لیست کلیه پارتهای رمان دیار آشوب : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 55
-
رمان دیار آشوب - پارت 1
میله اتوبوس رو محکم نگه داشتم و انگشتای دست دیگه ام رو مشت کردم. با پام روی زمین ضرب گرفتم و بدون توجه به پوست دون دون شده پشت دستم، شقیقه ام رو به شیشه چسبوندم. چقدر دیگه قرار بود تحقیر بشم؟ چندبار دیگه باید واسه چیزی که هیچ حقی تو انتخابش نداشتم خورد میشدم و دم نمیزدم؟چقدر دیگه باید خودخوری م...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 2
در استانه در روبروم ایستاد و دست زیر شالم برد. دسته مویی رو روی پیشونیم ریخت و گونه هام رو نیشگون گرفت تا سرخ به نظر بیاد. _بیست و هشت سال فاصله سنی چی؟ اونم مهم نیست؟ دستاش از حرکت ایستاد. چند ثانیه ای چیزی نگفت. اما بعد تو چشمام خیره شد و جواب داد: _یکمی هم به فکر بابات باش... دوست نداری ک...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 3
_خوشبختی من یا تو؟ _همه مون _من این خوشبختی رو نمیخوام _خواستنی نیست مجبوربه _اونوقت کی میخواد مجبورم کنه؟ تو؟ _لج نکن آشوب جان _دیدی داد و بیداد جواب نمیده داری از در دوستی وارد میشی ولی فایده نداره... من زنش نمیشم... حتی اگه از کشنگی بمیرم و تو لجن دست پا بزنمم زنش نمیشم... این بحث همی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 4
احساس خطر کردم که شروع به دویدن کردم. با قدم های بلند میدویدم و آقای عزیزی هم پشت سرم می اومد. گاهی به عقب برمیگشتم و گاهی نفس نفس میزدم. اونم انگار قصد خسته شدن نداشت که پا به پام میدوید. تو خیابون اصلی پیچیدم و چند لحظه ایستادم. خیابون پر از مغازه طلافروشی بود. مغازه هایی که همه دراشون قفل بو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 5
رستوران به خاطر صبح زود بودن، حسابی خلوت بود و فقط یه زن و مرد میانسال یه گوشه دنج نشسته بودند. یه بار برای استخدام اینجا اومده بودم اما صاحبش تا فهمید ملیتم افغانه قبولم نکرد. پسره طلا فروش روبروم نشسته بود و داشت با خیال راحت غذاش رو میخورد. از این بیخیالیش حرصم گرفت. _نمیخوای خودت رو معرفی...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 6
دیگه میتونم با این کاری که توی تورم افتاده گلیم خودم و خانواده ام رو از آب بکشم بیرون و شر نوذر رو از سرم باز کنم. سیم کارت رو روی گوشی انداخت و روشنش کرد. _تا ساعت ۱۱ فعال میشه... برنامه واتساپ هم توی گوشیت داری وصلش کن تا شب بتونم بهت پیام بدم _واس تاپ چیه ؟ _واس تاپ نه واتساپ... یه پیام رس...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 7
نفس عمیقی کشیدم و نگاهم رو دور تا دور خیابون چرخوندم. بعد از بلایی که سر شیشه کافه روشنا آورده بودم دوباره اومدنم به این خیابون ریسک بزرگی بود. از نبودن آقای عزیزی مطمئن شدم که در مغازه طلا فروشی رو زدم. چکاد نگاهی به بیرون مغازه انداخت و با دیدنم در رو باز کرد. وارد مغازه شدم و پشت دستم روی پیش...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 8
_از مفت خوری خوشم نمیاد... اگه نمیخوایش بده صدقه... حساب بی حساب... عزت زیاد. خواستم از مغازه بیرون برم اما با جمله اش از حرکت ایستادم. _اگه بری بازم در به در یه جا میشی بدتر از کافه روشنا... نرو... به فکر آینده خودت و خانواده ات باش. دستم به دستگیره در فشار دادم و با صدای آهسته ای گفتم: _جل...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 9
من هم خجالت زده پشت سرش رفتم و کنارش قرار گرفتم. دختر از جاش بلند شده بود و داشت با چکاد خوش و بش میکرد. از زیر فرم سفیدش شکم برجسته اش زیادی توی چشم بود. چکاد به میز لم داد و با صمیمیت گفت: _انگار تو اینجایی... مگه نرفته بودی؟ دختره نیم نگاهی به من انداخت که سرم رو تکون دادم و سلام کردم. احساس...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 10
به دستام نگاه کردم. راست میگفت انگشت های بلند و ناخن های مربعی کشیده داشتم. چرا به این چیز ها خودم دقت نکرده بودم؟ توی این بیست و چند سال زندگی فقط دنبال دو لقمه نون بودم... مگه من دل نداشتم؟ مگه من دختر نبودم؟ مگه نمی گن زیبایی زن به لطافت و زنانگییشه؟ پس چرا من هیچ وقت نخواستم این ویژگی ها رو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 11
پیتزا رو با لذت تمام خورده بودم و حالا اینجا زیر دست آرایشگر داشت از دماغم میومد. هربار که وکس رو از رو صورتم میکشید دادم بلند میشد از بس که درد داشت. بالاخره بعد از نیم ساعت کارش تموم شد که پنبه ای روی پوستم کشید و گفت: _چقدر تغییر کردی قشنگم... رنگ و روت باز شد خیلی... ببینم هفده هجده سال بیش...
