لیست کلیه پارتهای رمان دست سوم : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 42
-
رمان دست سوم - پارت 21
من روی کاناپه خوابیده بودم و آنطوری که حامد تعریف کرد، بعد از برگزاری کلاسها، کارهای ضبط و ربط مؤسسه کمی بیشتر طول کشیده بود. از آنجایی که آموزشگاه مستخدم هم نداشت، یادم است تمام کارها را خودمان تقبل میکردیم. بعدش هم که خودش هم تا اون موقع شب شام نخورده بود، دو تا پیتزا خریده و عجلهای آمده ...
بروزرسانی در : ۱۳۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 22
نگاهم همچنان روی تاریکی راهرو مانده بود و تکه پیتزایی که در دست داشتم، کمکم سرد میشد. هرچه بیشتر به آن راهروی باریک خیره میشدم، احساس ناخوشایندتری پیدا میکردم. انگار تاریکی انتهای آن با تاریکی معمولی فرق داشت. انگار چیزی آنجا ایستاده بود و در سکوت نگاهم میکرد. حامد جرعهای از نوشابه نوشید و...
بروزرسانی در : ۱۳۱ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 23
حامد نفس بلندی بیرون داد. سپس هیکلش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکر کنم هنوز هم داشت نگاهم میکرد. ـ رعنا... . لحنش کاملاً آرام بود نه عصبانی یا تمسخرآمیز. همان لحن مردی که همیشه میخواست منطقی فکر کند. میدانستم برای من از خودم بیشتر نگران بود. ـ از صبح چیزی نخوردی رعنا...بعدشم کابوس دیدی خودم...
بروزرسانی در : ۱۲۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 24
صدای آن نت کوتاه هنوز در فضای خانه معلق مانده بود؛ انگار نه از سیمهای گیتار، بلکه از جایی میان دیوارهای خانه برخاسته و در سکوت سنگینی که میان من و حامد افتاده بود، جا خوش کرده باشد. دستم همچنان دور لیوان یخزده نوشابه حلقه شده بود و سرمای شیشه را با تمام وجود احساس میکردم، اما انگشتانم آنقدر ب...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 25
پاهایم دیگر فرمانم را نمیبردند، اما تمام نیرویی که در وجودم باقی مانده بود، مرا به سمت اتاق خواب میکشاند. انگار اگر یک لحظه دیگر کنار آن میز میماندم، چیزی درونم برای همیشه میشکست. صندلی با صدای بلندی روی سرامیک کشیده شد و تعادلم را به زحمت حفظ کردم. نفسم به شماره افتاده بود و صدای تپش قلبم آن...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 26
***باز همان قبرستان به ظاهر خالی بود. همانی که سری پیش هم آنذا در خواب دیده بودم. بودنم در آن مکان و اینکه دوباره میدیدم آنجا ایستادهام، حس خوبی به روح و نمیداد. باز همان آسمان خاکستری و بیرنگی که نه شب بود و نه روز، و انگار رفته رفته سیاهتر میشد. همان بادی که میان شاخههای خشک درختها می...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 27
تماس را وصل کردم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم. سعی کردم صدایم خیلی بد هم به نظر نرسد. حس میکردم هوا یکدفعه گرم شده بود. ـ سلام. صدای حامد مثل همیشه آرام و محکم بود. ـ سلام. بیدار شدی؟ نگاهی به ساعت انداختم. صدایم خیلی خستهتر از تصورم بود اما بیخیالش شدم. ـ الان... آره. چند ثانیه سکوت کرد. صداهای...
بروزرسانی در : ۸۵ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 28
صدا رو درست شنیده بودم. آیفون داشت زنگ میخورد. هنوز چند دقیقهای از تماس حامد نگذشته بود که صدای زنگ آیفون در فضای ساکت خانه پیچید. آنقدر ناگهانی بود که ناخودآگاه از جا پریدم و برای چند لحظه فقط به گوشی آیفون که کنار دیوار آشپزخانه قرار داشت نگاه کردم. از وقتی بیدار شده بودم، خانه در سکوت عجیبی...
بروزرسانی در : ۶۸ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 29
دستم به سمت موبایل رفت. میخواستم همان لحظه به حامد زنگ بزنم. حتی تصور کردم وقتی جواب بدهد، با همان صدای کوتاه و جدیاش بگوید: ـ پس دیدیش؟ و من هم بگویم: ـ آره...خیلی ممنون. اما انگشتم روی نامش مکث کرد. نه. تصمیم گرفتم صبر کنم. گذاشتم برای عصر. عصر که آمد، میخواستم خودم گردنبند را نشانش بدهم و ه...
بروزرسانی در : ۶۶ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 30
رابطهی حامد و برومند همیشه برای من کمی عجیب بود؛ نه از آن عجیبهایی که آدم را نگران کند، بلکه از آن رابطههایی که دو نفر در ظاهر به هم نزدیکاند و حتی احترام زیادی برای یکدیگر قائلاند، اما زیر لایهی آرام دوستیشان، چیزی شبیه رقابت دائمی جریان دارد. حامد هیچوقت دربارهی برومند بد حرف نمیزد و ...
