رمان روزی که ابرها کنار می روند
- به قلم نسیم میررمضانی
- 168 پارت
- تمام شده
- زبان فارسی
- 45.6K 👁
- 226 ❤️
- 58 💬
خلاصه رمان عاشقانه روزی که ابرها کنار می روند
یه رازی مثل یه غدهی چرکی، سالهاست تو دل یه خونواده قایم شده و داره از درون میپوسونتشون. «مهسا»، دختر جوونی که زندگیش رو با عشق و آرامش ساخته، یهو با یه حقیقت تلخ روبهرو میشه. حقیقتی که مثل یه پتک، تمام باورهاش رو خرد میکنه. حالا «مهسا» باید بین عشقی که بهش ایمان داره و یه رازی که داره خفهاش میکنه، یه انتخاب سخت کنه. انتخابی که میتونه زندگیش رو برای همیشه عوض کنه. تو این گیر و دار، «مهسا» باید یاد بگیره که چطور با گذشتهاش روبرو شه و زخمهای کهنه رو التیام ببخشه. بالاخره یه روز ابرها کنار میرن و خورشید امید دوباره میتابه؟ آیا «مهسا» میتونه تو اون روز، دوباره طعم خوشبختی رو بچشه؟
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان روزی که ابرها کنار می روند - پارت 168
ِ ـ آره از فامیل های دور شوهرمِ... کارمند بانکِ، خانواده ی خوبی هم داره که میشناسیمشون و پسر خوش تیپی هم هست ـ پس مبارک باشه... بد به دلت راه نده این نگرانی برای هر مادری طبیعی... حالا پاشو پاشو بریم تو یه چای بدم بخوری علی بیاد ببینه دختر خاله اش خشک و خالی اومده و رفته حسابی ناراحت میشه. اون شب...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان روزی که ابرها کنار می روند - پارت 167
*********************** یک سال بعد خدا به ما دختری هدیه کرد که فوق العاده شبیه مادر علی بود... علی اسمش رو گذاشت هدیه و من هم موافق بودم. علی خیلی خوشحال بود و مثل پروانه دورِ هدیه می گشت... شب ها خودش اونو می خوابوند اگه بیدار میشد شیر بخوره علی همراه من و هدیه بلند...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان روزی که ابرها کنار می روند - پارت 166
مامان گوشه لبش رو ورچید و با دلخوری گفت: ـ آقا مهران شمام چه حرفهایی می زنی؟... اونم هر چی نبود آدم که بود حالا هم که مرده خوبیت نداره پشت مرده بد بگی بابا پوزخندی زد و گفت: ـ هوم... آدم؟!.... آدمی را آدمیت لازم است علی پرید وسط حرفش و گفت: ـ اما اگه اجازه بدید من و مهسا تصمیم گرفتیم براش قبر بخر...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان روزی که ابرها کنار می روند - پارت 165
اون روز توی مطب هم همه اش فکرم مشغول بود. بهناز به تازگی صاحب نوه شده بود و خیلی خوشحال بود... دختر دومش هم خواستگار داشت و در شرف ازدواج بود. طرف های ظهر که خلوت شده بود از اتاقم بیرون اومدم دیدم بهناز یه جعبه توی دستشِ و اصلاً حواسش به دور و اطرافش نیست... رفتم بالای سرش ایستادم باز هم متوجه نش...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش

نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
ممنون از لطف شما
۲ ماه پیشاشرف
در پارت 1680سلام خدا قوت خیلی زیبا وآموزنده بود ممنونم عزیزم بسیار لذت بردم قلمت مانا
۲ ماه پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
ممنون از لطف شما خوشحالم که خوشتون اومد
۲ ماه پیشماهرخ
در پارت 1680خدا قوت عزیزم رمانی از ماجراهای واقعی بود نه شخصیت های پولدار و تکراری. قلمت مانا
۳ ماه پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
🙏
۳ ماه پیشماهرخ
در پارت 1570رمان اموزنده و زیباییه خداقوت
۴ ماه پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
ممنون از لطف شما
۴ ماه پیشماهرخ
در پارت 850نکنه داشته قاچاق مواد میکرده پسرشم پوشش بوده؟؟؟
۱۰ ماه پیشماهرخ
در پارت 490خداقوت عالی بود
۱ سال پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
ممنون از لطف شما
۱ سال پیشماهرخ
در پارت 330خدا قوت اما خیلی کوتاه بود
۱ سال پیشماهرخ
در پارت 310بعضی مادرها چقدر خودخواهن ک حاضرند بخاطر پسرشون یه دختر رو بدبخت کنن
۱ سال پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
❤️😘
۱ سال پیشماهرخ
در پارت 250عالی خدا قوت
۱ سال پیش
نسیم میررمضانی | نویسنده رمان
ممنون از شما
۱ سال پیشآقایی
در پارت 10جذاب و شیرین هست
۱ سال پیشمحدثه
در پارت 10دمت گرم عالیه
۱ سال پیشفاطمه
در پارت 90خبلی خوب بود
۱ سال پیشموناآشناب
در پارت 10ازشروع رمان خیلی خوشم امد
۱ سال پیشتمنا
در پارت 90تاالان پارتهاعالی بود♥️
۱ سال پیشثنا
در پارت 10پارت اولش که ۳ از ۱۰
۱ سال پیش

سحر
در پارت 1680خیلی خیلی قشنگ بود و کلی درس زندگی قلمتون مانا