لیست کلیه پارتهای رمان دیار مجنون تبار لیلی : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 46
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 1
مقدمه: خبر به دورترین نقطهی جهان برسد نخواست او به من خسته بیگمان برسد شکنجه بیشتر از اینکه پیش چشم خودت کسی که سهم تو باشد، به دیگران برسد چه میکنی اگر او را که خواستهای یک عمر بهراحتی کسی از راه ناگهان برسد رها کنی، بروند و دوتا پرنده شوند، گلایهای نکنی بغض خویش را بخوری که هقهق تو مباد...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 2
«مهیاس» امروز اصلا روز خوبی نبود. در آن هوای گرم و آفتاب سوزان تیرماه، تمام مسیر از ایستگاه اتوبوس را تا خانهی باباعطا پیاده گز کرده بودم. مغز سرم در حال جوشیدن بود و حرارت از زیر پوستم بیرون میزد. دانههای ریز و درشت عرق از بین کتفهایم سر میخوردند و روی گودی کمرم می نشستند. پشت در که رسیدم...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 3
سمت آشپزخانه رفتم تا شربت آماده کنم. صدایم را کمی بالا بردم: با چماق افتاده بود دنبالم... خیلی ترسیده بودم. اصلا مخم کار نمیکرد. پریدم تو شلوغی جمعیت و رفتم سمت مترو. گمم کرد ولی میدونم میاد اینجا سراغم. ولکن نیست. به سالن سرک کشیدم، چشمک ریزی زدم و گفتم: دستش بهم برسه قیمهقیمهم میکنه! رو...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 4
بابا دلشکسته و غمگین از آشپزخانه بیرون رفت؛ ساکت و بیجواب! کمی روی صندلی نشستم تا هردو در خلوت، حالمان بهتر شود. دقایقی بعد بلند شدم و سمت سالن رفتم. کنار بابا که روی کاناپه لمیده و سیگار میکشید، نشستم. سربهزیر انگشتهای دستم را در هم کردم و گفتم: دیشب تو کیف مامان یه برگه دیدم. آگهی بود برا...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 5
هیچکس شام نخورد و من هم بعد از سرکشیدن یکلیوان شیر، سمت اتاقم رفتم. تیشرتم را درآوردم با بالاتنهی برهنه روی تخت دراز کشیدم. گوشیام را که روی پاتختی بود و چندساعتی از آن بیخبر بودم، برداشتم. شمارهی ناشناسی تماس گرفته بود و چند تماس ازدسترفته هم از فرزاد داشتم. پیامک فرزاد را باز کردم که ن...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 6
از جا بلند شد و پیشخوان را دور زد. کنارم ایستاد و قد بلند و هیکل چهارشانهاش، ظرافت اندام و قد متوسطم را بیشتر به رخ کشید. با هم از مغازه بیرون رفتیم و کرکره را پایین کشید. بیدرنگ سراغ مانتوفروشی رفتم. همان مانتوی نسکافهای که چشمم را گرفته بود، همراه شلوار مشکی انتخاب کردم. تقریبا تمام حقوق اول...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 7
نگاهم از میکائیل گرفته و سمت ورودی سالن کشیده شد که با دیدن دیار، دلم بیاختیار لرزید. همراه با جوان دیگری سمتمان میآمدند و از جا برخاستم. با نزدیکشدنش، نگاهمان به هم گره خورد و سلام کردم. جوابم را با لبخند محوی داد و به جوان اخمآلودی که کنارش ایستاده بود، اشاره کرد. - ایشون کیسان رجبی هستن،...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 8
لحظاتی در سکوت گذشت و کمی که از حجم عصبانیتم کاسته شد، برخاستم و از داخل کمد، پیراهن تمیزی برداشتم و لباسم را عوض کردم. همیشه یکی دو دست لباس اینجا داشتم چون موقع آشپزی، گاهی لباسم کثیف میشد. از اتاق بیرون رفتم. خدمه مشغول نظافت بودند و سالن غرق در سکوت بود. چشمم به هنگدرام گوشهی سالن افتاد و ج...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 9
لحظهای بینمان سکوت شد. با صدایی که سعی داشتم نلرزد گفتم: کاری داشتین؟ نگاهش روی چشمهایم خیره مانده بود و قلبم بیشتر از این تاب دیدنش را نداشت. سرم را پایین انداختم و گفت: هنگدرامتو آوردم. دلم هری فرو ریخت. پس فقط برای همین آمده بود؟ خبری از کار نیست؟! ناامید زیر لب گفتم: دیگه به دردم نمیخور...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 10
حولهی کوچک روی صندلیام را برداشتم، عرق نشسته بر پیشانی و گردنم را خشک کردم و سمت فرزاد رفتم. با نزدیکشدنم برخاست و به هم دست دادیم. - سلام، خوبی؟ لبخند روی لب داشت و سرحال بود. دستم را فشرد. - علیک سلام، تو چطوری؟ یا زیادی خوشی یا گرفتار... هیجا پیدات نیست، اومدم بهت سر بزنم. در جوابش لبخند...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 11
