لیست کلیه پارتهای رمان دست سوم : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 26
-
رمان دست سوم - پارت 1
مقدمه: نور لرزان و زردِ آباژور کوچک کنار میز، تنها نقطهی گرمی بود که در این ظهر سردِ پاییزی، میتوانست تلاشی مذبوحانه برای شکستنِ سکوت سنگینِ اتاق باشد. اتاقی که طراحیاش، با دیوارهای کرم روشن و قفسههایی پر از کتابهای جلد چرمی که حتی یک بار هم ورق نخورده بودند، قرار بود «آرامش» را القا کند؛ ا...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 2
به نام خدایی که سپر ناپیدایش میان من و شیطانِ نفرینشده میایستد؛ همان سایهای که در کمین جانهاست. آنچه خواهید خواند، نه شرحی از واقعیت، که پژواکی تاریک از کابوسی است که در ژرفای خیال متولد شده است. داستانی که تار و پودش نه از جنس حقیقت، که از نخهای لرزان وهم و جنون بافته شده و در عالم واقع، ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 3
به یاد دارم توی ایام بچگی، ایامی که هنوز تلخیِ گسِ اشک زیر زبانم، طعمی ناشناخته به حساب میآمد. آن زمان، همدمی داشتم، دوستی که قصههای قبرستان را برایم تعریف میکرد. اطلاعاتی که او داشت، واقعا عجیب بود؛ مدتی بعد فهمیدم که پدرش در یک قبرستان گورکن است و گاهی در مردهشورخانه کار میکند. بعضی اوقات ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 4
صداها از دور میآمدند؛ مبهم و ناواضح...مثل زمزمههایی که از زیر آب رد شوند. انگار پشت پردهای از مه سیاه، گیر کرده بودم؛ پردهای که اجازه نمیداد هیچ تصویر واضحی وارد شود. تنها چیزی که داشتم، همین صداها بودند؛ صداها مانند دعوتنامههایی لرزان از دنیایی که هنوز نمیدانستم میخواهم به آن برگردم یا ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 5
صدای لعیا که تازه متوجه شدم مدتها بود به شانهاش تکیه داده بودم، دوباره آمد: - رعنا؟ منم…نفس بکش عزیزم. همینجوری خوبه. چشاتو تکون دادی… . فقط آروم باش، باشه؟ نگرانی در لحنش بود و خیلی زود مرا از پشت آن تاریکی بیرون کشید اما بیدوام. هنوز آن صدا از پشت سیاهی میآمد...صدای خاک که دستی داشت روی صو...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 6
با دو سه نفر از همکارانِ قدیمیمان که در دورانِ کارِ قبلیمان با آنها آشنا شده بودیم و صداقت و تخصصشان را قبول داشتیم، تماس گرفتم. با اشتیاق، از طرحِ جدیدمان برایشان گفتم. صدایِ هیجانزدهشان در پشتِ خط، آرامشی به دلم داد. توافق کردیم که برایِ تدریسِ چند واحدِ درسیِ تخصصی، به «رقصِ آکورد» بیایند...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 7
تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است. حامد همانطور که ادامه میداد، نیم نگاهی به من داشت: - من پشتِ این پنجره، می شینم…بارونو تو چشمِ تو، می بینم. یک صدای ناآشنا از دم در اتاق کف زد و هر دوی ما شوک زده نگاه کردیم؛ حامد با خجالت خندهای کرد و گیتار را پایین گذاشت: - همیشه وقت شناس بودی مجید جان! بی...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 8
پس از آن واقعهی تلخ، دیگر هیچچیز مثلِ قبل نبود. ذهنِ حساسم، که تا آن روز پر از رویا و طرح و نقشه بود، حالا جهنم یا بهتر بود بگویم میزبان افکارِ آشفته و عجیب شده بود. حامدِ بیچاره…چه کسی میتوانست او را در آن روزها سرزنش کند؟ او مجبور بود مدتِ طولانیتری کنارم بماند. نه فقط به عنوانِ شریکِ کاری،...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 9
صورتش یک طور عجیبی، آشنا بود؟ یا شاید این فقط یک توهم بود... . نمیدانستم. فقط اینکه نگاهش باعث شد مو به تنم سیخ شود. با دهانی که گوشههایش کمی کشیدهتر از حالت طبیعی بود گفت: - منزل خانم ستوده هست اینجا؟! خداروشکر خونه بودین…من از دوستای مادرتونم. باید یه چیزی بهتون بگم. در رو باز میکنین؟ صدا...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 10
بعد از رفتن آن زن، حامد با عصبانیت در را محکم چفت کرد. صدای فلز تا ته حیاط پیچید. بهسمت آن تکه چرم که زن آن را روی موزائیکهای حیاط انداخته بود، چرخید و آن را از روی دیوار پرت کرد بیرون. نفسش سنگین بود و چشمهایش سرخ شده بودند. حس کردم برای آنکه آرامتر شود، دستی در موهایش برد. بعد با صدایی که ...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 11
لحن آرام حامد باعث شد کمی آرامتر شوم. در عرض چند ثانیه به حالت عادی برگشتم و چشم گرداندم سمتش که داشت قاشق را در دهانش میگذاشت: - ولی بیا این بار رو به حرف ما گوش بده. به حرف من و دکتر جلالی. مطمئن باش ضرر نمیکنی رعنا خانوم. لحنش کمی شوخ بود، اما در پس آن شوخی، التماسی پنهان بود. باز هم سعی کر...
