خلاصه رمان ترسناک دست سوم
وقتی رعنا مادرش را از دست داد، زندگیاش در تاریکیِ عمیقی فرو رفت. افسردگی چون سایهای سنگین بر روحش چنگ انداخت و روزهایش در سکوتِ غمبارِ خاطرات گم شد. رعنا، غرق در این سیاهی، به سختی نفس میکشید و امید از دست رفتهاش را در میانِ ویرانههای دلش جستجو میکرد. در همین گیرودارِ تنهایی، دستی ناآشنا از مسیری ناشناخته به زندگیاش راه یافت. این دست، دریچهای بود به سویِ جهانی دیگر و شاید وعدهای برایِ پایانِ رنجها. رعنا، با اشتیاقی دیوانهوار برایِ رهایی از این عذاب، سفری را آغاز کرد. اما جادهای که رعنا قدم در آن گذاشته بود، او را نه به سویِ آرامش، که به اعماقِ تاریکی میکشاند. هرچه پیشتر میرفت، حقیقتِ تلخترِ وضعیتش آشکارتر میشد. برایِ فرار از این گردابِ درد، رعنا چارهای جز پناه بردن به نیروهایِ ماورائی ندید؛ نیروهایی که شاید کلیدِ نجاتش بودند، یا دروازهای به سویِ ابعادی ناشناخته و هولناکتر.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دست سوم - پارت 26
***باز همان قبرستان به ظاهر خالی بود. همانی که سری پیش هم آنذا در خواب دیده بودم. بودنم در آن مکان و اینکه دوباره میدیدم آنجا ایستادهام، حس خوبی به روح و نمیداد. باز همان آسمان خاکستری و بیرنگی که نه شب بود و نه روز، و انگار رفته رفته سیاهتر میشد. همان بادی که میان شاخههای خشک درختها می...
بروزرسانی در : ۸ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 25
پاهایم دیگر فرمانم را نمیبردند، اما تمام نیرویی که در وجودم باقی مانده بود، مرا به سمت اتاق خواب میکشاند. انگار اگر یک لحظه دیگر کنار آن میز میماندم، چیزی درونم برای همیشه میشکست. صندلی با صدای بلندی روی سرامیک کشیده شد و تعادلم را به زحمت حفظ کردم. نفسم به شماره افتاده بود و صدای تپش قلبم آن...
بروزرسانی در : ۱۰ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 24
صدای آن نت کوتاه هنوز در فضای خانه معلق مانده بود؛ انگار نه از سیمهای گیتار، بلکه از جایی میان دیوارهای خانه برخاسته و در سکوت سنگینی که میان من و حامد افتاده بود، جا خوش کرده باشد. دستم همچنان دور لیوان یخزده نوشابه حلقه شده بود و سرمای شیشه را با تمام وجود احساس میکردم، اما انگشتانم آنقدر ب...
بروزرسانی در : ۱۵ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 23
حامد نفس بلندی بیرون داد. سپس هیکلش را به پشتی صندلی تکیه داد و فکر کنم هنوز هم داشت نگاهم میکرد. ـ رعنا... . لحنش کاملاً آرام بود نه عصبانی یا تمسخرآمیز. همان لحن مردی که همیشه میخواست منطقی فکر کند. میدانستم برای من از خودم بیشتر نگران بود. ـ از صبح چیزی نخوردی رعنا...بعدشم کابوس دیدی خودم...
بروزرسانی در : ۴۳ روز پیش
محبوبه
در پارت 20الان این همون رعنا ستوده که توی پارت اول بود نه؟
۲ ماه پیشMoka
0نویسنده جون نمیشه پارت ها رو زودتر بذاری؟🥺
۲ ماه پیشMobina
0سلام خسته نباشی. عالی و بی نظیر بود 🔥♥️♥️
۲ ماه پیشRaHeBe
0رمان با یه پلن قوی استارت خورده و به جرات میگم حیرت زده شدم. نمی دونم چرا حس می کنم مادر رعنا زنده س و نمرده؟!🤔
۲ ماه پیشFatemeh Zabihi
0عالیییییییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 من خیلی لذت بردم. بی نظیرههههه 👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣
۲ ماه پیشHabib
0نمیدونم یه کشش خاصی تو داستان داره که توی هیچ رمان ترسناکی تا حالا وجود نداشته. بهرحال جالب بود تا اینجا
۲ ماه پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه 🫰شاهکارهههه
۲ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
✨🙏
۲ ماه پیشMonster
0من یکی که جای گربه ها رسیدم دیگه ادامه ندادم😥
۲ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
دربارهی گربهها توی این داستان زیاد پرداخته شده
۲ ماه پیشمبینا
در پارت 10یا خدا. چه اتفاقی داره میفته
۲ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
اتفاقای خوب ترسناک :(
۲ ماه پیش...
0سلام خسته نباشید. متاسفانه فرصت نداشتم کامل پارت هارو بخونم، اما یکی دو پارت اول به تنهایی تونستن قلم گیرا و پختگی نوشته هاتونو بهم برسونن. کاملا مشخصه معنایی پشت کلمات خوابیده و صرفا ژانر داستان ترسناک نیست. خلاصه من که لذت بردم. موفق باشید.
۲ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از نظر قشنگتون
۲ ماه پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه ❤️شاهکارهههه
۲ ماه پیشمبینا
در پارت 30تا این جا داستان ملغمه ای از سوگ و وهمی رازآلود بوده. مشتاقم بقیه اشو بخونم
۲ ماه پیشمبینا
در پارت 20سوگش خوب به نمایش دراومده بود توی این پارت👌 منتظرم برم جلوتر و چیزای بیشتری از داستان بفهمم
۲ ماه پیش

معین
0یکمی میشد ترسناک بودنش بیشتر باشه ولی من عاشق رمان های ترسناکم و عضو VIP شدم خیلی ممنون از قلم توانای نویسنده👌👌👌