی ممتد و بلند، یکی کوتاه و یکی...
توی اون شلوغی صدای جیک جیک یه پرنده توجه ام رو به خودش جلب کرد.
پشت پنجره یک درخت چنار بود که اگه خوب دقت می کردی چند تا آشیانه پرنده روش خودنمایی می کرد... انگاری که این پرنده بعد از یه روز کاری واسه ی جوجه هاش غذا آورده بود.
هوا سرد بود، آسمون کبود و گرفته... پاییز داشت نم نم جایش را به عروس زمستان می داد.
از جا بلند شدم خیره شدم به پرنده ی مادر و جوجه هایش که چه عاشقانه به آنها غذا می داد.
بی اختیار یاد زندگی ام افتادم
ما زِ یاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
آهی کشیدم نخواستم خاطرات را مرور کنم، نشستم پشت پنجره اتاقم و آروم رفتم تو فکر... فکر خاطرات مامان.
قصه ی زندگی مادرم همیشه برام جذاب و دلنشین بوده و با اینکه چند باری برایم تعریف کرده بود اما هر بار که می شنیدم برایم تازگی داشت... ولی این بار خودم دوست داشتم مرورش کنم.
ـ پدرت قبلاً یه بار ازدواج کرده بود و یه دختر داشت به اسم مهتا... تو یه تصادف مادر مهتا میمیره ومهتا هم پیش مادربزرگش می مونه.
مادرم یه روز اتفاقی میره خونه ی خواهر شوهرش یعنی عمه بدریِ من، مهتا رو اونجا می بینه از عمه بدری می پرسه:
ـ این بچه ی کیه؟
اونم میگه بچه ی همسایه است چند ساعتی گذاشته پیش من تا به کارهاش برسه.
مامان هم حرف خواهر شوهرش رو قبول میکنه و دیگه چیزی نمیگه، البته این طور که خودش تعریف می کرده انگار به ذهنش هم خطور نمی کرده که این دختر، دختر شوهرش باشه.
بابا و مامان توی دانشگاه هم کلاسی بودند که بابا از مامان خوشش میاد، اما هیچ وقت نتونسته اینو به زبان بیاره چون اون موقع ها ازدواج کرده بوده... به عبارتی زن داشته اما ازدواجش با عشق نبوده تو سن کم یعنی وقتی از سربازی بر می گرده مادربزرگم براش میره خواستگاری، اونم بدش نمیاد و قبول میکنه و این میشه که با مادر مهتا ازدواج میکنه.
بعد از یه سال که از ازدواجشون میگذره کنکور شرکت میکنه، رشته پرستاری قبول میشه و میره دانشگاه... مامان من سال بعد دانشگاه قبول میشه تو همون رشته پرستاری.
بابا از مامان خوشش میومد اینو خودش تعریف می کرد میگفت یه روزکه برای انتخاب واحد رفته بودم دانشگاه، یه دختری رو دیدم که توی سالن سر در گم بود معلوم بود سال اولیِ یه برگه هم دستش بود نمی دونست کجا باید بره و چیکار کنه... رفتم جلو سلام دادم و گفتم:
ـ می تونم کمکتون کنم؟
ـ سلام... بله ممنون میشم برای ثبت نام اومدم اما نمی دونم باید چیکار کنم و کجا برم؟!
ـ رشته تون چیه؟
ـ پرستاری
ـ هم رشته ایم ولی ترم سومم...
راهنماییش کردم کجا بره و چیکار کنه، این اولین برخوردمون بود... بعد از اون روز سر چند تا کلاس با هم بودیم... من از وقار و متانت مادرت خوشم میومد اما هیچ وقت به خودم اجازه ندادم بیشتر از این در موردش فکر کنم، چون زن داشتم زندگی داشتم و باید به زندگیم مقید می بودم اما همیشه برام تحسین برانگیز بود.
دو سال که از ازدواج پدرم با مادر مهتا می گذره خدا مهتا رو بهشون میده وزندگی براشون طعم دیگه ای می گیره... اما این خوشی بیشتر از شش ماه دوام نداشته.
یه روز که مادر مهتا برای خرید میره بیرون، یه راننده خواب آلود باهاش تصادف میکنه و مادر مهتا درجا جونش رو از دست میده.
پدرم آدم تو داری بوده، دوست و رفیق صمیمی هم نداشته که بخواد از زندگی خصوصی اش براش بگه بنایراین کسی از بچه های دانشگاه از وضعیت تاهل پدرم خبر نداشت... حتی وقتی بعد از مرگ همسرش به خاطر نگهداری از مهتا مجبور میشه یه ترم مرخصی بگیره... کسی کنجکاو نمیشه که چرا مرخصی گرفته.
بعد از اتمام مرخصی تصمیم بر این میشه که مهتا پیش مادربزرگ مادریش بمونه... مادربزرگ مهتا پیر نبود حدودا چهل و پنج ساله بوده پس به راحتی از پس بچه داری بر میومده مخصوصاً اینکه مهتا یادگار تنها دخترش بود.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان روزی که ابرها کنار می روند
  • سحر

    در پارت 1680

    خیلی خیلی قشنگ بود و کلی درس زندگی قلمتون مانا

    ۲ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از لطف شما

    ۲ ماه پیش
  • اشرف

    در پارت 1680

    سلام خدا قوت خیلی زیبا وآموزنده بود ممنونم عزیزم بسیار لذت بردم قلمت مانا

    ۲ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از لطف شما خوشحالم که خوشتون اومد

    ۲ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1680

    خدا قوت عزیزم رمانی از ماجراهای واقعی بود نه شخصیت های پولدار و تکراری. قلمت مانا

    ۳ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    🙏

    ۳ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 1570

    رمان اموزنده و زیباییه خداقوت

    ۴ ماه پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از لطف شما

    ۴ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 850

    نکنه داشته قاچاق مواد میکرده پسرشم پوشش بوده؟؟؟

    ۱۰ ماه پیش
  • ماهرخ

    در پارت 490

    خداقوت عالی بود

    ۱ سال پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از لطف شما

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    در پارت 330

    خدا قوت اما خیلی کوتاه بود

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    در پارت 310

    بعضی مادرها چقدر خودخواهن ک حاضرند بخاطر پسرشون یه دختر رو بدبخت کنن

    ۱ سال پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ❤️😘

    ۱ سال پیش
  • ماهرخ

    در پارت 250

    عالی خدا قوت

    ۱ سال پیش
  • نسیم میررمضانی | نویسنده رمان

    ممنون از شما

    ۱ سال پیش
  • آقایی

    در پارت 10

    جذاب و شیرین هست

    ۱ سال پیش
  • محدثه

    در پارت 10

    دمت گرم عالیه⁦

    ۱ سال پیش
  • فاطمه

    در پارت 90

    خبلی خوب بود

    ۱ سال پیش
  • موناآشناب

    در پارت 10

    ازشروع رمان خیلی خوشم امد

    ۱ سال پیش
  • تمنا

    در پارت 90

    تاالان پارتهاعالی بود♥️

    ۱ سال پیش
  • ثنا

    در پارت 10

    پارت اولش که ۳ از ۱۰

    ۱ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