پارت یک :

مقدمه:
خبر به دورترین نقطه‌ی جهان برسد
نخواست او به من خسته بی‌گمان برسد
شکنجه بیشتر از این‌که پیش چشم خودت
کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد
چه می‌کنی اگر او را که خواسته‌ای یک عمر
به‌راحتی کسی از راه ناگهان برسد
رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند، گلایه‌ای نکنی
بغض خویش را بخوری که هق‌هق تو مبادا به گوششان برسد
خدا کند که... نه، نفرین نمی‌کنم!
نکند به او که عاشق او بودم زیان برسد
(نجمه زارع)
«دیار»
« تا کی...؟ تا کی باید چوب حماقت‌های پسرامو بخورم؟ تا کی باید از ترس ریختن آبروم، تن و بدنم بلرزه و خواب راحت نداشته باشم؟! باج بدم به این و اون و صدام درنیاد؟! بی‌غیرتا... هَوَل‌های هوسباز»
پلک‌هایم را محکم روی هم فشار دادم و فکم منقبض شد. صدای آقاجون هنوز در سرم می‌پیچید. شقیقه‌هایم از شدت درد رو به انفجار بود. از جا بلند شدم و کنار پنجره رفتم. نفس حرص‌آلودم را پرصدا بیرون دادم. با ذهنی آشفته از پنجره به خیابان پرتردد روبه‌روی رستوران چشم دوختم. صدای زنگ موبایل، افکار پریشانم را در هم شکست. تصویر باران روی صفحه‌ی گوشی افتاد. لبخند کمرنگی روی لب‌هایم نشست.
- جانم عزیزم؟
- سلام دایی‌جون.
- سلام خوشگلم، خوبی؟
صدای ظریف کودکانه‌اش از بغض می‌لرزید.
- دایی‌جون میشه بیای دنبالم بریم شهربازی؟! هرچی به مامان میگم، میگه کار دارم. من حوصله‌م سر رفته!
به ساعت‌مچی‌ام نگاه کردم. ساعت حوالی چهار عصر بود. با این اعصاب به‌هم ریخته و ذهن آشفته، اصلا حوصله‌ام نمی‌کشید اما نمی‌خواستم باران برنجد و قهر کند.
- باشه عزیزم. ساعت هفت میام دنبالت. فقط تو دیگه نه گریه کن، نه مامانی رو اذیت کن. باشه؟
صدای خنده‌ی از سر شوقش بلند شد و لبخندم کش آمد.
- قربونت برم دایی‌جونم، عشق منی!
دلم ضعف رفت برای دلبری‌هایش و خواستم قربان‌صدقه‌اش بروم که هلیا گوشی را گرفت و پر از دلخوری گفت: داداش...! چرا همیشه قبول می‌کنی هرچی باران میگه؟ به‌خدا خیلی لوس شده!
- آخه من دلم میاد به اون جوجه نه بگم وقتی انقدر زبون می‌ریزه؟
- این فسقلی راهشو خوب پیدا کرده به تو...
با صدای تقه‌هایی به در، حرف هلیا را ناتمام گذاشتم و کمی صدایم را بالا بردم.
- بله؟
در باز شد و دختری جوان وارد اتاق شد. از کیف گرد و بزرگی که دستش بود، فهمیدم باید یک آلت‌موسیقی داخلش باشد و حتما برای آگهی رستوران اینجاست! هلیا آن‌طرف خط سکوت کرده بود و من با مکث گفتم: اگه برای آگهی استخدام اومدین، خانم‌ریاحی نیستن. فرداصبح تشریف بیارین.
انتظار داشتم بیرون برود که مصرانه ایستاد و گفت: اول سلام. دوم میشه دو کلوم صحبت کنیم؟ سوم من صبح نمی‌تونم بیام. شما که ماشالله مثل شاخ‌شمشاد نشستین اینجا و هستین خب بهشون بگین.
- من...
مکث کردم و خطاب به هلیا گفتم: من بهت زنگ می‌زنم.
تماس را قطع کردم و رو به دخترک گفتم: علیک سلام... من هستم اما خانم‌ریاحی باید تأیید کنن. اصلا چطور به شما اجازه دادن بیاین دفتر؟ رستوران تا ساعت هفت تعطیله!
چشم‌های روشن عسلی‌رنگش پر از خواهش شد و قدمی جلو آمد.
- چی‌و باید ببینن تأیید کنن؟ من که الان هنگ‌درامم رو آوردم، همین‌جا براتون آهنگ می‌زنم با اون گوشی مبارکتون فیلم بگیرید بهشون نشون بدین. فرمم که پر می‌کنم بخونن. خداوکیلی دست به آهنگم خوبه. دو دقیقه بذاری برات آهنگ بزنم، حساب کار دستت میاد می‌بینی بهتر از من کسی نمی‌تونه.
از لحن حرف‌زدنش خنده‌ام گرفت اما لبم را زیر دندان گرفتم تا خنده‌ام را پنهان کنم. ابرویم را بالا دادم و گفتم: فیلم بگیرم؟! اون‌وقت مشکلی نداری فیلمت تو گوشی من باشه؟
لب‌های کوچکش به لبخندی عمیق باز شد و با همان لحن شیرین گفت: نه چه مشکلی؟! من واسه خلق‌الله آهنگ می‌زنم کنار خیابون می‌بینن فیلم می‌گیرن، شمام یکی از اون هزارنفر!
مشتاق شده بودم هنرش را ببینم. این‌بار نتوانستم لبخندم را جمع کنم و گفتم: باشه، بشین ببینم چکار می‌کنی!
چشم‌هایش برق زد و گفت: دستت طلا!
روی مبل چرمی دونفره که مقابل میزم بود، نشست. سردرد اذیتم می‌کرد و تا او آماده‌ی نواختن شود، ورق قرص مسکن را از کشوی میز بیرون آوردم و یک لیوان آب برای خودم ریختم. هنگ‌درامش را از کیف محافظش بیرون آورد و روی پاهایش گذاشت. قرص را همراه آب بلعیدم و لیوان را کنار گذاشتم. همان‌طور که دستم را زیر چانه خم کرده بودم و با نوک انگشت اشاره‌ام، ته‌ریشم را لمس می‌کردم، سرتاپایش را از نظر گذراندم. مانتوشلوار اسپرت جیب‌دار به رنگ زیتونی تن داشت و یک جفت کتانی رنگ‌ورو رفته و شال سفید!
- نوش‌جون... حالا فیلم می‌گیری؟
سرم را آهسته با تأیید تکان دادم و گوشی را از روی میز برداشتم. با صدای نواختن آهنگ و ریتم منظم ضربات سرانگشتانش به روی آن فرورفتگی‌های دایره‌ای حواسم جمع شد. با ریتم ملایمی شروع کرد و هرچه بیشتر پیش می‌رفت، آهنگ اوج می‌گرفت و جذاب‌تر می‌شد.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۹۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

