پارت پنجاه و ششم :
با غیظی که گلویم را میخراشید، فریاد زدم: تو خیلیوقته منو انداختی دور... چیز تازهای نیست. خونهی منم اینجاست، همین چاردیواری که بویِ باباعطامو میده. من دیگه هیچجا نمیام!
تماس را قطع کردم و هقهقی تلخ در گلویم شکست و گونههایم زیر هجومِ اشکهای داغ و شور، خیس شد. چرا مامان انقدر خودخواه و بیرحم بود؟ چطور میتوانست؟ دوباره شمارهی ماجون را گرفتم اما بیجواب ماند. گوشی را پر
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره، هیچی از این پناه بعید نیست👌
۱ ماه پیشمیم
1وای که چه جوگیری شد دیار،حالا چرا فیوز پروند فرار کرد یدفعه 😍
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
وای از دست دیارمون با این کاراش😁🔥🔥
۱ ماه پیشمیم
1واای،دیگه مسعودو کجای دام بذارم،پناه باز چه گندی زده،یاسین چه کوفتی شده،این لعنتی انگار خوش خبری آورده 😡
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
آره، بدشانسی پشت بدشانسی ☹
۱ ماه پیشریحانه
1❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
۱ ماه پیش
صدیقه سادات محمدی(نگار) | نویسنده رمان
💕💕💕💕💕
۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

میم
1ای خفه بشی پناه،یعنی اون فیلم چی بود،نکنه تو اون مهمونیا غلطی کرده،بعیدم نیست از دوست شعله 😠🙏🏻