دوست داشتی؟
کاور اصلی رمان فانتزی جادوگر اثر دینا قاسمی

رمان جادوگر

  • زبان فارسی
  • 100.6K 👁
  • 377 ❤️
  • 2K 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان :

ترنم، دختری معمولی است، با علایق معمولی....خانواده ای معمولی و دوستانی معمولی؛ همه چیز عادی است و روزها بدون مکث میگذرند. اما برای او، به زودی دیگر هیچ چیز مانند قبل نمی شود. با ورود سر زده ی فردی به زندگی اش همه ی باور هایش و همه ی داستان هایش، زیر سوال میروند، کسی که اصرار دارد او فرد خاصی است و باید در مدرسه ای خاص تحصیل کند؛ چون او....دیگر هر چیزی است به جز معمولی. ورود ترنم به مکانی جدید برای گذراندن تابستان هفده سالگی اش، او را با چیزهای جدیدی آشنا میکند؛ آدم های جدید، دوستان جدید و موجوداتی که حتی در خواب هم نمیدید واقعی باشند. اما تمام آدم های جدید خوب نیستند....تجربه ی چیزهای جدید و جادویی هم همیشه رنگارنگ و پر از زیبایی نیست....هر بخشی از این داستان، یک طرف تاریک هم دارد، آدم های بد هم وجود دارند. در این مدرسه، کسانی وجود دارند که از بقیه قدرتمند ترند...کسانی که بر ضعیف ترها حکمرانی میکنند و آنها را می ترسانند تا ازشان پیروی کنند. در دنیایی که هر کسی با ورود به آن شگفت زده می شود، در جایی که همیشه توی داستان ها پر از رنگین کمان و اسب های تک شاخ است، ترنم و دوستانش با شیاطین و اژدها ها رو به رو میشوند و تلاش میکنند خودشان را از این گرداب قدرت بیرون بکشند....چون در اعماق این جنگل های سرسبز با درخت های بیشمارش و موجوداتی که در آن زندگی میکنند، رازی نهفته، رازی که سال هاست دیگر هیچ کس درباره ی آن صحبتی نمیکند، ولی این به آن معنا نیست که فراموش شده است....رازی که اگر سر از خاک بردارد، همه جا را ویران میکند. همراه باشید با داستانی جدید در سبک فانتزی، اینبار برای نوجوانانی با قدرت های جادویی که باید گلیم خودشان را از آب بکشند و تسلیم قدرت هایشان نشوند. کسانی که باید در این راه فداکاری کنند و شجاع باشند. زیرا شجاعت و پا گذاشتن در ترس، قوی ترین سلاح در هستی است.