تصویر شخصیت دیار در رمان دیار مجنون، تبار لیلی دیار
تصویر شخصیت مه‌یاس در رمان دیار مجنون، تبار لیلی مه‌یاس
تصویر شخصیت میکائیل در رمان دیار مجنون، تبار لیلی میکائیل
آخرین نظرات ارسال شده
  • سمانه حسینی

    2

    از غزل شروعش واقعا جذب شدم چون یکی از غزل های مورد علاقه ام بود. و بعد بگم که از دیار خیلی خیلی خوشم اومد این دخترم با این هنگ درامش حس میکنم تو دل پسرمون جا بشه 😍 البته باید برم پارت بعدی ولی تا اینجا خیلی خوب بود

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    خوشحالم دوسش داشتی سمانه جان، ممنونم🥰🙏🌹

    ۴ هفته پیش
  • حنا

    1

    معمولا رمانی که به دیالوگ شروع بشه سلیقه م نیست ولی این شروع قوی داشت از همون اول جذبم کرد

    ۱ ماه پیش
  • خزائی

    1

    شخصیت های که دخترشون وزه و شیطونه ن رو دوس دارم فعلا که خوشم اومد بریم پارت بعدی ببینیم چطوره

    ۱ ماه پیش
  • مهسا.م

    1

    به به چه دختر شر و شیطونی🤭

    ۱ ماه پیش
  • Saya

    1

    الحق که جذبه دیار صد از صده 😎🫶🏻

    ۱ ماه پیش
  • آیناز

    0

    دختره چه لاته😂😂🤭 با این بنده خدا چیکار داشت آخه؟ چرا هوس باز؟ خانم ریاحی همون هلیاست یا همکارشونه؟

    ۱ ماه پیش
  • ح.منتظری

    0

    چه ورود جذابی دختر چشم عسلی اومده با هنگ آرامش، دل آقا دیار رو گیر بندازه😍

    ۱ ماه پیش
  • مهتاب جهان‌فر

    0

    هنگ درام نقطه ضعف منه🥺 عاشقشم

    ۱ ماه پیش
  • رها اصغری

    0

    چه دختر سر و زبون داری.

    ۱ ماه پیش
  • مهدیه

    0

    چهره دیار چه با جذبه و یکم خشنه🤭🤭 این دختره هنگ درام میزنه همون مه یاسه؟ چه مدل حرف زدنش با نمک و لاتیه🤭😓😜

    ۱ ماه پیش
  • Fatii

    0

    نام زیبایی داره، از رمان هایی که اسامی مفهومی و جالب دارن خوشم میاد

    ۱ ماه پیش
  • عاطفه میرزائی

    0

    شروع جذابی داشت قلم زیبا و نگارش عالی . آخ که احساس میکنم این خانمه قراره دل ببره از این دایی مهربون

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون عزیزم، خوشحالم جذبت کرده و دوسش داشتی 🥰🙏💙

    ۱ ماه پیش
  • فاطمه منصورآبادی

    0

    شروع داستان خوشم اومد خیلی مشتاقم در ادامه ببینم چی میشه پارت اول یکی از آرزوهای منو گفتی 🥰 مشتاقم برم ببینم بقیه ی داستان چه خبره

    ۱ ماه پیش
  • صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان

    ممنون فاطمه‌جان، خوشحالم دوسش داشتی🥰😘

    ۱ ماه پیش
  • نرگس

    0

    مه یاس با مزه اس چقدر خوب میشه اگه استخدام بشه

    ۶ ماه پیش
  • نرگس

    0

    به نظرم یه غم پنهان تو زندگی دیار هست

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️