دوست داشتی؟
slider

رمان فریه پینوکیو

  • زبان فارسی
  • 82.4K 👁
  • 404 ❤️
  • 323 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه فریه پینوکیو

میدانی فریه چیست ؟ همان دروغی که من تقاص اش را دادم . من پینوکیو ساده ایی بودم که در شهر احمق ها دست و پنجه نرم میکردم امید به ادم شدن داشت . زندگی من همان نمایش خیمه شب بازی در شهر احمق ها بود که توسط روباه مکار و گربه نره به این نمایش برده شدم. اما پری مهربان داستان من شباهنگی بود که سعی در خاموش کردن روشنایی اش داشتم ، درخشان تر از قبل درخشید . نجاتم داد . حیات من فریه پینوکیوست.

پارت اول

این داستان براساس واقعیت می باشد و قسمت کمی از رمان زائیده ذهن نویسنده است.
-------
مقدمه:
ندانم این چه رسم روزگار است
که دختر داشتن هم عیب و عار است
اگر گویى زنت زاییده دختر
براى مرد فحشى آبدار است
عداوت با زن و دختر در اعراب
ز عهد جاهلیت یادگار است
ز تازى پارسى کرده است تقلید
بدین قلاده گر اکنون دچار است
و گرنه آدمى چه ماده چه نر
بهین آثار صنع کردگار است
پروین اعتصامی
-------
قسمت اول :
گذشته :
یک دور، دور خودم چرخیدم . همیشه همین کار را میکردم . پارک کمی شلوغ بود .
دستشویی با اجر نمای زرد و سفید آخر پارک خودنمایی میکرد .دوباره با دقت دور و اطرافم را از زیر نظر گرداندم .هیچ کس تعقیب ام نمی کرد.
خیلی سریع خودم را به دست شویی رساندم .
بوی نامطبوع این مکان حالم را دگرگون کرد . دستم را جلوی بینی ام گرفتم و عق زدم .مجبور بودم .
در هفته سه بار این بساط را داشتم.
مقنعه از سر کندم و شال طرح دار آبی رنگ را از توی کیف بیرون کشیدم و روی سرم جایگزین کردم .
مقنعه را تا کردم و توی ‌کیف ام گذاشتم.استرس داشتم .همیشه این جابه جایی تلنگری غریب و تلخ به روحیاتم میزد .
وای اگر بابا یا مامان می فهمیدند...
وای اگر آشنا یا همسایه ایی من را میدید باید قبر خودم را با دستان خودم میکندم.
اما این استرس و این بدقلقی های درون ذهنم همه عادت شده بودند .
در آیینه پر لک و کثیفی بی اندازه ،خودم را برسی کردم .
تکه ایی از موهای سیاه ام را از زیر شال بیرون کشیدم و توی صورتم جا دادم.
انگار دختر های سوسول .
لبخندی از این تفکر روی صورتم جا خشک کرد .
صدای زنگ موبایل ام من را به خودم آورد. با شتاب موبایل ام را از توی زیپ کنار کیف ام بیرون کشیدم.
دلم غنج رفت برایش .
نامش را دخترانه ذخیره کرده بودم .چون میدانستم کسی به فاطمه سادات شک نمیکند که پسر است .
تماس را جواب دادم .
_ سلام عزیزم .
_ به روی ماهت دلبر ... کجایی ؟ من جای همیشگی ام ... نمیبینمت.
هول شدم .
صدای دلنشین اش من را هول میکرد .
_ الان میام ... یه دقیقه صبر کنی اومدم .
_ باشه .
بدون حرف تماس را قطع کردم .
تا زمانی که نقد هست نسیه چرا ؟
کیف را روی دوش انداختم و بدو بدو خودم را جای همیشگی رساندم .
مثل همیشه دویست شش سفید رنگش زیر تک درخت نارنج قرار داشت.
هفتگی سه بار این درخت نارنج شاهد دیدار ما بود .
زمانی که به ماشین نزدیک می شدم از ماشین پیاده شد و با رویی گشوده در را برایم باز کرد .
از همین جا نگاهم روی چشمانش مات شد.
چه چشمان درخشان و تابنده ایی !
قلبم دیگر سر جایش نبود .
هر زمان او را میدیدم همین بساط دلم بود و بس .
لب باز کردم :
_ سلا ...
هنوز سلام را کامل بر زبان نیاورده بودم که در میان بازوان نرم و مهربان اش در هم فشرده شدم .
_ سلام عروسک ... سلام دلبرم .
خجل زده خودم را از اغوشش بیرون کشیدم.
میدانستم لپ هایم گل انداخته .
_ عه فرجام .
_ جان فرجام .
دستش را زیر چانه ام گذاشت و سرم را بالا برد .
نگاهم غرق در چشمان سبز فیروزه ایی اش شد .
بوسه ایی روی پیشانی ام گذاشت و گفت :