تصویر شخصیت های رمان


پارت اول

!توجه!
"تمام شخصیت ها و امکان این داستان ساخته ی ذهن نویسنده است و هرگونه تشابه اتفاقی است، این داستان قصد توهین به هیچ گروه یا قومیتی را نداشته و همچنین هرگونه ایده و کپی برداری از این اثر از نظر شرعی جایز نیست و پیگرد قانونی دارد"
"تقدیم به تمام خیال پردازانی که در دنیای دیگری زندگی میکنند"
به نام خدا
پوفی کشیدم و به مامان که یک بند حرف میزد نگاه کردم:
-مامان میشه دست از غر زدن برداری؟ گفتم که! این اولین بارم بود میرفتم اونجا، بعدشم، گیسو باهام بود.
همزن توی دستش رو توی سینک انداخت:
-اون رفیقت از تو بدتره.
-وا!
همیشه اینطور بود همه چیز رو گردن بقیه می انداخت در صورتی که ایده ی رفتن به اون کافه ی عجیب و غریب از طرف من بود.
وقتی بحث کردن رو بی فایده دیدم از آشپزخونه بیرون اومدم و روی مبل تک نفره ی توی پذیرایی نشستم، تعطیلاتم با دعوا شروع شده بود و خدا میدونست قرار بود چطوری پیش بره! تازه ده روز به شروع تابستون مونده بود و من حوصله م حسابی سر رفته بود؛ باید یه سرگرمی برای خودم پیدا میکردم وگرنه قرار بود کل این سه ماه رو بزنیم توی سر و کله ی همدیگه!.
-چته؟ کشتیات غرق شده!؟
به آرش نگاه کردم که خودش رو کنار من پرت کرد. بدن گنده اش رو هل دادم تا وزنش رو از روی من برداره؛ از وقتی از سربازی اومده بود هیکلش دو برابر شده بود:
-چمه؟! باز مامان گند زد به روزم.
-راست میگه دیگه چرا رفتی اونجا؟
-حالا نرفتم ویلایی چیزی که! یه کافه ی معمولیه
ابرو بالا انداخت و با قیافه ی مسخره ای طوری که خودمم فهمیدم چرت گفتم گفت:
-یعنی تو نمیدونی چجور آدمایی اونجا رفت و آمد میکنن؟
کوسن رو توی بغلم گرفتم و به سمتش چرخیدم:
-میدونم، ولی خب فضاش خیلی قشنگه. اگه نرفته بودم پستای اینستاگرامم انقدر خوب نمیشد.
چیزی نگفت و کنترل رو از روی عسلی رو به روش برداشت تا کانال های تلویزیون رو بالا پایین کنه، بعد هم روی کانالی که فوتبال نشون میداد مکث کرد؛ از فوتبال متنفرم!
از جا بلند شدم و با نیم نگاهی پرکینه به تلویزیون زیر لب غر زدم:
-خدا کنه این تلویزیون یه جوری بسوزه بلکم انقدر فوتبال نبینید اه!
بعد از پله ها بالا رفتم. همزمان پیام هایی که برام اومده بود رو چک کردم؛ هیچی! هیچ خبری نبود. مگه تابستون نیست؟ پس چرا هیچ غلطی نمیکنیم؟
توی اتاقم اثرات مدرسه که پنج روز پیش تموم شده بود هنوز هم پیدا بود، مقدار زیادی کاغذ و انواع و اقسام گواش و مداد رنگی روی زمین پخش شده بود. بوم های نصفه کاره به دیوار تکیه داده شده بودن و اونطرف تر یه تپه آشغال مداد تراش ریخته بود که به خودم زحمت ندادم جمعشون کنم فقط با احتیاط یه پام رو بلند کردم و از روشون رد شدم و روی تخت ولو شدم. لگه ی رنگی هم روی دیوار بود که برای اینکه مامان متوجهش نشه میز کوچیکی جلوش گذاشته بودم.
صدای داد مامان از پایین اومد:
-ترنم!
با بدنی شل و ول از روی تخت بلند شدم و سرم رو از در بیرون آوردم:
-ها؟
-تو با آنتن تلویزیون ور رفتی؟
-نه بابا من چیکار دارم
-روشن نمیشه.
ابرو بالا انداختم و خندیدم:
-چون آه من گرفتتش!
-چی؟
داد زدم:
-هیچی...نمیدونم چشه.
بعد هم شروع کردم به جمع و جور کردن اتاق. کاغذ ها رو لوله کردم و با همه ی وسایلم توی کمد گذاشتم، جارو برقی کشیدم تا همه ی آت و آشغالا جمع بشن و یه پلاستیک زباله ی بزرگ پر از وسایل غیر ضروری رو با خودم بیرون کشیدم.
رفتم توی حمام و وقتی بیرون اومدم، همزمان با خشک کردن موهای کوتاهم از شاهکارم لذت بردم. مامان احتمالا با دیدن اتاق به این تمیزی بهم افتخار میکرد؛ همیشه داشت برای رشته ای که انتخاب کرده بودم به من غر میزد چون خیلی ریخت و پاش و کثیف کاری داشت، ولی خب این عشق من بود، از روزی که خودم رو شناختم کل دیوارهای خونه پر از خط خطی های من بود، دفتر نقاشی هام یه روزه تموم میشد چون همون موقع که مامان می خریدشون یه صبح تا شب رو به نقاشی کشیدن می گذروندم تا اینکه مطمئن میشدم دیگه هیچ برگه ی خالی ای باقی نمونده...اوایل با مداد رنگی های ارزون قیمتم درخت و گل و خونه می کشیدم و بعد که بزرگتر شدم، توی همون دفترا با زغال و قلم مو.
حالا سال دوم دبیرستانم تازه تموم شده بود و منم خرداد ماه هفده ساله شدم....که البته انقدرم که فکر میکردم فوق العاده نبود!
توی این گرما بابا یکسره کولر رو به بهونه ای خاموش میکرد، همین کارش صدای کل خانواده رو درآورده و بود باعث شده بود توی پنج روز گذشته سی چهل بار با هم دعوامون بشه!. آخرش آرش با شجاعت پول برق رو گردن گرفت و درحالی که نزدیک بود گریه کنه گفت:
-بابا به خدا داریم میپزیم!
این دلیلی بود که حالا با خیال راحت زیر کولر لم داده بودم و توی لپ تاپ سریال میدیدم.
گوشیم ویبره رفت؛ برش داشتم و به پیام روی صفحه نگاه کردم، کمی طول کشید تا ویندوزم بالا بیاد و مغزم شروع به تجزیه تحلیل پیام گیسو بکنه؛ وقتی این اتفاق افتاد چنان از جا پریدم که یه ثانیه خون به مغزم نرسید!

