پارت دوم :
«مهیاس»
امروز اصلا روز خوبی نبود. در آن هوای گرم و آفتاب سوزان تیرماه، تمام مسیر از ایستگاه اتوبوس را تا خانهی باباعطا پیاده گز کرده بودم. مغز سرم در حال جوشیدن بود و حرارت از زیر پوستم بیرون میزد. دانههای ریز و درشت عرق از بین کتفهایم سر میخوردند و روی گودی کمرم می نشستند. پشت در که رسیدم با کلافگی زیاد از شدت گرما، کولهی سیاهرنگم را از روی دوشم برداشتم و از داخلش، دستهکلید را بیرون آوردم.
گرما و حرارت بیش از اندازه، در زنگزده و آهنین را منبسط کرده و قفل در بهسختی باز میشد. کلید را چرخاندم و با کتانی رنگورورفتهام، چند لگد پیاپی به در بیچاره کوبیدم و بالأخره در باز شد. وارد حیاط کوچک خانه شدم. موزاییکها شکسته و تقولق کف حیاط، زیر پایم صدا داد. حوض گرد و کوچک وسط حیاط، خالی و خشک بود و البته پر از برگ درخت، بطری خالی نوشابه و چند آتوآشغال دیگر...
نگاه چندشواری به اطراف انداختم و در را به هم کوبیدم.
- چه عجب... یه سری به بابات زدی! خونه رو کثافت ورداشته...
با شنیدن صدای زمخت و گرفتهی پیرمرد همسایه، سرم را بالا گرفتم. خانهی فکستنی دوطبقهاش، چسبیده به خانهی باباعطا بود و مردک پیر خرفت فضول، همیشه با آن چشمهای ریز و البته هیزش، به حیاط خانه سرک میکشید. با حرص دماغم را چین انداختم و لبهایم را جمع کرده، زباندرازی کردم.
- بهتوچه مرتیکه مفنگی... سرت تو منقل و وافور خودت باشه نه زندگی بقیه!
- دخترهی بیتربیت... ننهبابا رو سرت نبوده که تو رو...
به اراجیفش گوش ندادم و در آن گرمای مهلک حوصلهی یکهبهدو کردن با او را نداشتم. وارد خانه شدم. همان ابتدای ورودم به خانه، چشمم دورتادور هال بیستوچهارمتری گشت و دود از سرم بلند شد!
اوضاع خانه هم دستکمی از حیاط نداشت. پیراهنهای چرک روی مبلها افتاده بودند. جلوی تلویزیون پر از پوستتخمه بود و ظرفهای کثیف داخل سینک و اطرافش، روی هم تلنبار بودند. پوفی کشیدم و شالم را از سرم برداشتم. دکمههای مانتوام را باز میکردم که با یادآوری لحظات یکیدوساعت قبل، لبخند روی لبم نشست و دلم هری فروریخت. وقتی برای استخدام پا به دفتر رستوران گذاشتم و زیر نگاههای خیرهی آن مرد جوان و جذاب، آهنگ موردعلاقهام را نواختم. نگاهش پر از تحسین بود و چشمهای سیاهش دلم را میلرزاند. هیچکس تا حالا اینقدر با دقت و اشتیاق، نواختنم را تماشا نکرده بود. از نظر بابا این آهنگ داریه تنبک بود و از نظر مامان مسخره. یاسین هم که در کل مخالف بود و میگفت دختر را چه به این جلف بازی ها...! اما این مرد وقتی نواختنم تمام شد،تشویق ریزی کرد و گفت:«آفرین...چه هنرمند!»
لبخند محو و نگاه مهربانش هنوز مقابل چشمانم بود. گونههایم داغ شد و لبخند کجی روی لبم نشست. دستهایم را مشت کردم و فکرم را پس زدم. من کجا و آن شاهزادهی سوار بر شاسیبلند کجا؟! باید شروع میکردم به تمیزکردن خانه.
پلاستیک بزرگی برداشتم و اول از همه هرچه آتوآشغال بود جمع کردم. بعد همهی رختچرکها را داخل لباسشویی ریختم و روشنش کردم. بعد از آن ظرفهای کثیف را داخل سینک جمع کردم. همانطور که خانه را تمیز میکردم، فکرم باز خودش را از قفس ذهن رها کرد و پر کشید سمت آن مرد جوان چشموابرو مشکی... شمارهاش را داخل گوشیام ذخیره کرده بودم، به نام «ملکی»! به کولهپشتیام که روی مبل بود نگاه کردم و سمتش رفتم. گوشیام را برداشتم. به ساعت نگاه کردم و انگشتم روی شمارهاش مردد مانده بود. نفسی بیرون دادم و دل به دریا زدم، شمارهاش را گرفتم، اما هرچه منتظر ماندم، تماس وصل نشد!
گوشی را روی مبل انداختم و باز مشغول کار شدم. تا غروب آفتاب سرگرم بودم. حتی حیاط را هم آبوجارو کردم. بوی نم خاک، بوی شوینده و تمیزی و طراوت همه جای خانه پیچیده بود. خسته از کار روی کاناپه دراز کشیدم و خیلی زود پلکهایم گرم خواب شدند.
نفهمیدم چقدر گذشت که صدای باز شدن در سالن به گوشم رسید و از خواب پریدم...!
