دیار آشوب به قلم سیده نرجس کشاورزی و دیبا کاف
پارت پنجاه و دوم :
یه کم استرس داشتم واقعا با جه اعتمادی میخواستم دنبال دکتر برم؟ تو دلم به خودم تشر زدم. با همون اعتمادی که چند میلیون پول رو کردم تو جیب یه آدم ناشناس که من رو از مرز رد کنه. توی دلم آشوب به پا شد.
انگار قلبم رو تو کوره آتش انداختن و سوزوندن. واقعا چرا اعتماد کردم که الان اینجام؟ دیار کیوان رفت تا ماشین رو بیاره. من هم به دیوار تکیه زدم. کل پول و زندگیم رو به باد داده بودم. فقط به خاطر Û
لطفا صبر کنید...

Aa
1خوبه ی آدم خوب سر راهش اومد ممنون زیبا بود💐🙏