دوست داشتی؟
رمان آلاله های زرد اثر ساغر و تبلور

رمان آلاله های زرد

  • زبان فارسی
  • 103.5K 👁
  • 526 ❤️
  • 446 💬

خلاصه رمان :

زندگی دختری به نام آلا که همراه با مادرش که مشکل روان دارد در محله ای فقیر نشین زندگی می کنند. آلا برای خرج زندگیش مجبوره که در خونه ی مردی به نام حاج ضیا چایچی مشغول به کار بشه. حاج ضیا دو پسر داره که هرکدام داستان متفاوتی با آلا رو تجربه می کنند... اولی امیر حافظ پسری گوشه گیر که همسرشو به تازگی از دست داده و دیگری امیر یوسف پسری خوش قیافه و شاد هستش... و رازی متفاوت که در ادامه فاش میشه.

قسمتی از متن رمان آلاله های زرد

بعد تموم شدن میوه ها وارد خونه شدم؛ یک قصر بزرگ بود، درست مثل تو فیلما... یک پذیرایی
بزرگ، پر از مبلمانهای سلطنتی و فرشای دستباف و تابلو ها و عتیقه جات عجیب و غریب و پله های
مارپیچ سنگی که دو طبقه رو بهم وصل می کرد؛
دیس های میوه های آماده شده رو روی میزها چیدیم.
صدای گریه یک بچه مي اومد.
یک بچه کوچک که از نرده پله ها آویزان بود؛
با دیدنش قلبم های ریخت، به طرفش دویدم.
بغلش کردم.
چه مامان بی فکری که تو این بلبشو این بچه رو یادش رفته!
چشاش از گریه خیس بود.
با خودم پایینش آوردم.
آروم شده بود. یک بلوز و شلوار راحتی تنش بود.
دستی به موهای بورش کشیدم.
ـ خاک برسرت آلا! بچه مردم رو چرا بغل کردی ؟
به عقب برگشتم مهناز با حرص نگاهم می کرد.
ـ الآن کاریش بشه صد تا ننه و بابا پیدا می کنه!
به بچه نگاه کردم، شصتش رو تو دهنش کرده بود.
ـ داشت گریه می کرد!
مهناز شونه ای بالا انداخت.
-تورو صننم!
-ا... این بیدار شده.
همون پسره امیر یوسف تو درگاه در ظاهر شد؛
بعد نزدیک آمد لپ بچه رو کشید.
ـ جگر من!
بچه براش دست دراز کرد.
ـ نه من کار دارم.
به طرف من گفت:«
-این پرستارش نیومده، می شه تا آمدنش نگهش داری...»
به چشمای عسلیش خیره شدم.
یکی صداش کرد.
امیر یوسف...
و برگشت بلند گفت:«
ـ اومدم...اومدم ..»
و رفت.
مهناز سقلمه ای به من زد.
-بیا کارت در آمد. بابا ههه سپردش به تو و رفت. حالا تا ظهر ونگ ونگ بچه رو گوش کن.
خانم مسنی به طرف ما آمد.
-سریعتر میوه هارو بچنید. مهمون ها الآن میاند
بچه به طرفش خم شد، ماما ماما می کرد.
خانم نزدیک آمد فکر کنم دو کیلو طلا آویزان خودش کرده بود
ـ قربون پسر نازم بشم، الآن خاله پری میاد بهت قاقا می ده.
بعد نگران گفت:«
-نیومده...»
با خجالت گفتم:«
-خانم ببخشید... من کار...»
خانم مسن آهی کشید.
-مادر جون تا پرستارش میاد... ببرش اتاق بالا اتاق خودش نگهش دار تو دست و پا نباشه، این مادر مرده امروز عزاداره.
و شروع کرد به گریه کردن، اشکش رو با گوشه ی روسریش پاک کرد.
ـ برو مادر، می سپرم یکی جات بیاد کمک کنه؛ اتاق بالایی عروسک بهش آویزونه.
بچه به بغل به طرف بالا رفتم.
یک راهروی بزرگ پر از اتاق بود.
یک اتاق عروسک آویزان بود واردش شدم پر از اسباب بازی و عروسک بود.
بچه تا اسباب بازی هاشو دید به طرف پایین خم شد، روی زمین گذاشتمش.
گاهی اسباب بازی هارو مي گرفت، پرت می کرد؛ یکم باهاش بازی کردم. همش صدای خانمه که می
گفت مادر مرده تو گوشم بود انگاری بیشتر دلم می سوخت، تو یک دنیا اسباب بازی داشته باش
ولی مادر نداشته باشی، آهی کشید حتمی مادرش مریضه و یا دیونه...
سرو صدا هارو از پایین می شنیدم.
انگار مهمون هاشون آمده بودند.
با آمدن صدای یک زنی که شیون می کشید و رضوان رضوان می کرد.