بروزرسانی در : ۶۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 31
گفته بود دختر جوانی است که تا آن روز سابقهی کار در آموزشگاه موسیقی نداشته و حتی تجربهی چندانی در محیطهای مشابه ندارد. من همان موقع از حامد پرسیده بودم: ـ پس چرا استخدامش کردی؟ شانه بالا انداخته و جواب داده بود: ـ چون فعلاً به کسی نیاز داریم که جواب تلفن بده و آدرس کلاسها رو بفرسته، نه اینکه ک...
بروزرسانی در : ۶۱ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 32
همانجا باید میایستادم. باید از آموزشگاه بیرون میرفتم. اما به جای آن، عجیبترین کار ممکن را کردم و جلوتر رفتم. صدای گیتار حالا واضحتر از همه صداها بود و از کلاس شماره سه میآمد؛ همان کلاسی که حامد بیشتر تمرینهای گیتار را آنجا برگزار میکرد. دستگیره را گرفتم و در را باز کردم. کلاس خالی بود. گی...
بروزرسانی در : ۵۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 33
ـ مامان؟ ـمامان؟! این صدای کی بود؟! کمکم داشتم از آن فضای سنگین و نامفهومی که خواب مرا در آن کشیده بود بیرون میآمدم، اما هنوز نمیتوانستم مرز میان خواب و بیداری را بهدرستی تشخیص بدهم و انگار بخشی از ذهنم همچنان در همان راهروی تاریک آموزشگاه گیر کرده بود؛ همانجایی که آن صداهای عجیب را شنیده بو...
بروزرسانی در : ۵۷ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 34
صدای آب هنوز از داخل حمام میآمد و با اینکه تلاش میکردم برایش یک توضیح معمولی پیدا کنم، آن شرشر یکنواخت و ممتد در سکوت خانه آنقدر واضح شده بود که هر بار چند قطره با شدت بیشتری روی کف حمام میافتاد، ناخودآگاه احساس میکردم کسی آن طرف در ایستاده و منتظر است تا من وارد شوم. چند لحظه همانجا، در اب...
بروزرسانی در : ۵۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 35
آب دهنم را قورت دادم. نکند باز حرفی بزنم و باز بفهمم که حالم خوب نیست و توهم زدهام. در آن واحد چشمانم را باز و بسته کردم و آرام گفتم: ـ حامد...لباست خیس شده. حامد نگاه کوتاهی به آستینش انداخت و انگار که تازه چیزی را که فراموش کرده بود به یاد آورده باشد، خیلی عادی گفت: ـ آها این...آره، تو آموزشگا...
بروزرسانی در : ۵۲ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 36
*** تاریکی کمکم روی خیابانهای تهران نشسته بود و نور چراغ مغازهها و تابلوهای رنگارنگ، روی شیشهی خیس ماشین کش میآمد و با هر حرکت برفپاککن، برای چند ثانیه محو میشد و دوباره به شکل خطوط لرزان و بینظم روی شیشه برمیگشت. من روی صندلی کنار حامد نشسته بودم و پیشانیام را به شیشه تکیه داده بودم و...
بروزرسانی در : ۵۰ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 37
مرد راننده شیشه را پایین کشید و با عصبانیت چیزی گفت که از داخل ماشین ما واضح شنیده نمیشد. حامد خم نشد، داد نزد و دستش را هم تکان نداد؛ فقط با همان خونسردی همیشگی نگاهش کرد و گفت: ـ داداش، راهتو بگیر برو، نزدیک بود بزنی به ماشین. مرد چیزی با عصبانیت جواب داد. حامد چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: ـ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 38
*** بعد از اینکه میز را جمع کردند، من همراه مادر حامد بشقابها را از روی میز برداشتم و حامد هم با پدرش در پذیرایی ماند تا دربارهی آموزشگاه و کارهای هفتهی بعد حرف بزنند. از وقتی وارد خانه شده بودیم، فضا کاملاً معمولیتر از چیزی بود که قبل از آمدن تصور میکردم؛ حتی خودم هم نمیدانستم چرا در راه ا...
بروزرسانی در : ۳۸ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 39
حامد سریع گفت: ـ اگه حالت خوب باشه. ـ خوبم. ـ باشه، فعلاً. ـ چرا فعلاً؟ ـ چون هرچی میگم، آخرش کار خودتو میکنی. ـ چون معمولاً حق با منه. پدر حامد از آن طرف گفت: ـ اینو دیگه خوب اومدی! حامد خندید و سرش را تکان داد. بعد از مدتی، صحبتحامدها آرامتر شد و مادر حامد شروع کرد از دوران مدرسهی حامد گفت...
بروزرسانی در : ۳۶ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 40
همین که سوار ماشین شدیم، حامد بدون اینکه چیزی بگوید کمربندش را بست و تقریباً بلافاصله ماشین را روشن کرد و از کنار خیابان راه افتاد. انگار هر دوی ما ترجیح میدادیم قبل از اینکه مجبور شویم دربارهی اتفاقی که افتاده بود حرف بزنیم، چند دقیقهای در سکوت بمانیم و اجازه بدهیم آن سنگینی ناخوشایندی که از ...
بروزرسانی در : ۲۶ روز پیش
