پارت پنجاه و چهارم :
برای چندثانیه بیحرف نگاهم کرد و اخمش پررنگ شد.
- نمیذاری حرفمو بزنم که...! اتفاقا به تنها چیزی که الان فکر نمیکنم همین مسئلهاس! من هیچ عجلهای برای محرم شدن ندارم. منظورم این بود من عادت ندارم بذارم بقیه برام کاری کنن. شاید ازت قرض یا کمک بگیرم ولی اهل دودوتا چهارتام، حسابش میکنم!
جوابهای زیادی روی زبانم میجوشید؛ از اینکه آیا من هم برایش فقط «بقیه» بودم؟ یا آن بیخیالی
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از محبت و همراهیتون عزیزم🥰😘🙏🏻
۲ ماه پیشدلارام
0باز خداروشکر که مه یاس دیار رو تو این شرایط کنارش داره❤❤خسته نباشین نویسنده عزیز🌸🌸
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
ممنون از نظر و همراهیت عزیزم💕🙏🏻
۲ ماه پیشمیم
1پناه یاسین باغیرتم فقط فکر خودشونن،نمیگن تنهایی چیکار می کنه،تازه فکر ازدواج این افتاده خانم بی خیال 😠
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💔💔
۲ ماه پیشمیم
1غیرقابل تصور سخته،فکر بیماری یه طرف،پرستاری و کارای بعدشم یه طرف،تا الانشم دیار کنارش نبود نمی دونم چی می شد 🥺
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
درسته، روزای سختی در انتظارشه💔
۲ ماه پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕🙏🏻😘
۲ ماه پیشریحانه
1چه داماد خوبی به به تا باشه از این دامادا
۲ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
🥰🥰👌🏻
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

ماهرخ
0خدا قوت عزیزم 🥰🥰 پوزش بابت کم لطفیمون وگرنه ک قلم شما عالیه