خلاصه رمان دست سوم
وقتی رعنا مادرش را از دست داد، زندگیاش در تاریکیِ عمیقی فرو رفت. افسردگی چون سایهای سنگین بر روحش چنگ انداخت و روزهایش در سکوتِ غمبارِ خاطرات گم شد. رعنا، غرق در این سیاهی، به سختی نفس میکشید و امید از دست رفتهاش را در میانِ ویرانههای دلش جستجو میکرد. در همین گیرودارِ تنهایی، دستی ناآشنا از مسیری ناشناخته به زندگیاش راه یافت. این دست، دریچهای بود به سویِ جهانی دیگر و شاید وعدهای برایِ پایانِ رنجها. رعنا، با اشتیاقی دیوانهوار برایِ رهایی از این عذاب، سفری را آغاز کرد. اما جادهای که رعنا قدم در آن گذاشته بود، او را نه به سویِ آرامش، که به اعماقِ تاریکی میکشاند. هرچه پیشتر میرفت، حقیقتِ تلخترِ وضعیتش آشکارتر میشد. برایِ فرار از این گردابِ درد، رعنا چارهای جز پناه بردن به نیروهایِ ماورائی ندید؛ نیروهایی که شاید کلیدِ نجاتش بودند، یا دروازهای به سویِ ابعادی ناشناخته و هولناکتر.
آخرین پارت های ارسال شده
-
رمان دست سوم - پارت 29
دستم به سمت موبایل رفت. میخواستم همان لحظه به حامد زنگ بزنم. حتی تصور کردم وقتی جواب بدهد، با همان صدای کوتاه و جدیاش بگوید: ـ پس دیدیش؟ و من هم بگویم: ـ آره...خیلی ممنون. اما انگشتم روی نامش مکث کرد. نه. تصمیم گرفتم صبر کنم. گذاشتم برای عصر. عصر که آمد، میخواستم خودم گردنبند را نشانش بدهم و ه...
بروزرسانی در : دیروز
-
رمان دست سوم - پارت 28
صدا رو درست شنیده بودم. آیفون داشت زنگ میخورد. هنوز چند دقیقهای از تماس حامد نگذشته بود که صدای زنگ آیفون در فضای ساکت خانه پیچید. آنقدر ناگهانی بود که ناخودآگاه از جا پریدم و برای چند لحظه فقط به گوشی آیفون که کنار دیوار آشپزخانه قرار داشت نگاه کردم. از وقتی بیدار شده بودم، خانه در سکوت عجیبی...
بروزرسانی در : ۳ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 27
تماس را وصل کردم و گوشی را کنار گوشم گذاشتم. سعی کردم صدایم خیلی بد هم به نظر نرسد. حس میکردم هوا یکدفعه گرم شده بود. ـ سلام. صدای حامد مثل همیشه آرام و محکم بود. ـ سلام. بیدار شدی؟ نگاهی به ساعت انداختم. صدایم خیلی خستهتر از تصورم بود اما بیخیالش شدم. ـ الان... آره. چند ثانیه سکوت کرد. صداهای...
بروزرسانی در : ۲۰ روز پیش
-
رمان دست سوم - پارت 26
***باز همان قبرستان به ظاهر خالی بود. همانی که سری پیش هم آنذا در خواب دیده بودم. بودنم در آن مکان و اینکه دوباره میدیدم آنجا ایستادهام، حس خوبی به روح و نمیداد. باز همان آسمان خاکستری و بیرنگی که نه شب بود و نه روز، و انگار رفته رفته سیاهتر میشد. همان بادی که میان شاخههای خشک درختها می...
بروزرسانی در : ۲۹ روز پیش

زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از انرژی و انگیزه که میدین
۲ روز پیشمحبوبه
در پارت 20الان این همون رعنا ستوده که توی پارت اول بود نه؟
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
آره رعنا یه دونه تو داستان داریم دیگه ( ⚈̥̥̥̥̥́⌢⚈̥̥̥̥̥̀)
۲ روز پیشMoka
0نویسنده جون نمیشه پارت ها رو زودتر بذاری؟🥺
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
چشم چشم و چشم
۲ روز پیشMobina
0سلام خسته نباشی. عالی و بی نظیر بود 🔥♥️♥️
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از نگاه شما
۲ روز پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون قلب واستون
۲ روز پیشRaHeBe
0رمان با یه پلن قوی استارت خورده و به جرات میگم حیرت زده شدم. نمی دونم چرا حس می کنم مادر رعنا زنده س و نمرده؟!🤔
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
زنده بودن مادر رعنا میتونه خیلی چیزها رو تغییر بده(个_个)
۲ روز پیشFatemeh Zabihi
0عالیییییییی😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍 من خیلی لذت بردم. بی نظیرههههه 👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣👣
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
امیدوارم از ادامش هم لذت ببرین
۲ روز پیشHabib
0نمیدونم یه کشش خاصی تو داستان داره که توی هیچ رمان ترسناکی تا حالا وجود نداشته. بهرحال جالب بود تا اینجا
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون که مشتاقانه دارین میخونین واقعا ارزشمنده
۲ روز پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه 🫰شاهکارهههه
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
✨🙏
۳ ماه پیشMonster
0من یکی که جای گربه ها رسیدم دیگه ادامه ندادم😥
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
دربارهی گربهها توی این داستان زیاد پرداخته شده
۳ ماه پیشمبینا
در پارت 10یا خدا. چه اتفاقی داره میفته
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
اتفاقای خوب ترسناک :(
۳ ماه پیش...
0سلام خسته نباشید. متاسفانه فرصت نداشتم کامل پارت هارو بخونم، اما یکی دو پارت اول به تنهایی تونستن قلم گیرا و پختگی نوشته هاتونو بهم برسونن. کاملا مشخصه معنایی پشت کلمات خوابیده و صرفا ژانر داستان ترسناک نیست. خلاصه من که لذت بردم. موفق باشید.
۳ ماه پیش
زهرا صالحی (تابان) | نویسنده رمان
خیلی ممنون از نظر قشنگتون
۳ ماه پیشNik
0سلام رمان دسته سوم شما رو خوندم واقعا خیلی قشنگ بود خوشم اومد به نظرم اگه با همین روند پیش برید میتونه یکی از قشنگترین رمان ها در ژانر ترسناک باشه ❤️شاهکارهههه
۳ ماه پیشمبینا
در پارت 30تا این جا داستان ملغمه ای از سوگ و وهمی رازآلود بوده. مشتاقم بقیه اشو بخونم
۳ ماه پیشمبینا
در پارت 20سوگش خوب به نمایش دراومده بود توی این پارت👌 منتظرم برم جلوتر و چیزای بیشتری از داستان بفهمم
۳ ماه پیش

معین
0یکمی میشد ترسناک بودنش بیشتر باشه ولی من عاشق رمان های ترسناکم و عضو VIP شدم خیلی ممنون از قلم توانای نویسنده👌👌👌