لیست کلیه پارتهای رمان دست سوم : پارت های 21 تا 26
تعداد کل پارت های منتشر شده : 26
-
رمان دست سوم - پارت 21
من روی کاناپه خوابیده بودم و آنطوری که حامد تعریف کرد، بعد از برگزاری کلاسها، کارهای ضبط و ربط مؤسسه کمی بیشتر طول کشیده بود. از آنجایی که آموزشگاه مستخدم هم نداشت، یادم است تمام کارها را خودمان تقبل میکردیم. بعدش هم که خودش هم تا اون موقع شب شام نخورده بود، دو تا پیتزا خریده و عجلهای آمده ...
بروزرسانی در : ۴۲ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 22
نگاهم همچنان روی تاریکی راهرو مانده بود و تکه پیتزایی که در دست داشتم، کمکم سرد میشد. هرچه بیشتر به آن راهروی باریک خیره میشدم، احساس ناخوشایندتری پیدا میکردم. انگار تاریکی انتهای آن با تاریکی معمولی فرق داشت. انگار چیزی آنجا ایستاده بود و در سکوت نگاهم میکرد. حامد جرعهای از نوشابه نوشید و...
بروزرسانی در : ۳۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 23
حامد نفس بلندی بیرون داد. سپس هیکلش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکر کنم هنوز هم داشت نگاهم میکرد. ـ رعنا... . لحنش کاملاً آرام بود نه عصبانی یا تمسخرآمیز. همان لحن مردی که همیشه میخواست منطقی فکر کند. میدانستم برای من از خودم بیشتر نگران بود. ـ از صبح چیزی نخوردی رعنا...بعدشم کابوس دیدی خودم...
بروزرسانی در : ۳۷ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 24
صدای آن نت کوتاه هنوز در فضای خانه معلق مانده بود؛ انگار نه از سیمهای گیتار، بلکه از جایی میان دیوارهای خانه برخاسته و در سکوت سنگینی که میان من و حامد افتاده بود، جا خوش کرده باشد. دستم همچنان دور لیوان یخزده نوشابه حلقه شده بود و سرمای شیشه را با تمام وجود احساس میکردم، اما انگشتانم آنقدر ب...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 25
پاهایم دیگر فرمانم را نمیبردند، اما تمام نیرویی که در وجودم باقی مانده بود، مرا به سمت اتاق خواب میکشاند. انگار اگر یک لحظه دیگر کنار آن میز میماندم، چیزی درونم برای همیشه میشکست. صندلی با صدای بلندی روی سرامیک کشیده شد و تعادلم را به زحمت حفظ کردم. نفسم به شماره افتاده بود و صدای تپش قلبم آن...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 26
***باز همان قبرستان به ظاهر خالی بود. همانی که سری پیش هم آنذا در خواب دیده بودم. بودنم در آن مکان و اینکه دوباره میدیدم آنجا ایستادهام، حس خوبی به روح و نمیداد. باز همان آسمان خاکستری و بیرنگی که نه شب بود و نه روز، و انگار رفته رفته سیاهتر میشد. همان بادی که میان شاخههای خشک درختها می...
بروزرسانی در : ۲ روز پیش
- 1
- 2
