پارت دوم :

به نام خدایی که سپر ناپیدایش
میان من و شیطانِ نفرین‌شده می‌ایستد؛
همان سایه‌ای که
در کمین جان‌هاست.
آنچه خواهید خواند، نه شرحی از واقعیت، که پژواکی تاریک از کابوسی است که در ژرفای خیال متولد شده است. داستانی که تار و پودش نه از جنس حقیقت، که از نخ‌های لرزان وهم و جنون بافته شده و در عالم واقع، جایی برای رخنه و رخ دادن ندارد.
***
یک مشت خاکِ سرد مثل داغیِ روی قلبم، توی دستم زندانی شده بود. خاک نرمی که برای من در آن لحظه به قدر یک صخره‌ی بزرگ سنگینی داشت. انگشت‌هایم را که مشت کرده بودم، مدام به آن فاصله‌ی زیاد خیره می‌شدم. فاصله‌ی بلندای قبر مخوف! فاصله‌ای که تا چند ساعت پیش، فقط یک خطِ مبهم در افق بود، اما حالا…حالا تمامِ دنیایم بود. نقطه‌ای سیاه و دوردست، که آخرین تصویرِ از مادرم را، جان می‌داد تا برای آخرین بار ببینمش. فریاد نزدم. توانش را نداشتم. فقط دلم، همان‌طور که خاکِ سرد را توی مشتم می‌فشردم، ترکید. مثلِ کوزه‌ای که از ضربه‌ی ناگهانیِ زلزله، خُرد می‌شود.
مراسمِ تدفین، مثلِ نمایشی بی‌روح و تکراری بود. چشم‌هایم اما، فقط یک نفر را دنبال می‌کردند: دایی‌ام. او، با قامتی خمیده‌تر از همیشه، برای اینکه محرم بود، به پایینِ گودالِ تاریکِ قبر می‌رفت. چشمانش که دیگر هیچ شباهتی به چشمان مهربانِ همیشگی‌اش نداشت، به سمتِ گودالِ دهانِ گشوده‌یِ قبر نگاه‌ می‌کرد. قدم‌هایش سنگین بود، انگار هر قدم، باری از خشتِ خامِ اندوه را بر دوش می‌کشید. دوربینِ چشم‌هایِ تارشده‌یِ من، که فقط سایه‌هایِ محو را می‌دید، او را دنبال می‌کرد. سایه‌اش روی دیواره‌های خاکی می‌لغزید، انگار داشت با روحِ خاک کشتی می‌گرفت. وقتی به لبه‌یِ قبر رسید، لحظه‌ای مکث کرد. انگار داشت با آن سیاهِ مطلقِ دهانه‌یِ قبر، کلنجار می‌رفت. بعد، بدونِ خداحافظی، بعد از در آوردن کفش‌هایش و بدونِ نگاهی به من، شروع کرد به پایین رفتن. ابتدا پاهایش ناپدید شدند، بعد بدنش. سایه‌اش که روی دیواره‌یِ خاکیِ قبر می‌لغزید، حسِ غریبی از تسلیم را منتقل می‌کرد. انگار داشت واردِ شکمِ موجودی عظیم‌الجثه می‌شد.
صدایِ نفس‌هایِ عمیق دایی، که حالا کمی خفه به گوش می‌رسید را در ذهن آشفته و خالی از آرامشم مجسم کردم. نفس‌هایش نشان می‌داد که چقدر سنگین است این رفتن. او به عنوانِ محرم وظیفه داشت که کارِ نهایی را انجام دهد. کاری که هیچ‌کس جز او، جرات انجامش را نداشت.