مهیاس سهشب کاری را پشتسر گذاشته بودم. هرروز عصر با لباس و کفشهایی که هنوز پولش را هم نداده بودم، میآمدم روی آن چهارپایهی سفید مینشستم و آهنگ خوشبختی مینواختم برای کمرنگ کردن تیرهبدختی خودم! گاهی دلم از حسرت پر میشد... دیدن خانوادههایی که بدون هیچ نگرانی از فردا و فرداها دور میز مینشست...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 12
اخمهای میکائیل در هم رفت و لحنش تند شد. - بیخود... مگه شهر هرته که بلایی سرت بیاره. اصلا زنگ بزن پلیس! حرصآلود نگاهش کردم و گفتم: یهچی میگی برای خودت. بدتر میشه که! بعدشم ظاهرا مطمئن نیست اینجا باشم و منو ندیده وگرنه تا الان آتیش بپا کرده بود. دستهای دیار روی سینه در هم گره خورد و ساعدهای ...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 13
اما زمان منتظر هیچکس و هیچچیز نمیماند. اصلا انگار سر لج افتاده بود و تندتر هم میگذشت. ماشین مقابل خانه متوقف شد و باید پیاده میشدم. - دستت طلا، بیا تو یه چای بخور. اینهمه راه اومدی یه خستگی در کن! لبخند کمرنگی زد. - نه ممنون، فقط... انگار برای گفتن حرفی مردد بود. - فقط چی؟ کمی سمتم مای...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 14
سمتم خیز برداشت و صدایش بالا رفت. - چشسفید هرزه... آدمت میکنم! دستش بالا رفت تا کتکم بزند که قدمی شتابزده به عقب برداشتم. پایم رو موزاییک شکسته لغزید و زمین افتادم. گونهی راستم لبهی حوض خورد و با صدای «آخ» دردمندم، دل سنگش ذرهای به رحم نیامد؛ لگد محکمی به پایم زد و خم شد، موهایم را چنگ زد...
بروزرسانی در : ۹۲ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 15
یک تای ابرویش را بالا انداخت و با کلافگی گفت: واسه یه الفبچه اینقدر ذهنتو درگیر نکن، بیخیال! اما ذهنم درگیر بود. نه از سر احساساتی که فرزاد حرفش را میزد بلکه از سر همان عذابوجدانی که گفته بودم. هرچقدر فرزاد اصرار کرد، کوتاه نیامدم. کلافه از صدا و نور پیست، موتور محبوبم را روشن کردم و اجازه د...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 16
سکوتی سرد در فضای گرم اتاق پیچیده بود. نگاهها بیحرف بینمان میچرخید. نور کمجان بعدازظهر، لابهلای پردهها میلغزید و روی چهرهی مامان کشیده میشد که از اخم غلیظش مشخص بود چقدر جوش آورده! سکوت را شکست. - اینجوری که نمیشه... بخواد تو رو اذیت کنه و نذاره زندگی کنی. میتونی ازش شکایت کنی، ازش تع...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 17
گرمایِ هوا، سنگین و چسبنده، مثلِ پارچهیِ خیسِ لباس، تنم را بغل کرده بود. نورِ چراغهایِ نئونیِ "رستوران دریا" اینبار نه سرخابی و آبیِ سرد که نارنجی و طلاییِ آزاردهندهای بودند که رویِ آسفالتِ داغِ شب، رقصِ وهمآلودی داشتند. صدایِ هنگدرام هنوز در گوشم میچرخید، پژواکِ آخرین نتهایِ شاد و پرانرژ...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 18
بابا و عمومسعود هردو از آشپزخانه بیرون آمدند. چشمهای بابا پر از خشم و ابروهایش گره افتاده بود. - باز اومده شر بپا کنه؟ سمت در قدم تند کرد که سد راهش شدم. - دعوا نکنید باباعطا... حالش خوب نیست. چیزی بهم نگفت، فقط میگه بیا بریم خونه! نفسی بیرون داد و زیر لب حرفی زد که درست نشنیدم. از کنارم رد ش...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 19
در سکوت، موهایش را نوازش میکردم تا هم حرفهایش را بزند و هم آرام بگیرد و بعد صحبت کنم. - مامان پاشو کرده تو یه کفش که الا و بلا بهتر از سروش پیدا نمیشه. بینیاش را بالا کشید و اشکش را پاک کرد. - من میگم بابا... اصلا سروش بهترین آدم روی زمین! من نمیخوامش، مهرش به دلم نیست. تو گوششون نمیره که...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
-
رمان دیار مجنون تبار لیلی - پارت 20
- با همین مهیاس که ازش حرف میزنید صحبت کن، ببین میتونه داداششو راضی کنه چند جلسه باهاش صحبت کنم. ترس از تکرار گذشته باعث شد مردد باشم. سرم را تأییدوار تکان دادم. - باشه، من فقط در همین حد بهش میگم. زیاد اصرار نمیکنم. با صدای مامان که از هلیا برای چیدن میز شام کمک میخواست، نشد که صحبتمان ر...
بروزرسانی در : ۷۸ روز پیش