_ طاقت ندارم ... چرا نگاهت رو ازم میدزدی؟
باز هم خجالت کشیدم. تک خنده ایی کردم.
قدمی عقب گذاشت و در ماشین که باز بود را گرفت و گفت :
_ سوار شو دلبر .
با طمأنینه سوار شدم .
در را بست و سریع خود اش هم سوار شد. هیچ وقت ندیدم بابا برای مامان در ماشین را باز کند .یا او را در آغوش بگیرد یا به او دلبر یا حتی عزیزم بگوید .
اما من تمام این ها را دارم . هرچند اگر می فهمیدند زنده ماندنم صفر بود .
چرا در جامعه من ، چرا در خانواده من دعوای مامان و بابا عادی بود اما محبت کردن ، عاشق بودن بی آبرویی جای میگرفت ؟
فرجام پخش ماشین را روشن کرد .اهنگ شاد خارجی گوشمان را نوازش داد .
ناخداگاه سرم با ریتم اهنگ بالا و پایین شد .
چه شادی و شوری داشت کنارش بودن .
فرجام نیم نگاهی به من انداخت که با ریتم اهنگ سر تکان میدادم ، صدای اهنگ را بالا تر برد .
هیجان من بالاتر رفت .با انگشتانش روی فرمان ضرب گرفت ؛همراه خواننده با صدای بلند شروع به خواندن کرد .
خنده بلندی سر دادم .
انگار اهنگ ‌شاد و ،وجود فرجام باعث ترشح دوپامین و اکسی توسین درونم شده بود .
چه لذتی داشت کنارش بودن .
اهنگ به پایان رسید .
اهنگ دیگری پلی شد که فرجام پخش را خاموش کرد .
متعجب شدم اما با دیدن مجتمع تجاری لبخند ام عمیق تر شد . دستش را روی دستم گذاشت .
_ میدونم بولینگ دوست داری .
حال :
هیچ کس جای من نبود تا بداند چه رنجی میکشم ، همانطور که من جای او نبودم که به خاطر خودخواهی ام بدانم او چه رنجی را خواهد کشید .
به راستی او چگونه من را بخشید ؟
هیچ وقت نفهمیدم و نبودم و نمی دانستم که در دل دردمند و بی پناهش چه غم مهلک و دردناکی داغ زده .
چمدان ام را روی زمین براق و تمیز فرودگاه کشیدم ، نگاهم را بین جمعیت که غربت را در سلول هایم تزریق میکرد چرخاندم .
اینجا هیچ چیزش شبیه ایران نبود .
بین جمعیت ایستادم .نمی دانستم چگونه در چشمانش نگاه کنم .
خجالت میکشیدم .
اما در این ماجرا فقط من نقش نداشتم .همه مقصر بودند .
از دور دختر ریز جسه ایی را دیدم که غم آشنایی را همراه خودش می آورد. قبلا میگفت :
_ دوست دارم موهایم را کوتاه کنم و رنگ فانتزی آبی بزنم .
به او می خندیدم می گفتم:
_ با بیست و شش سال سن چه فکر هایی میکنی .
میخندید و جوابم میداد .
_ به سن نیست به دله .
اکنون با بلوز و شلوار جین سیاه و موهای کوتاه که رنگ فانتزی آبی داشتند ، داشت به من نزدیک میشد.
اشک در چشمانم جست .
خجالت کشیدم.
به سمتم دوید .
خود را در آغوش آرامش یافتم .
صدایم زد .
_ نها .
گذشته :
آخرین توپ را برداشتم ، سنگین بود اما به خاطر زیاد بازی کردن دیگر سنگینی اش به چشمم نمی آمد.
توپ را با سرعت پرت کردم .
توپ با سرعت ده پین سفید را پخش کرد .
با دیدن این صحنه از فرط خوشحالی جیغی کشیدم .
از این یک ساعتی که به بازی پرداخته بودیم این دومین بار بود که توانسته بودم تمام پین ها را پخش کنم .
ورجه وورجه کنان به سمت فرجام رفتم که داشت به شیطنت هایم میخندید .
_ دیدی ... دیدی همش پخش شد .
سر بینی ام را بین انگشتش گرفت و کمی فشار داد .
_ چه عالی ... دیگه برگردیم .
دستش را میان دست های ظریف ام سر داد که با انگشتانم دستش را احاطه کردم .
از مجتمع خارج شدیم.
خبری از آفتاب نبود .
آسمان تاریکی اش را به رخم میکشید .
به ساعت روی مچم نگاه انداختم .
ساعت هفت و چهل پنج دقیقه بود .
ترسیدم !
گفته بودم از شش تا هشت کلاس دارم .
تا برمیگشتم هشت و نیم میشد .
دستم را از بین دستان فرجام بیرون کشیدم .
ایستاد .
تعجب کرد .
پرسید :
_ چی شده ؟
_ باید سریع برگردم ... دیرم شده .
_ گفتی کی باید خونه باشی ؟
_ هشت و نیم .
فرجام بیخیال دستم را دوباره بین دستان اش گرفت .