وقتی دایی به کفِ قبر رسید، آن بویِ خاک، نم‌دار وسنگین‌تر شد. همان بویی که انگار از عمقِ قرن‌ها فراموشی می‌آمد. او شروع کرد به آماده کردنِ جایِ نهایی. با دست‌هایِ لرزانش، دیواره‌هایِ خاک را صاف کرد. چشم‌هایم که همه‌چیز را تار می‌دید، فقط می‌توانست مجسم کند که او، در آن دخمه‌یِ کوچک و تنگ، با چهره‌ای عرق‌کرده و چشمانِ سرخ، در سکوتِ مطلق، در حالِ آماده کردنِ آخرین بسترِ آرامش یا شاید لایه‌ای از وحشت برایِ خواهر محبوبش است. سال‌ها او را دیر به دیر می‌دید و حالا، باید در جایی که دیگر هیچ نوری نیست او را رها می‌کرد. جایی که تنها صدایی که شنیده می‌شود، صدایِ نفس‌هایِ خودت است و شاید…زمزمه‌یِ ناپیدایِ خاک!
بعد از انجام دادن همه‌ی کارها، دایی با کمک از قبر بلند، بالا آمد.و بعد از آن حالم بدتر شد. صدایِ رفت و برگشتِ خاک از بیل‌ها، توی سکوتِ محضِ قطعه‌ی ۲۳ بهشتِ زهرای تهران، مثلِ ضربانِ نامنظمِ قلبی نامعلوم، توی گوشم می‌پیچید. چهره‌ی مردان و زنانی که دورِ قبر ایستاده بودند، برایم تار بود. همگی لباسِ سیاه به تن داشتند و صورتشان مثلِ نقاشیِ ماتیکیِ کودکانه، بی‌دقت و کج‌وکوله کشیده شده بود. سایه‌هایشان روی سنگ‌هایِ سردِ اطراف، مثلِ آدم‌هایی که از خوابِ سنگین بیدار شده‌اند و هنوز چشم‌هایشان را باز نکرده‌اند، کش می‌آمد. انگار نه برایِ تشییعِ مادرِ من، که برایِ تماشایِ جدا شدنِ من از او، آمده بودند؛ شاهدانِ بی‌رحم و اجباریِ این جداییِ شوم.
تمامِ هیاهویِ اطراف، صدایِ زمزمه‌هایِ تسلیت، بویِ گلابِ گندیده و خاکِ مرطوب، همه چیز در هم می‌پیچید و دور می‌شد. مادرم…مادرم دیگر رفته بود. نه فقط از این دنیا، که حتی از آن بیمارستانِ سرد که تمام هفته دلم را به وقت ملاقاتش خوش کرده بودم. دیگر نمی‌توانستم حتی برایِ یک لحظه، به دیدنش، به گرفتنِ دستِ یخ‌زده‌اش، فکر کنم. همین فکر، مثلِ سنگی که توی معده‌ام غلت زد، عقلم را از کار انداخت. ناخودآگاه، به سمتِ جلو خم شدم. معده‌ام داشت بالا می‌آمد. و بعد ناگهان...عق زدم! صدایِ خفه‌ی من، انگار در هوایِ سنگینِ اطراف، گم شد. همان لحظه، متوجه شدم دستِ سرد و محکمی بازویم را چنگ زد. حامد بود. صورتش برایم تیره بود، فقط یک لکه سیاهیِ متحرک که صدایِ بم و کمی خش‌دارش توی گوشم پیچید:
- رعنا…آروم باش عزیزم... .
بدون آن که بتوانم حتی نیم‌نگاهی به حامد بیندازم، دوباره با تپش قلبی بی‌تاب به گودالِ تاریکِ قبر که در حال بلعیدن خاک‌ها بود، نگاه کردم. هنوز آن مشت خاک درون دستانم حبس شده بود. ذهنم کمکم نمی‌کرد تا به دستانم فرمان دهم تا آن را رها کند. حامد پارچه‌ی نازک روی دوشم را بالاتر کشید و دستان محکمش را روی شانه‌هایم حس کردم.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • محبوبه

    0

    الان این همون رعنا ستوده که توی پارت اول بود نه؟

    ۲ ماه پیش
  • مبینا

    0

    سوگش خوب به نمایش دراومده بود توی این پارت👌 منتظرم برم جلوتر و چیزای بیشتری از داستان بفهمم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!