بروزرسانی در : ۱۰۱۲ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 12
دو هفته ای از شروع کارم تو مطب میگذشت. خداروشکر نسبت به کارای قبلیم کار راحت تری بود. هم محیط سالمی داشت و هم کارم بیشتر پشت میز نشینی بود. خانم دکتر یا همون تمناهم زن خوبی بود. البته مثل چکاد خون گرم نبود و خیلی باهام صحبت نمیکرد. فقط و فقط درباره کار باهام حرف میزد نه مسائل دیگه حتی نپرسیده...
بروزرسانی در : ۱۰۱۱ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 13
_من که هنوز حقوق نگرفتم که بخوام بهت شام بدم. چکاد هم کمربندش رو بست و ماشین رو به راه انداخت. صدای ضبط رو کمی پایین برد و گفت: _عیبی نداره... من میدم حقوق که گرفتی دو دفعه شام میدی _نه بابا... چه خوش اشتها... نمیخواد دست و دلبازی کنی... یکم پس انداز دارم... شام امشب مهمون من... فقط یه جا برو...
بروزرسانی در : ۱۰۱۰ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 14
ظرف غذاها رو از روی صندلی عقب برداشتم و بغل کردم. بوی خوبشون عقل رو از سر میپروند. چه خوب که امشب بابا و شبانه هم غذای خوب میخوردن. به طرف چکاد برگشتم و طبق چیزی که تو سرم بود مهربون تر از همیشه به چشمای رئوفش خیره شدم. _چکاد؟ انقدر با اغواگری صداش زده بودم که لحظه ای به لبام چشم دوخت و ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۹ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 15
صبح زودتر از همیشه از خواب بلند شدم. وقتی داشتم دست و صورتم رو میشستم تغییر زیبایی رو توی صورتم حس میکردم. انگار واقعا پی برده بودم که من دخترم و روحیاتم لطیفه. به دست هام خیره شدم. ناخن های ژلیش شدم سفیدی و کشیدی انگشتام رو دوچندان کرده بود و حسابی خودش رو به رخ میکشید. ابرو هام کمونی شده بو...
بروزرسانی در : ۱۰۰۸ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 16
مغزم اما سکوت رو شکست و یه دنیا سوال و جواب داشت. چی شد؟ خودمم نمیدونستم. ناگهانی تصمیم گرفته بودم و تبعاتشم یهویی داشت سبز میشد. تا اینجا اومده بودم این یعنی باید تا تهش میرفتم. _با شمام خانم... نوبت من نشد؟ با صدای زن از جا پریدم و متعجب نگاهش کردم. _بله؟ _میگم مریض قبلی رفت نوب...
بروزرسانی در : ۱۰۰۷ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 17
گوشی رو قطع کردم و آدرس کافه ای که چند خیابون با مطب فاصله داشت رو براش فرستادم. هنذفری روی توی گوشم گذاشتم و پیاده به طرف کافه به راه افتادم. وارد کافه شدم و به اطرافم نگاه کردم. اولین باری بود که بعنوان مشتری وارد یه کافه میشدم. قبل کار کردنم تو کافه روشنا هم که اصلا رنگ همچین جاهایی رو ندی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۶ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 18
برخلاف تصورش پشت سرش از جام بلند شدم و شونه به شونه هم از کافه خارج شدیم. هوا سرد بود. نفسم رو که بیرون فرستادم چیزی مثل دود از دهنم خارج شد. دم در کافه ایستاده بودیم که چکاد گفت: _بارون قشنگیه _میخوام پیاده روی کنم. دستم رو توی دستای پهن و مردونه اش گرفت. گرمای دستش یه حس شیرین مثل تکی...
بروزرسانی در : ۱۰۰۵ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 19
شاید نمیخواست خواهرش ما رو با هم ببینه اما دلیلش رو نمیفهمیدم. میزم رو با فکری مشغول مرتب کردم و با برداشتن کیفم که به صندلی آویزون بود مطب رو ترک کردم. با قدم هایی بلند خودمو به سر خیابون رسوندم. دنبال ماشین چکاد گشتم که دیدمش. تو ماشین شاسی بلندی نشسته بود و مشغول کار با گوشی بود. خواستم ب...
بروزرسانی در : ۱۰۰۴ روز پیش
-
رمان دیار آشوب - پارت 20
بینیم رو بالا کشیدم و گفتم: _با این دیوونه میمونی؟ مکث چند ثانیه ایش نگرانم کرد. انتظار داشتم همون لحظه بگه حتما. بگه تا همیشه. اما فقط گفت: _تا جایی که بتونم. بازم به روی خودم نیاوردم. ازش فاصله گرفتم و در حالی که صورتم رو پاک میکردم گفتم: _راه بیافت که منم واست سوپرایز دارم _خ...
بروزرسانی در : ۱۰۰۳ روز پیش
