دیار آشوب به قلم سیده نرجس کشاورزی و دیبا کاف
پارت دوم :
در استانه در روبروم ایستاد و دست زیر شالم برد. دسته مویی رو روی پیشونیم ریخت و گونه هام رو نیشگون گرفت تا سرخ به نظر بیاد.
_بیست و هشت سال فاصله سنی چی؟ اونم مهم نیست؟
دستاش از حرکت ایستاد. چند ثانیه ای چیزی نگفت. اما بعد تو چشمام خیره شد و جواب داد:
_یکمی هم به فکر بابات باش... دوست نداری که مثل ناجیه زن یه کسی بشی که ورت داره ببرت کشور خودتون میون جنگ و کشت و کشتار؟
چیزی نگفتم که دست پشت کمرم گذاشت و تو اتاق انداختم. چند دقیقه ای طول کشید بتونم سرم رو بالا بگیرم. نگاه از لبخند زشت و چروکیده اش گذروندم و به بابا نگاه کردم که تو جاش دراز کشیده بود و با غصه نگام میکرد. میدونستم اونم مخالفه زن همچین آدمی بشم. واسه همین مصمم تر از قبل به هیکل گنده اش نگاه کردم که چاییش رو میخورد و کثیف نگام میکرد. اخم غلیظی روی صورتم نشوندم. بدون اینکه نگاه ازش بگیرم خطاب به شبانه گفتم.
_برای چی راهش دادی خونه؟
یکه خورده لیوانش رو تو نلبکی رها کرد. مدل نشستنش هم ناجور بود. این بشر کلا ناجور آفریده شده بود.
_بشین دختر جون با هم حرف میزنیم.
بدون اینکه از جام تکون بخورم گفتم:
_خوبه میدونی جای دخترتم
_خیلی با یکی همسن دخترشون ازدواج کردن
_اون خیلیا غلط کردن... تو هم غلط میکنی راه به راه سرتو مثل یابو میندازی میای تو این خونه
_من جایی که دعوت نشم نمیرم.
شبانه که معلوم بود هول کرده بازوم رو فشار داد و گفت:
_آقا نوذر راست میگه من ازش خواهش کردم بیاد.
بازوم رو با حرص از بین دستش بیرون کشیدم.
_نوذر دیگه چه سرطانیه؟
_خاک بر سرم آشوب این چه حرفیه؟
شبانه که داشت جلز و ولز میکرد رو نادیده گرفتم و به طرف نوذررفتم. یقه کت مسخره اش رو بین دستام گرفتم و به سختی از جا بلندش کردم. جعبه شیرینی رو هم که آورده بود از رو زمین برداشتم و به بغلش دادم. روبروش ایستادم و با صدای بلندی گفتم:
_بار آخری باشه که پاتو میذاری اینجا... این خونه حرمت داره... دوست ندارم با قدمای یه مواد فروش نجس بشه و حرمتش بشکنه.
جملاتم به حدی محکم بود که به طرف در بره و کفش هاش رو پاش کنه. شبانه میخواست دنبالش راه بیافته و ازش معذرت خواهی کنه اما جلوش رو گرفتم و به جاش خودم دنبالش رفتم. تا دم در دنبالش رفتم و حین خروجش گفتم:
_دیگه این دور و برا پیدات نشه.
پوزخندی زد و بیرون رفت که در رو کوبیدم و بهش تکیه دادم. اینم شده بود قوز بالا قوز. باید با شبانه اتمام حجت میکردم که دیگه همچنین کاری نکنه. حق داشت منو پلی واسه خلاص شدن از این بدبختی حساب کنه. دختر خودش نبودم که دلش برام بسوزه و به فکر آینده ام باشه.
در حیاط رو قفل کردم و به خونه برگشتم. مانتوم رو از تنم بیرون کشیدم و تیشرت توی تنم رو مرتب کردم. صدای غر زدنای شبانه دم گوش بابا داشت آزارم میداد. واسه همین پا تو اتاق گذاشتم. با دیدنم از جا بلند شد و روبروم ایستاد.
_این چه غلطی بود کردی؟
_اتفاقا درست ترین کارو انجام دادم
_وحشی شدی؟ لاتی شیرجه میزنی یقه اون بنده خدا رو میگیری؟
_بنده خدا؟ هه... فکر نکنم خدا هم این یارو رو به بندگی قبول کنه بس که بیخوده... اون بنده شب شیطانه
_با من بحث نکن آشوب... خر کله ات رو گاز گرفته... نمیدونی اون بلیط خوشبختیته؟
این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان
😂😂😂😂😂
۵ ماه پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
😂
۵ ماه پیشسارا
0یکم چاخان شد
۲ سال پیششیوا
1تا جایی خوندم خوب بود
۲ سال پیش
دیبا کاف | نویسنده رمان
خوشحالم دوست داشتید
۲ سال پیشسپیده
0تا اینجا که خوب بود
۲ سال پیشسهیل
1فعلن که خوبه
۲ سال پیشفاطی
1خوبه
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

معصومه
0فقط اونجا که گفت نوذر دیگه چه سرطانیه😂بلیط خوشبختی؟ والا به این بیشتر میاد بلیط بدون برگشت به جهنم باشه