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

آخرین اطلاعیه‌ی رمان جادوگر

دینا قاسمی : ۲ هفته پیش

سلام عشقای من، شبتون بخیر🌠**الان دیگه دو یا سه پارت پایانی رمان هستیم دلم میخواد یه پایان بندی خوب و درست داشته باشیم پس من تا آخر شب مینویسم و هر سه پارت رو و فردا تا ظهر براتون قرارشون میدم.**ممنون از همراهیتون.

4.9 از 5
★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★ ★
بر اساس 393 رای
5 ★
87%
4 ★
12%
3 ★
1%
2 ★
0%
1 ★
0%
شما چه امتیازی می‌دهید؟

نظرات رمان جادوگر

  • سحر

    0

    واقعا عالی بودی دستت درد نکنه عزیزم

    ۱۹ ساعت پیش
  • الهه

    1

    رمان تخیلیه؟

    ۳ روز پیش
  • dlnya

    در پارت 80

    واقعا عالی بود

    ۶ روز پیش
  • هلن

    0

    واقعا رمانت عالی بود دینا جون انگار همین دیروز بود که شروع کروم به خوندن رمانت چقدر زمان زود میگذره

    ۱ هفته پیش
  • هیچکس

    در پارت 910

    کار همایون و گیسو نیست؟

    ۲ هفته پیش
  • یاس

    1

    عالی خسته نباشید🌱 ممنون از نویسنده عزیز که مارو هم در خوندن این رمان زیبا شریک کردن.🎈🙃

    ۲ هفته پیش
  • هیچکس

    در پارت 750

    احتمالن گلدون کار ترنم نباشه و کار گیسو بوده باشه و با نقشه وارد شده یه چیزی مثل ترلان

    ۲ هفته پیش
  • هیچکس

    در پارت 610

    اختمالن این یارو همون فاتح نیست و عمدن اون گارسونو ناراحت نکرد که قدرت ترنم بزنه بالا

    ۲ هفته پیش
  • رزا

    در پارت 1051

    خسته نباشی نویسنده عزیز تمام روز هایی به سختی میگذره با نوشته های شما نویسنده های عزیز اسون تر میشه ممنون بابت ذهن زیبایی که داری

    ۲ هفته پیش
  • دیانا

    در پارت 1050

    نویسنده عزیزم.اوفیلیا،عاشق این رمان شدم.همراه شخصیت ها زندگی کردم و حتی تونستم خودم جادو رو لمس کنم.ازت ممنونم.

    ۲ هفته پیش
  • ناشناس

    0

    عالی بود دینا جون واقعا قلمت زیباس 🥹❤️

    ۲ هفته پیش
  • هیچکس

    در پارت 170

    من با کامی موافقم اون از همه جذابتره به پیژه با اون لبخند مکش مرگناش😂

    ۲ هفته پیش
  • نفس

    در پارت 1050

    ممنون عزیزم امیدوارم همیشه موفق و پیروز باشی رمان زیبای بود خسته نباشی

    ۲ هفته پیش
  • سهیل۳۰

    در پارت 943

    واقعا این رمان اگه سریال بشه، چی میشه👌🏻👌🏻👌🏻👌🏻 دمتون گرم عالی بود

    ۲ هفته پیش
  • آرتمیس

    در پارت 942

    میتونم دقیقه ها به احترامت استفاده دست بزنم🫶🏻

    ۴ هفته پیش
  • سهیل۳۰

    در پارت 941

    در واقع ایستاده دست میزنن😅😅

    ۲ هفته پیش
  • بهین

    در پارت 1050

    عالی بودد . یعنی از اول داستان تا الان تمام احساساتو و اتفاقات تو صحنه رو با تمام وجودم حی میکردم و از نظر این شاهکار ترین رمانی بود که تا الان خوندم . دمت گرم✋️🎀

    ۲ هفته پیش
کپی شد!
آیدی کپی شد!
خوش اومدی!
میخوای شروع کنی؟
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️