دوست داشتی؟
رمان کنت نعنایی اثر مریم مولایی

رمان کنت نعنایی

  • زبان فارسی
  • 77.1K 👁
  • 104 ❤️
  • 72 💬

خلاصه رمان کنت نعنایی

شایدنگاه اولت که پرغروربودمرابه دام انداخت یاشایدنگاه عاشقانه ات مراازخودبیخودکرد. نمی دانم! فقط می دانم من اسیرچشمان سیاه توشده ام. تو چه؟مرادوست داری؟ یافقط بازیچه ایِ برای هوسهایت هستم. یاشایدهم این آدمیان هستن که نمی گذارن این من عاشق به تویی معشوق برسم. نمی دانم'ولی توبمان! من لطیفم، شکننده ام کمکم کن نگذار بازی هایِ این زمانه مراتامرزنابودی ببرندواحساساتم رابه آتش بکشند.

قسمتی از متن رمان کنت نعنایی

_هیچی می خواستم زنگ گوشیت رو امتحان کنم.
با عصبانیتی که ولوم صدام روبیشترمی کرد غریدم:
_توکی وقت کردی آهنگ گوشی منو عوض کنی؟ ملیکافقط دعا کن دستم بهت نرسه!
تا خواست حرف بزنه گوشی و روش قطع کردم و پرتش کردم روی تخت با یک حرکت بلند شدم.
و غرغرکنان به سمتِ دستشویی حرکت کردم.
درحال خشک کردن دست و صورتم بودم و به سمت آشپزخونه می رفتم که دیدم مامان پشتِ میزغذاخوری چهارنفری چوبی قهوای تیره که صندلی هاش تو رفتگیه کمی داشت که باعث راحتی بیشترمی شد، نشسته بود.
و درحالی که لقمه ی تودهنش رو می جوید عمیقا توی فکربود.
فکرشیطانی به سرم زد.
آهسته بدونِ هیچ سروصدای بالایِ سرش رفتم و بلندگفتم:
_صبح بخیر.
ازترس دو متر به هوا پرید و جیغ کوتاهی کشید.
و وقتی من رو دید که دارم قاه قاه می خندم با صدایِ بلندی گفت:
_صددفعه گفتم از این کارهایِ بچگونت دست بردار؛ تودیگه بیست و چهار سالته!
درحالی که ازشدت خنده ام کم شده بود صندلی روبه رویِ مامان روبیرون کشیدم ونشستم.
یک تیکه نون سنگک بر می دارم و کمی کره و عسل روی نون می مالم و یک گازه بزرگ ازش زدم بادهنه پر می گم:
_خیلی تو فکر بودی حالا به چی فکر می کردی؟صددفعه گفتم اینقدر فکر نکن موهات می ریزه، اون وقت بابا هم می ره یک زنه دیگه می گیره گوش نمی دی که!
بعدازگفتن حرفم نیشم رو باز کردم که با چشم غره ی غلیط مامان روبه رو شدم.
سرفه ای کردم و جدی گفتم :
_حالا به چی فکر می کردی مامی؟
صاف نشست گرفته بهم زل زد:
_داشتم فکر می کردم ناهار چی درست کنم؛ بخدا قاطی کردم دیگه بنظرت چی بزارم؟
_او حالا کو تا ناهار، من که ناهار نمی خورم.
گوشه ی ابروش رو خاروند:
__بابات امروز ناهار میاد خونه قرمه سبزی خوبه؟
درحالی که لقمه آخر رو می جویدم لیوان شیر رو هم سرکشیدم و لب زدم:
_چه عجب بابا ازاون شرکتش دل کند همون قرمه سبزی رو درست کن بابا هم دوست داره.
لیوان خالی رو روی میز گذاشتم و بلندشدم.
روی تخت دراز کشیدم و بی حوصله نگاهم رو دور تا دور اتاقم چرخوندم.
به کتاب خونه ی بزرگم چشم دوختم و لبخند زدم.
عاشق کتاب خوندن بودم.
همه جور کتابی علل خصوص شعر و رمان..‌
قفسه های کتابخونم پر بود از رمان های جوجو مویز، دفنه دوموریه، محمود دولت آبادی و مرتضی مودب پور....
و تموم عشقم شعرهای سهراب سپهری بود.
بلندشدم و رمانی از توی قفسه کتاب خونه برداشتم و مشغول خوندن شدم باید فکری به حال خودم می کردم خسته شدم از بس بیکار تو خونه نشستم، باید یک کار پیدا کنم.
دوس ندارم برم تو شرکت بابا یا برم پیش آقاجون.
دوس دارم مستقل باشم و خودم یه کارخوب پیدا کنم که نیاز به هیچکس نداشته باشم حتی بابام.
محو خوندن رمان بودم که صدای بابارو شنیدم مگه ساعت چندبودکه بابا خونه اومده بود!
یک نگاهی به ساعت گوشیم انداختم ساعت دو و نیم بود.
ابروهام ازتعجب بالا پرید.
این قدر محو داستان شده بودم که حتی گذر زمان و حس نکرده بودم.
از روی تختم بلندشدم و به سمت پذیرایی رفتم.
بابارو دیدم که روی مبلِ راحتی تک نفره کرم قهوی نشسته بود و داشت با مامان که توی آشپزخونه بود صحبت می کرد.
چون آشپزخونه اُپن بود، به راحتی می تونست مامان رو ببینه.
آروم به سمتش رفتم و پریدم بغلش و ماچش کردم.
_سلام باباجونم، خسته نباشی.
پیشونیم رو بوس کرد ولبخندی به چهره ام پاشید و لب زد:
_سلام دخترِ بابا چطوری قشنگم؟
لبخند زدم.
_مگه می شه بابایِ خوشتیپم رو ببینم و بد باشم؟
لپم روکشیدو گفت:
_چه زبونی داری تو پدرسوخته.
با صدایِ مامان من وبابا به طرفش برگشتیم
باحرصی که در کلامش مشهود بود لب زد:
_من هی می گم ماهک هوی منِ شما می گی نه نگاه کن؛ عین دوتا کفتر عاشق باهم حرف می زنن منم که آدم حساب نمی کنن.
بابا در حین حرف زدن مامان، من روازخودش دور کرد و از روی مبل بلند شد و در حالی که به سمت مامان می رفت
تو چشم هاش خیره شد و گفت:
_ما که مخلص شما هم هستیم خانوم.
مامانم در حالی که لبخند می زد به بابا نگاه می کرد.
منم که اوضاع رو خطری دیدم یه سرفه ای مصلحتی کردم:


