دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت سیزده :
با وحشت هر چه تمامتر نگاه کردم. باور چیزی که میدیدم سختتر از هر چیزی بود. آستینهای حامد…خالی بودند. هیچ چیز نبود. هیچ کدام از دستهایش نبودند. فقط آستینهای خالی که یک باد نامرئی که نمیدانم از کجا میوزید، از داخلشان رد میشد و خیلی ترسناک تکانشان میداد.
حامد را نگاه کردم. قیافهاش آهسته تغییر کرد. لبخند زد! لبخندی که زشتیاش طبیعی نبود! لبخندی که تا نزدیک گوشهایش
لطفا صبر کنید...
