دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت شانزده :
چشمانم با وحشت، میان اتاق چرخیدند. هر گوشه را کاویدم اما هیچ تهدید آشکـاری وجود نداشت. همه چیز در جای خود بود؛ آرام، ساکت، و بیحرکت. تختخواب، با ملحفههایی که انگار هنوز ردِ حضورم را به یاد داشتند، مرتب به نظر میرسید. پردهی ضخیمِ تراس، که تا کفِ زمین کشیده شده بود، چون سپری در برابرِ تاریکیِ بیرون ایستاده بود؛ تاریکیِ کاملِ شب که از پشتِ درزهایش، سایههایی وهمآلود میفرستاد.
لطفا صبر کنید...