- مهی بابا... تو اومدی دستهگلم؟ بابا قربونت بره...
لبهایم به خنده باز شد و برخاستم؛ سمتش دویدم. دستهایم را دور تنش حلقه کردم و بوسهی گرمش روی گونهام نشست. زبری ریش و سبیل جوگندمیاش صورتم را قلقلک داد. دستش را لابهلای موهای مواجم برد.
- چهعجب یاد بابا افتادی...! ای بیمعرفت...
از بغض نشسته در صدایش، من هم بغض کردم. قدمی عقب رفتم و چشمهای عسلیاش را که با مژههای کوتاه و مشکی قاب گرفته شده بودند، نگاه کردم.
- قربون چشای خوشگلت بشم، بغض نکن باباجون... حالا که اومدم دیگه!
قدم عقب رفته را دومرتبه جلو آمد و بغلم گرفت. پیشانیام را بوسید. با ابروهایی گره افتاده فاصله گرفت و سمت مبل تکنفره رفت. لحنش آهسته و غمگین بود.
- خوشاومدی... حق داری دیربهدیر بیای وقتی یه زندگی راحت نداری. پدری نکردم برات که... صبح تا شب دنبال یه لقمهنونی! هنوزم کار میکنی؟
دوست نداشتم این حالش را ببینم. نگاهم را پایین انداختم و گفتم: نگو اینجوری بابا... تو همیشه همهی تلاشتو کردی! کار میکنم ولی...
مکث کردم و به بابا نگاه کردم. منتظر ادامهی حرفم بود و لب زد: ولی چی؟!
- دیروز یاسین اومده. یهکاره راه افتاده دنبال منو فهمیده تو خیابون آهنگ میزنم. امروز میخواست تو خیابون کتکم بزنه و هنگدرامم رو خراب کنه.
چشمهایش درشت شد و اخمهایش در هم رفت.
- غلطکرده کرهخر بیپدر... مثل خودش خوبه الاف و بیکار! حالا برا من غیرتی میشه چلغوز نفهم؟!
یکآن نگرانی به چهرهاش نشست و باز طرفم آمد. نگاهش روی صورتم چرخید.
- ببینمت...! نزدت که ها؟ خوبی بابا؟
لبخند کمجانی زدم به آن صورت زیبا و مثل ماهش!
- نه، نرسید بهم. فرار کردم!
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
سادات.۸۲
0از باباش خیلی خوشم اومد.
۶ روز پیشخزائی
0باباشو دوس داشتمم
۶ روز پیشمهسا.م
0نفس عمیقق..واای نه نمیشه..چقدر بدم میاد از اینایی که به بهونه غیرت و همچین چیزایی ، گنده گویی میکنن و ادای این داداشای با غیرت و در میارن..خوبه حداقل از باباش شانس آورده
۷ روز پیشرویا یزدانپور
0چقدر از این برادرا که ادعای غیرت دارن ولی هیچ قدمی برای راحتی و اسایش خونواده برنمیدارن بدم میاد. بیچاره مه یاس که اینجوری گیر یه زندگی سخت افتاده
۷ روز پیشآیناز
0چه خوب که باباش انقدر نازه و انقدر رابطه ی خوبی دارن. چه زودم عاشق شازده ی شاسی بلند سوار شده ندیده و نشناخته😂
۱ هفته پیشح.منتظری
0خوب و روانی همه چی رو توصیف کردید آدم راحت می تونست خودش رو کنار مه یاس ببینه👌✨
۱ هفته پیشآلا ۸۹
0چه پدر مهربونی 🥰🥰
۱ هفته پیشمهتاب جهانفر
0همین اول کار واسه سر یاسین جایزه گذاشتم😎 مرتکیه..😒
۱ هفته پیشرها اصغری
0چه اوضاع آشفته ای داره زندگی این دخترک. ولی مشخصه خودش خیلی زرنگه. تو این اوضاع میتونه به پدرش هم رسیدگی کنه
۱ هفته پیشمهدیه
0مامان بابای مه یاس از هم جدا شدن؟ یاسین عوضیی خودش بیکاره میخواد مه یاس هم اذییت کنه انقدر بدم میاد از برادرایی که الکی غیرتی میشن و فکر میکنن اجازه دارن هرکاری بکنن
۱ هفته پیشسوگند عزیزی
0خب میبینم که دل دخترمون خیلی زودتر از داره می ره.. فقط امیدوارم اذیت نشه.. حس میکنم پدر و مادر مه یاس از هم جدا شدن که پدرش تنها زندگی می کنه.. حتما مه یاس و داداشش هم با مادرشون زندگی میکنند
۱ هفته پیشسمانه حسینی
1ای ننه جان دیدی گفتم مه یاس دل می بره 😍 از بس مهربونه
۱ هفته پیشعاطفهمیرزائی
0آخی دخترمون چقدر مهربونه 🥹 پسر چشم و ابرو سیاه دلشو لرزوندا
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
خیلی... دلشو برده حسابی🥰😍
۱ هفته پیشآناهیل
0به به از همین اول کار معلومه این دیار خان چه شخصیت جذابیه😎😎
۱ هفته پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنونم 🥰🙏
۱ هفته پیش
لطفا صبر کنید...

حنا
0هرچی داداشه نچسبه، باباش خیلی دوست داشتنیه