پارت سوم :

به یاد دارم توی ایام بچگی، ایامی که هنوز تلخیِ گسِ اشک زیر زبانم، طعمی ناشناخته به حساب می‌آمد. آن زمان، همدمی داشتم، دوستی که قصه‌های قبرستان را برایم تعریف می‌کرد. اطلاعاتی که او داشت، واقعا عجیب بود؛ مدتی بعد فهمیدم که پدرش در یک قبرستان گورکن است و گاهی در مرده‌شورخانه کار می‌کند. بعضی اوقات چیزهایی را که دیده و در قبرستان شنیده بود، در جمع خوانواده تعریف می‌کرد و دوستم هم می‌آمد و به من می‌گفت تا به‌قول خودش من را بترساند که البته موفق هم می‌شد. دوستم قصه‌هایی برایم تعریف می‌کرد که پدرش از نزدیک دیده بود و قسم می‌خورد حقیقت دارد؛ به قول عمه راضیه حاضر بود دست روی قرآن بگذارد. قصه‌هایی که حتی فکر کردن به آن‌ها هم کافی بود تا شب‌ها خواب از چشم آدم بپرانند و تا خود صبح به سقف خیره بمانی!
یه بار تعریف می‌کرد که «پدرش نیمه‌شب، توی مرده‌شورخونه بوده و می‌خواسته بره بیرون که یهو صدای گریه از داخل قبرستون می‌شنوه. صداش می‌پیچیده تو سکوت شب... . ناواضح بوده و انگار از فاصله‌ی دور می‌اومده ولی قسم خورده که اون صدا، صدای ناله بوده... . و در عین حال انگار درست همون بیرون بود. با ترس، شونه‌هاش رو بالا انداخته و به سمت صدا برگشته. اما اون‌جا، توی اون قبرستون تاریک و وحشتناک، هیچ‌کس نبوده. فقط سکوت بوده و سیاهی مطلق. اما ترس همون‌جا چنگ زده به قلبش. تا از مرده‌شورخونه اومده بیرون، چند تا زن رو اون سمت قبرستون دیده، جایی که فقط یه لامپ کم‌نور روشن بوده... . صورت‌هاشون معلوم نبوده، اما حرکاتشون عجیب و غریب بوده. طوری که پا به فرار گذاشته و دیگه حتی پشت سرش رو هم نگاه نکرده.
ولی مگه پدرش دست بردار بود؟! یه بار دیگه، مطمئن بوده که جنازه‌ای رو دفن کرده. همه چیز مرتب بوده، خاک رو ریخته بودن رو قبر و سنگ‌ها رو گذاشته بودن. اما فردا صبح، وقتی رفته یه سر به شهر بزنه و برگرده، جنازه درست وسط همون مرده‌شورخونه، روی همون تخت سرد و فلزی، دراز کشیده بوده. انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بوده. انگار که تازه از دل خاک بیرون اومده بود. حتی از گلی بودن کفن صحبت می‌کرد.
ماجراهای دیگه مربوط می‌شد به به قبرهایی که شب بسته بودن، صبح باز بودن. طبق گفته‌ی‌پدر دوستم، انگار که یه نیروی نامرئی، یه چیزی که نباید بیدار می‌شد، از توی اون خاک‌ها سرک کشیده بود بیرون. و هیچ‌کس هم نبود که اون رو ببینه. فقط اون سکوت سنگین و اون حس حضور یه چیز دیگه. بعضی وقت‌ها هم پدرش به صورت عجیبی برای دوستم درباره‌ی گربه‌ها حرف می‌زد. گربه‌های قبرستون! گربه‌هایی که اطراف قبرستون پرسه می‌زدن. اما این گربه‌ها معمولی نبودن. گریه‌هاشون شبیه صدای انسان بوده، انگار که دارن با یه لهجه‌ی غریب و ناشناخته حرف می‌زنن. و گاهی، در کمال ناباوری، پدرش قسم می‌خورد که یکی از اون گربه‌ها رو دیده که روی دو تا پا راه می‌رفته و به پشت سر خودش خیره شده بوده. خیره شده بوده، انگار که منتظر یه اتفاقی بوده، یا شاید هم چیزی رو دیده بوده که اون نمی‌تونست ببینه. یه نگاه طولانی و ثابت که انگار زمان رو متوقف کرده بود.
و اون زمزمه‌ها...اون زمزمه‌های شبانه تو قبرستون. انگار که زنده‌ها و مرده‌ها با هم حرف می‌زدن. یه زبون نامفهوم، یه سری صداهای کش‌دار و کش‌دار که تو گوش می‌پیچید و حس می‌کردی که این صداها دارن بهت هشدار می‌دن، یا شاید هم دارن تو رو صدا می‌کنن.»
او حتی همه چیز را درباره‌ی کفن سه‌تکه می‌دانست. اسم هر کدام از قسمت‌هایش، جنس پارچه‌هایش، و اینکه چطور بدن رو می‌پیچونن. انگار که خودش همیشه تماما آن‌جا بوده و شاهد مراسم بوده است. حتی قسمت‌های مختلف قبر هم برایش مثل کف دستش معلوم بود. اون قسمت سرد و تاریک که بدن را ‌می‌گذارند داخلش، فضای خالی بالای سرش، و آن لایه‌های خاک که انگار یه درِ نفوذناپذیر بودند.
راستش ترس من از همان موقع‌ها از این‌جور چیزها شروع شد. از همان قصه‌هایی که دوست نداشتم بشنوم، اما گوش می‌دادم. از همان تصویرهای تاریکی که در ذهنم ساخته می‌شد. ترس از قبرستان، ترس از آن سکوتی که داشت، ترس از صداها و ترس از آن نگاه‌های نامرئی.
الان که اینجا، کنار مادرم هستم، اول انگار که آن ترس‌ها دوباره برگشتند. هر نفس که می‌کشیدم، حس می‌کردم یک چیزی دارد در تاریکی قبر نفس می‌کشد‌. اما تا مادرم را دیدم تمام این ترس‌ها کنار رفت فقط‌ دوست داشتم من هم بروم و کنارش دراز بکشم تا تنها نباشد. انگار نه انگار که هیچ چیز به قدر جدایی‌ام از او و ترسم از تنهایی او مهم باشد. فقط دوست داشتم کنارش باشم و چون دیگر نمی‌توانستم، حالم خیلی بد بود.
حامد هنوز کنارم زانو زده بود و می‌دیدم شلوارش خاکی شده است. ناگهان آهی کشیدم و حس کردم در بغل حامد رها شدم. توان ایستادن و هوشیاری در من نبود. و سپس قبل از آن که سایه‌های جدید دوباره محاصره‌ام کنند، صدای حامد را از فاصله‌ی دور شنیدم:
- رعنا...رعنا... .
خاموشی درون من پا گذاشته بود.

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • مبینا

    0

    تا این جا داستان ملغمه ای از سوگ و وهمی رازآلود بوده. مشتاقم بقیه اشو بخونم

    ۲ ماه پیش
کپی شد!