پارت هفتم :

تازه فهمیدم ماجرا از چه قرار است. حامد همان‌طور که ادامه می‌داد، نیم نگاهی به من داشت:

- من پشتِ این پنجره، می شینم…بارونو تو چشمِ تو، می بینم.

یک صدای ناآشنا از دم در اتاق کف‌ زد و هر دوی ما شوک زده نگاه کردیم؛ حامد با خجالت خنده‌ای کرد ...

در حال بارگذاری ادامه‌ی پارت هستیم. مشاهده ادامه‌ی پارت به خاطر طولانی بودن ممکن است کمی زمان ببرد.

لطفا کمی صبر کنید ...

با تشکر از صبر و شکیبایی شما

کپی شد!