خلاصه رمان :
وقتی رعنا مادرش را از دست داد، زندگیاش در تاریکیِ عمیقی فرو رفت. افسردگی چون سایهای سنگین بر روحش چنگ انداخت و روزهایش در سکوتِ غمبارِ خاطرات گم شد. رعنا، غرق در این سیاهی، به سختی نفس میکشید و امید از دست رفتهاش را در میانِ ویرانههای دلش جستجو میکرد. در همین گیرودارِ تنهایی، دستی ناآشنا از مسیری ناشناخته به زندگیاش راه یافت. این دست، دریچهای بود به سویِ جهانی دیگر و شاید وعدهای برایِ پایانِ رنجها. رعنا، با اشتیاقی دیوانهوار برایِ رهایی از این عذاب، سفری را آغاز کرد. اما جادهای که رعنا قدم در آن گذاشته بود، او را نه به سویِ آرامش، که به اعماقِ تاریکی میکشاند. هرچه پیشتر میرفت، حقیقتِ تلخترِ وضعیتش آشکارتر میشد. برایِ فرار از این گردابِ درد، رعنا چارهای جز پناه بردن به نیروهایِ ماورائی ندید؛ نیروهایی که شاید کلیدِ نجاتش بودند، یا دروازهای به سویِ ابعادی ناشناخته و هولناکتر.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دست سوم - پارت 42
به حامد حق میدادم اگر دیگر کمتر خانه میآید و شیفتهای شب بیشتری برمیدارد؛ چون واقعاً چه چیزی نصیبش میشد از این خانه، جز صدای گریه و خستگی و حال و هوایی که انگار هر روز سنگینتر از روز قبل میشود؛ خانهای که به جای اینکه وقتی از سر کار برمیگردهچد داخلش احساس آرامش کند. بیشتر شبیه جایی شده بو...
بروزرسانی در : ۱۶ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 41
حامد چند لحظه چیزی نگفت و بعد ناگهان خندهای از گوشهی لبش بیرون آمد. سرش را با ناباوری تکان داد و در حالی که چشمش هنوز به مسیر بود، گفت: ـ دیوونه شدی رعنا، کادو چیه آخه؟! عادت داشت اینجور وقتها که حرفهایم را شوخی تلقی میکرد، چشمک کوتاهی بزند. با شنیدن لحنش لبخند زدم و کمی به پشتی صندلی تکیه ...
بروزرسانی در : ۲۳ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 40
همین که سوار ماشین شدیم، حامد بدون اینکه چیزی بگوید کمربندش را بست و تقریباً بلافاصله ماشین را روشن کرد و از کنار خیابان راه افتاد. انگار هر دوی ما ترجیح میدادیم قبل از اینکه مجبور شویم دربارهی اتفاقی که افتاده بود حرف بزنیم، چند دقیقهای در سکوت بمانیم و اجازه بدهیم آن سنگینی ناخوشایندی که از ...
بروزرسانی در : ۲۵ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 39
حامد سریع گفت: ـ اگه حالت خوب باشه. ـ خوبم. ـ باشه، فعلاً. ـ چرا فعلاً؟ ـ چون هرچی میگم، آخرش کار خودتو میکنی. ـ چون معمولاً حق با منه. پدر حامد از آن طرف گفت: ـ اینو دیگه خوب اومدی! حامد خندید و سرش را تکان داد. بعد از مدتی، صحبتحامدها آرامتر شد و مادر حامد شروع کرد از دوران مدرسهی حامد گفت...
بروزرسانی در : ۳۵ روز پیش

زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
❤️✨
۲ هفته پیشمهدیه
در پارت 10تو یه ثانیه از یه رمان درام روانشناسی تبدیل شد به یه رمان ترسناک روانشناختی یعنی داره توهم میبینه یا هیپنوتیزم شده یا تو فکره؟
۳ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
شاید....جنگل عصیان یعنی فراموش شده ولی معلوم نیست چه چیزهایی فراموش شده....
