پارت پنجاه و دوم :

یه کم استرس داشتم واقعا با جه اعتمادی میخواستم دنبال دکتر برم؟ تو دلم به خودم تشر زدم. با همون اعتمادی که چند میلیون پول رو کردم تو جیب یه آدم ناشناس که من رو از مرز رد کنه. توی دلم آشوب به پا شد.

انگار قلبم رو تو کوره آتش انداختن و سوزوندن. واقعا چرا اعتماد کردم که الان اینجام؟ دیار کیوان رفت تا ماشین رو بیاره. من هم به دیوار تکیه زدم. کل پول و زندگیم رو به باد داده بودم. فقط به خاطر Û

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    خوبه ی آدم خوب سر راهش اومد ممنون زیبا بود💐🙏

    ۳ سال پیش
  • ابوذر

    1

    اینم شانس

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    خانواده چکادازکجافهمیدن؟

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️