خلاصه رمان :
وقتی رعنا مادرش را از دست داد، زندگیاش در تاریکیِ عمیقی فرو رفت. افسردگی چون سایهای سنگین بر روحش چنگ انداخت و روزهایش در سکوتِ غمبارِ خاطرات گم شد. رعنا، غرق در این سیاهی، به سختی نفس میکشید و امید از دست رفتهاش را در میانِ ویرانههای دلش جستجو میکرد. در همین گیرودارِ تنهایی، دستی ناآشنا از مسیری ناشناخته به زندگیاش راه یافت. این دست، دریچهای بود به سویِ جهانی دیگر و شاید وعدهای برایِ پایانِ رنجها. رعنا، با اشتیاقی دیوانهوار برایِ رهایی از این عذاب، سفری را آغاز کرد. اما جادهای که رعنا قدم در آن گذاشته بود، او را نه به سویِ آرامش، که به اعماقِ تاریکی میکشاند. هرچه پیشتر میرفت، حقیقتِ تلخترِ وضعیتش آشکارتر میشد. برایِ فرار از این گردابِ درد، رعنا چارهای جز پناه بردن به نیروهایِ ماورائی ندید؛ نیروهایی که شاید کلیدِ نجاتش بودند، یا دروازهای به سویِ ابعادی ناشناخته و هولناکتر.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دست سوم - پارت 37
مرد راننده شیشه را پایین کشید و با عصبانیت چیزی گفت که از داخل ماشین ما واضح شنیده نمیشد. حامد خم نشد، داد نزد و دستش را هم تکان نداد؛ فقط با همان خونسردی همیشگی نگاهش کرد و گفت: ـ داداش، راهتو بگیر برو، نزدیک بود بزنی به ماشین. مرد چیزی با عصبانیت جواب داد. حامد چند ثانیه نگاهش کرد و بعد گفت: ـ...
بروزرسانی در : ۴ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 36
*** تاریکی کمکم روی خیابانهای تهران نشسته بود و نور چراغ مغازهها و تابلوهای رنگارنگ، روی شیشهی خیس ماشین کش میآمد و با هر حرکت برفپاککن، برای چند ثانیه محو میشد و دوباره به شکل خطوط لرزان و بینظم روی شیشه برمیگشت. من روی صندلی کنار حامد نشسته بودم و پیشانیام را به شیشه تکیه داده بودم و...
بروزرسانی در : ۷ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 35
آب دهنم را قورت دادم. نکند باز حرفی بزنم و باز بفهمم که حالم خوب نیست و توهم زدهام. در آن واحد چشمانم را باز و بسته کردم و آرام گفتم: ـ حامد...لباست خیس شده. حامد نگاه کوتاهی به آستینش انداخت و انگار که تازه چیزی را که فراموش کرده بود به یاد آورده باشد، خیلی عادی گفت: ـ آها این...آره، تو آموزشگا...
بروزرسانی در : ۹ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 34
صدای آب هنوز از داخل حمام میآمد و با اینکه تلاش میکردم برایش یک توضیح معمولی پیدا کنم، آن شرشر یکنواخت و ممتد در سکوت خانه آنقدر واضح شده بود که هر بار چند قطره با شدت بیشتری روی کف حمام میافتاد، ناخودآگاه احساس میکردم کسی آن طرف در ایستاده و منتظر است تا من وارد شوم. چند لحظه همانجا، در اب...
بروزرسانی در : ۱۱ روز پیش

زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از انرژی و انگیزه که میدین
۳ هفته پیشمحبوبه
در پارت 20الان این همون رعنا ستوده که توی پارت اول بود نه؟
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
آره رعنا یه دونه تو داستان داریم دیگه ( ⚈̥̥̥̥̥́⌢⚈̥̥̥̥̥̀)
۳ هفته پیشMoka
0نویسنده جون نمیشه پارت ها رو زودتر بذاری؟🥺
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
چشم چشم و چشم
۳ هفته پیشMobina
0سلام خسته نباشی. عالی و بی نظیر بود 🔥♥️♥️
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از نگاه شما
۳ هفته پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون قلب واستون
۳ هفته پیشRaHeBe
0رمان با یه پلن قوی استارت خورده و به جرات میگم حیرت زده شدم. نمی دونم چرا حس می کنم مادر رعنا زنده س و نمرده؟!🤔
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
زنده بودن مادر رعنا میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده(个_个)
۳ هفته پیشFatemeh Zabihi
0عالیییییییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 من خیلی لذت بردم. بی نظیرههههه 👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
امیدوارم از ادامش هم لذت ببرین
۳ هفته پیشHabib
0نمیدونم یه کشش خاصی تو داستان داره که توی هیچ رمان ترسناکی تا حالا وجود نداشته. بهرحال جالب بود تا اینجا
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون که مشتاقانه دارین میخونین واقعا ارزشمنده
۳ هفته پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه 🫰شاهکارهههه
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
✨🙏
۴ ماه پیشMonster
0من یکی که جای گربه ها رسیدم دیگه ادامه ندادم😥
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
دربارهی گربهها توی این داستان زیاد پرداخته شده
۴ ماه پیشمبینا
در پارت 10یا خدا. چه اتفاقی داره میفته
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
اتفاقای خوب ترسناک :(
۴ ماه پیش...
0سلام خسته نباشید. متاسفانه فرصت نداشتم کامل پارت هارو بخونم، اما یکی دو پارت اول به تنهایی تونستن قلم گیرا و پختگی نوشته هاتونو بهم برسونن. کاملا مشخصه معنایی پشت کلمات خوابیده و صرفا ژانر داستان ترسناک نیست. خلاصه من که لذت بردم. موفق باشید.
۴ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از نظر قشنگتون
۴ ماه پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه ❤️شاهکارهههه
۴ ماه پیشمبینا
در پارت 30تا این جا داستان ملغمه ای از سوگ و وهمی رازآلود بوده. مشتاقم بقیه اشو بخونم
۴ ماه پیشمبینا
در پارت 20سوگش خوب به نمایش دراومده بود توی این پارت👌 منتظرم برم جلوتر و چیزای بیشتری از داستان بفهمم
۴ ماه پیش

معین
0یکمی میشد ترسناک بودنش بیشتر باشه ولی من عاشق رمان های ترسناکم و عضو VIP شدم خیلی ممنون از قلم توانای نویسنده👌👌👌