بیشتر بخوانید

نظرات رمان کنت نعنایی

  • لیلی

    0

    چرت چرت محض

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    0

    خیلی چرت و آبکی

    ۴ ماه پیش
  • زهرا28

    0

    دوقسمت بیشتر نتونستم تحملش کنم دختری که اولش با پسره کنار نمیومد چطوری اونقدر سریع لوس و خجالتی شد

    ۴ ماه پیش
  • Milad

    0

    رمان واقعا زیبایی بود و من از شخصیت ماهک واقعا خوشم اومد

    ۴ ماه پیش
  • تلما

    3

    مذخرف بود مذخرف نه نگارشش خوب بود نه داستانش نمیدونم کسایی که گفتن قشنگ بود تاحالا رمان نخوندن؟ مکالمه ها مسخره اتفاقات مسخره تر

    ۷ ماه پیش
  • مهشید

    8

    ولی شمایی که رمان میخونی باید بدونی مزخرف درسته، نه مذخرف🙂

    ۷ ماه پیش
  • بنفشه

    1

    مزخرف نه مذخرف

    ۵ ماه پیش
  • Fifi

    0

    من دوست داشتم رمان رو با اینکه ضعف های هم وجود داشت . امید وارم کتاب های بیشتر و بهتری ببینبم از نویسنده .

    ۶ ماه پیش
  • زهرا

    2

    بنظرم داستانش معمولی و ضعیف بود.

    ۷ ماه پیش
  • تارا

    2

    ببین بی شک میتونم بگم یکی از عالی ترین رمان هایی بود که خوندم🫠❤️ 🩹

    ۷ ماه پیش
  • ستی

    0

    ببین میتونم بگم اولین رمانی بود که اشکمو در آورد عالی بود

    ۷ ماه پیش
  • رزی

    0

    قشنگ بود ولی جا داشت هنوز بهتر باشه و البته کمی طولانی تر، شخصیت های دیگر داستان چی شدن....

    ۱ سال پیش
  • فزانه

    1

    آخرش قشنگ بود دوست داشتم

    ۱ سال پیش
  • رزی

    0

    قشنگ بود ولی

    ۱ سال پیش
  • درسا

    0

    شما میتونید رمان انتشار کنید ایا؟؟؟

    ۳ سال پیش
  • Maedeh

    0

    خیلی قشنگ بود یعنی عالییی دست نوسندش درد نکنه

    ۳ سال پیش
  • جودی

    9

    خب سلام تازه قسمت اولشم واز خوندنش منصرف شدم رمان یجورایی بچگانه طورنوشته شده بود،بنظرم بحثاشون بشدت مسخرس و نویسنده هنوز امادگی نوشتن یه ایر کاملو نداره،رمانشون پیداس نقص های زیادی داره خسته نباشید

    ۳ سال پیش
  • hana

    5

    کارتون خوب بود ولی باید خیلی تلاش کنید یه نویسنده خوب ملاک نوشتنش فقط عشق و عاشقی یانشون دادن پولداری دوطرف نیست من رمان هایی که میخونم از 100درصد90درصد شخصیت رمان ادمای پولدارن بهتر دنبال موضوع خاص

    ۳ سال پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!