پارت سیزده :

با وحشت هر چه تمام‌تر نگاه کردم. باور چیزی که می‌دیدم سخت‌تر از هر چیزی بود. آستین‌های حامد…خالی بودند. هیچ چیز نبود. هیچ کدام از دست‌هایش نبودند. فقط آستین‌های خالی که یک باد نامرئی‌ که نمی‌دانم از کجا می‌وزید، از داخل‌شان رد می‌شد و خیلی ترسناک تکان‌شان می‌داد.
حامد را نگاه کردم. قیافه‌اش آهسته تغییر کرد. لبخند زد! لبخندی که زشتی‌اش طبیعی نبود! لبخندی که تا نزدیک گوش‌هایش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!