بروزرسانی در : ۶۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 12
آن مرد نوازندهی بیدست، همانجا بود. اشتباه نمیدیدم. روی صندلی نشسته بود، گیتار را روی پاهایش گذاشته بود اما…از آرنج به پایین، هیچ دستی وجود نداشت. هر دو بازویش، به شکلی تمیز و بینقص، قطع شده بودند! نه خونی بود، نه بانداژی، فقط دو انتهای بریده شده که انگار از اول وجود نداشتهاند. چطور ممکن بود...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 13
با وحشت هر چه تمامتر نگاه کردم. باور چیزی که میدیدم سختتر از هر چیزی بود. آستینهای حامد…خالی بودند. هیچ چیز نبود. هیچ کدام از دستهایش نبودند. فقط آستینهای خالی که یک باد نامرئی که نمیدانم از کجا میوزید، از داخلشان رد میشد و خیلی ترسناک تکانشان میداد. حامد را نگاه کردم. قیافهاش آهسته...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 14
در تمام راهِ بازگشت به خانه، فکرم همچنان در همان حلقهی بیپایان میچرخید؛ حلقهای که مرکز آن نه آن مرد با آن گیتار آکوستیک بود، نه حتی نگاه خالیِ حامد… . فکرم درگیر سکوت بود. سکوتی که مثل هالهای سرد دور ذهنم پیچیده بود و هرچه میگذشت، شبیه همان چیزی میشد که سالها پیش در یک کتاب عجیب خوانده بو...
بروزرسانی در : ۶۲ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 15
با آنکه جلوی حامد با سری تکان دادن و یک «باشه»ی بیجان قبول کرده بودم بروم مشاورهی همان دکتر جلالی که او با آن اشتیاق دربارهاش حرف زده بود، اما درونم حتی تحمل تصور نشستن روی آن صندلیهای راحتی که روبروی آن میزهای شیشهای براق چیده شده بودند را هم نداشتم؛ میزهایی که پشتشان افرادی با لبخندهای پ...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 16
چشمانم با وحشت، میان اتاق چرخیدند. هر گوشه را کاویدم اما هیچ تهدید آشکـاری وجود نداشت. همه چیز در جای خود بود؛ آرام، ساکت، و بیحرکت. تختخواب، با ملحفههایی که انگار هنوز ردِ حضورم را به یاد داشتند، مرتب به نظر میرسید. پردهی ضخیمِ تراس، که تا کفِ زمین کشیده شده بود، چون سپری در برابرِ تاریکیِ ب...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 17
سرم بر سطح سرد میز سنگینی میکرد. صدای نفسهایم در سکوت خانه مثل تپشهای خفهی چیزی میپیچید که میخواست فراموش شود اما هنوز جان داشت. نورِ کمرنگِ چراغ مطالعه از لابهلای تارهای مویم روی میز پخش میشد، و در میانِ افتوخیز خطهای چوبی بدنهی میز، سایههایی بلند میشدند و دوباره فرو میرفتند. نگاه...
بروزرسانی در : ۵۵ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 18
لحظهای که چیزی دور مچ دستم حلقه شد، تمام خواب از سرم پرید. چشمهایم را باز کردم و با وحشتی که مثل ضربهای ناگهانی در تمام بدنم دویده بود، نیمخیز روی تخت نشستم. قلبم آنقدر محکم به سینهام میکوبید که احساس میکردم صدایش را در سکوت اتاق مطلق و طولانی میشنوم. چند ثانیه طول کشید تا بتوانم نفس بکش...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 19
دیگر جرئت نداشتم به اتاق خواب برگردم. حتی نگاه کردن به در نیمهباز اتاق هم باعث میشد چیزی درون سینهام فشرده شود. برای همین پتو و متکا را برداشتم و به پذیرایی آوردم. تمام چراغهایی را که میتوانستم روشن گذاشتم؛ چراغ آشپزخانه، چراغ راهرو و حتی آباژور گوشهی سالن را. با این حال خانه هنوز تاریک به ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 20
داشتم برای مرگ مادرم گریه میکردم؟ اصلا چرا آنجا نشسته بودم؟ چرا آنجا بوذم؟نمیدانم...نمیدانستم. اصلاً آدمهایی که دور گور سر باز حلقه زده بودند، کی بودند؟ آنها را میشناختم؟ سر چرخاندن و نگاهشان کردم. هیچکدام آشنا نبودند. فکر نکنم... . صورت همه عجیب و میمیک صورتشان مصنوعی و مرده بود. انگار ...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
- 1
- 2