بیشتر بخوانید

نظرات رمان آلاله های زرد

  • هستی بساطی

    1

    عالی بودعالی

    ۲ هفته پیش
  • Katie

    0

    راستش رمان و فضای حاکم بر داستان دور از واقعیت بود و این هم باید گفت که امیر حافظ مردی تقوا دار وقتی رو چشم و گوش و اجزای بدنش کار کرده و تقوا داره هرگز با همچین مشکلی گناهی مثل تحمت و آبرو مومن بردن و دست درازی و تماس آزادانه با نامحرم و حرف زدن گستاخانه با خانم هارو انجام نمیده

    ۳ هفته پیش
  • Kaito

    0

    امیر یوسف همینطور بره توی اتاق دختره و خانوادمشکلی نداشته باشن نشاندهنده بی اطلاع بودن و تحقیق اولیه نداشتن نویسنده در مورد خانواده های مذهبی که خانواده اولیه ی داستان بوده است واینکه توی یک خانواده مذهبی هرگز پدر و مادر آزادانه رابطه و رفتار های *** ندارن و عادی نیست براشون جلوی بچه ها

    ۳ هفته پیش
  • مونا

    0

    دراپ کردم مخ زدن و عشوه های آلا واسه حاجی خیلیی کریح و چندش بود نتونستم ادامه بدم

    ۲ ماه پیش
  • نازنین

    1

    رمان خوبی بود ، قلمتون مانا🌱 با اینکه وسط رمان جایی که الا میخواس دل حاجی رو بدس بیاره یکم دور از انتظار بود بهتر بود اون ناز کردنا برای حاجی فقط برای *** عقده ش که پدری نداشته که بهش محبت کنه عنوان میشد تا اینکه بخواد زنش بشه ، ولی در کل خوب بود

    ۲ ماه پیش
  • Pariii

    1

    عالی بود منون بابت رمان قشنگتون

    ۲ ماه پیش
  • مهسا

    1

    عالی خیلی قشنگه رمانش شخصیت حافظ خیلی دوست داشتم

    ۳ ماه پیش
  • سمانه

    1

    رمان قشمگ و جالب بود👏🏻👏🏻👏🏻

    ۳ ماه پیش
  • عالی بود 🙏👏🏼👏🏼

    2

    عالی بود 🙏👏🏼👏🏼بسیار جذاب بود من که بدون وقفه چندین ساعت رو مشغول خوندن رمان بود کنجکاوشدم بدونم پایان قصه آلاله و امیر حافظ چی میشه لذت بردم🌹

    ۳ ماه پیش
  • .....

    0

    رمان قشنگ و زیبایی بود دم نویسنده گرم ممنونم ازت

    ۴ ماه پیش
  • حدیث

    2

    من داشتم سعی میکردم با اول داستان کنار بیام ، اما دیدم به جایی که رسید دختره میخواد مخ حاجی رو بزنه حالم بهم خورد و دیگه نخوندمش... من این رمانو شروع کردم ، چون رمان ساعت های خواب رفته همین نویسنده رو خوندمو دوست داشتم ، اما این رمان به معنای واقعی کلمه افتضاح بود...

    ۴ ماه پیش
  • Nazi

    2

    موضوع تکراری و کلیشه ای قلم نویسنده ضعیف خصوصا اوایل داستان کاملا ناپخته حوصله سربر از اواسط رمان دیگه نخوندم واقعا کلیشه ای بود شخصیت ها هم دختر و هم پسر افتضاح دختر داستان که اول میخواست دل حاجی رو ببره حالم بهم خورد

    ۴ ماه پیش
  • Bitabafart

    11

    افتضاح افتضاح نقش مذکر داستان همون حافظ اصلا ی ادم روان پریش نازکشیدن بلدنیست و همش عصبانی اول رمانم شدیدا بد بود طرف میخاد مخ حاجی بزنه حالم بهم خورد از رمان

    ۷ ماه پیش
  • Rori

    3

    وای بلاخره یکی حرف دلمو درباره اول رمان زد

    ۴ ماه پیش
  • سهیل شیخی

    1

    لذت بردم دم نویسنده گرم

    ۴ ماه پیش
  • ساناز

    11

    به نظرم خیلی واسه یه زن تحقیر آمیز بود، یعنی چی که امیرحافظ مثل سگ آلا رو میزد، تحقیرش می کرد بعد اسمش رو عشق میذاشت!!! دختری که از ۱۵ سالگی کلفتی کرده و روی پای خودش وایساده چه جوری یه ذره عزت نفس نداشت و کتک میخورد میگفت حقمه؟؟از همه مسخره تر به اصطلاح روانشناس داستان بود.

    ۵ ماه پیش
  • صادقی

    0

    وای دقیقا همینش حرص درار بود😒

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️