پارت پنجاه و پنجم :
چنددقیقهای در سکوت مشغول جگرخوردن بودیم که صدای زنگ گوشی، سکوت کوتاه بینمان را پر کرد و دستمالی از جعبهی چوبی روی میز برداشتم. سرانگشتانم را با آن تمیز کردم و گوشی را از جیبم بیرون آوردم. آهسته زیر لب گفتم: آقاجونه!
تماس را وصل کردم. حواسم به مهیاس بود که کنجکاوانه چشم به من دوخته بود.
- سلام آقاجون.
لحنش تند و زمخت بود.
- هرجا هستی نیمساعت دیگه خونه باش، کارت دارم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
😂😂انشاالله 🤲
۲ ماه پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💞💞💞💞
۲ ماه پیشریحانه
1فقط خدا کنه دیار پسر هم همون خاستگار ماجون نباشه
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
انشالله که نیست😉
۲ ماه پیشمیم
1نمی فهمم آخه ماجون دیگه چرا،گیریم همه مخالف ازدواجش باشن،چرا تنهاش می ذارین😠🙏🏻
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
به نظرتون پناه بهش چی گفته؟
۲ ماه پیشمیم
2الان تو زن احمق یه خانواده رو پاشوندی،زندگی همه رو بهم ریختی یا این بخت برگشته 😮😮
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
واقعا همینطوره
۲ ماه پیشدلارام
2مامان مه یاس زیادی رو مخه😒تو این شرایط فقط همین کمه 🤦 ♀️
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خیلی خیلی رو مخه 👌
۲ ماه پیشماهرخ
1خداقوت عزیرم
۳ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ریحانه
0انشاالله خدا از قلمت ببینه 🤭