پارت پنجاه و چهارم :

دیار با چند تا آدم گردن کلفت دستگاه رو آوردن و توی اتاق گذاشتند. دماسنج اتاق رو چک کردم. جیوه قرمز رنگش مثل همیشه دمای مناسب برای خشک شدن میوه ها رو نشون میداد. اومدم برگردم که به دیار برخورد کردم. با دست هاش جفت بازوم رو گرفت.
تو چشم هام زل زد. چشم هاش بیشتر از همیشه براق بود. من بدتر به خودم اومدم و کنار کشیدم که دستاش کنارش افتاد. جو اتاق مناسب نبود. یه چیزی پروندم.
_آقا محمود تا ساØ

این پارت به قلم نگاشته شده است و مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • Aa

    1

    ممنون زیبا بود 👏👏👏🙏💐

    ۳ سال پیش
  • ماهرخ

    1

    سلام عزیزم عالیه قلمت . مرسی ک انقد پارت های طولانی میذاری

    ۳ سال پیش
  • اسرا

    1

    تشکرات بابت پارت طولانی

    ۳ سال پیش
  • ندا

    1

    ممنون عالی وممنون که پارت طولانی شده

    ۳ سال پیش
  • رستا

    1

    سلام.من از دیروز هست ک رمان شما رو شروع کردم و از انتخابم خیلی راضی هستم.تا اینجا ک عالی بود.رمان زندگی نامه فرد واقعی هست؟

    ۳ سال پیش
  • سیده نرجس کشاورزی | نویسنده رمان

    رمان کاملا تخیلیه😁

    ۳ سال پیش
  • الناز

    2

    ممنون خیلی پارت طولانی بود😍😍

    ۳ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️