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

عضویت در رمان
عضویت در رمان رایگان بخون!

میتونی این رمان رو با دریافت سکه، رایگان بخونی!!

عضویت در رمان
عضویت در رمان هنوز عضو رمان نشدی؟

برای اینکه بتونی این رمان رو بخونی باید عضو رمان بشی. پس همین الان روی دکمه زیر ضربه بزن تا درخواستت ارسال بشه.

نظرات رمان فریه پینوکیو
  • نخزات

    در پارت 21

    خوب بود و ممنون از زحمات نویسنده گرامی

    ۲ ماه پیش
  • سمیه

    1

    عالی عالی عالی عالی

    ۳ ماه پیش
  • زهراسادات

    در پارت 91

    وای ایولااا داری احیا...😇😇

    ۳ ماه پیش
  • زهراسادات

    در پارت 51

    ازنوع روایت گری لذت میبرم.قلم پخته ای دارید فعلابه شخصیتی علاقمندنشدم ولی امیدوارم نها خیلی ناامیدمون نکنه

    ۳ ماه پیش
  • زهراسادات

    در پارت 22

    ازنوع نوشناریتون لذت بردم..امروز کلی گشتم تااین رمان جذبم کرد بین باقی رمانهای کلیشه ای.ممنون

    ۳ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 520

    سلام خسته نباشی عالی بود

    ۴ ماه پیش
  • شهناز

    در پارت 160

    عالیه خسته نباشی عزیزم

    ۵ ماه پیش
  • پریا

    در پارت 160

    مثل اینکه نها با من همشهریه خیلی دوست دارم رمانی که میخونم محل زندگیشون شهر خودم باشه چون قشنگ تصور میکنم جاهایی که رفتن رو ممنون از نویسنده رمان😍

    ۱ سال پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    😍😍

    ۵ ماه پیش
  • ALA

    در پارت 100

    محمود مثل عموی منه عموم دختراشو کتک میزنه پسرشو دوست داره البته برادر زاده هاشو دوست داره برای مثال من انقد لوسم میکنه و وقتی میخواددختراشوجلوی جمع کتک بزنه میرم پیشش میشینم ودختراشو پیش خودم میشونم تا کتک نخورن منو دخترای عموم همسنیم من۲۴سالمه اما همیشه اونارو خرد میکنه جلوی جمع امابابامنولوس میکنه

    ۱۲ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    😢

    ۵ ماه پیش
  • الا

    در پارت 520

    نرجس جون عالی بودقلمت محشره میشه ی جور کنی فصل دومش روهم بنویسی لطفا

    ۱۲ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم . نه فصل دوم نداره ❤

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 10

    سلام پارت زیبای بود

    ۶ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    ۵ ماه پیش
  • نفس

    در پارت 260

    حالم از این زن که اسم مادر و یدک می کشه بهم می خوره این از نامادری هم بدتره اسم همه مادرارو بد کردم عوضی انگار خودش جنس مونث نیست با این رسم مسخرش

    ۶ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    😅

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    در پارت 350

    اگه اون موقع ها واقعا زبان یاد می گرفت الان راحت بود هر چقدر زجر بکشه حقشه

    ۶ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    در پارت 520

    خوب شد دوباره نرفت طرف فرجام

    ۶ ماه پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    😄

    ۵ ماه پیش
  • دریا

    در پارت 510

    خوب چی شد از کجا به کجا رسیدی زندگی چرخ و فلکه

    ۶ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!
درخواست عضویت
هنوز عضو رمان نشدی؟