۲ هفته پیشسوگند عزیزی
در پارت 90وای حتی فکرش رو هم نمی کردم همچین چیزی بگه.. چقدر عجیب غریب بود😵 💫
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
🥲همه جای رمان پر از سوپرایزه
۴ هفته پیشسوگند عزیزی
در پارت 80خب همه چیز عجیب تر شد.. مشتاقم ببینم این خانم کیه.. بیچاره رعنا چقدر ناراحت شدم که کار موسسه هنوز نگرفته.. بعد از اون همه تلاش و ذوق و شوق🥲
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
وضعیت ناجوریه💔
۴ هفته پیشسوگند عزیزی
در پارت 60وای چقدر حامد خوبه.. چقدر حال و روز خوبی باهم دارند.. باهم کار میکنند باهم برای پیشرفتشون تلاش میکنند.. واقعا انرژی خوبی بینشون هست و این علاقه بینشون رو باارزش تر می کنه😍
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
چقدر کامنت قشنگی به به
۴ هفته پیشسوگند عزیزی
در پارت 30ای بابا رعنا جان عجب دوستی داشتی.. به جای اینکه از چیزهای قشنگ و گل و بلبل تعریف کنه همش از روح و جن و مرده حرف زده برات.. من جات بودم یکی می زدم پس سرش میفرستادمش خونه باباش😒
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
😂😂😂😂
۴ هفته پیشسوگند عزیزی
در پارت 20خب تقریبا از پارت اول چیز خاصی نفهمیدم تا اینکه پارت دو رو باز کردم و فهمیدم پارت یک کلا مقدمه بود.. باید بگم مقدمه جذابی هم بود و توصیفات دقیقی داشت.. ولی واقعا سخته که آدم مادرش رو از دست بده.. امیدوارم رعنا بتونه با این غم کنار بیاد🥲
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
آره واقعا سخته...رعنا خیلی تنهاس ولی متاسفانه کسان خوبی هم نیومدن از تنهایی درش بیارن...
۴ هفته پیشآناهیل
در پارت 100چه عجیب آخه کی بود اون زن.. طفلی حامد چه قدر هوای رعنارو داره آفرین..
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
❤️🫰
۴ هفته پیشمهتاب جهانفر
در پارت 10یا خود خدا!! چقدر وحشتناک
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
بگم نوش نگاهتون؟😂
۴ هفته پیشآناهیل
در پارت 70وای چه قدر دلم گرفت برای کسادی آموزشگاه، مشکلی که اکثر جوونا اول کار دارن، امیدوارم در ادامه مادر حامد کاری نکنه حامد ازش دور بشه😢
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
آره خوب گفتی واقعا 🫰
۴ هفته پیشآناهیل
در پارت 30وای طفلی رعنا😢
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
🥲🥲❤️
۴ هفته پیشآناهیل
در پارت 20وای چقدر قشنگ توصیف کردی خیلی این غم بزرگه واقعا😢😢
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
آره متاسفانه..💔
۴ هفته پیشآناهیل
0قلمت عالیه آفرین، ولی انتظار ژانر ترسناک نداشتم برم بااحتیاط برم جلو ببینم😰
۴ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
بعدش بگو چقدر ترسناک شد😂😂
۴ هفته پیشآناهیل
در پارت 50باوجود حامد و این همه هدف و انگیزه باید می تونست ازپس این غم بربیاد و اون قدر افسرده نشه
۴ هفته پیشمعین
0یکمی میشد ترسناک بودنش بیشتر باشه ولی من عاشق رمان های ترسناکم و عضو VIP شدم خیلی ممنون از قلم توانای نویسنده👌👌👌
۵ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از انرژی و انگیزه که میدین
۲ ماه پیش

آناهیتا
0خوبه فقط پارت های اولش حسابی گیج کننده است