دست سوم به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت یک :
مقدمه:
نور لرزان و زردِ آباژور کوچک کنار میز، تنها نقطهی گرمی بود که در این ظهر سردِ پاییزی، میتوانست تلاشی مذبوحانه برای شکستنِ سکوت سنگینِ اتاق باشد. اتاقی که طراحیاش، با دیوارهای کرم روشن و قفسههایی پر از کتابهای جلد چرمی که حتی یک بار هم ورق نخورده بودند، قرار بود «آرامش» را القا کند؛ اما در عوض، بوی کهنگیِ کاغذ و عطر ملایم و زنندهی اسطوخودوس که حتماً برای «آرامسازی» فضا استفاده شده بود، فقط سنگینیِ تنهاییام را چند برابر میکرد.
روی صندلی چرمیِ بزرگی نشسته بودم که از همان ابتدا در برابر بدن خمیدهام، کم آورده بود. مطمئن نبودم شاید بیمار سابق که اینجا نشسته بود هم حال من را داشت. دستهایم را روی زانوهایم قفل کرده بودم، انگار که این تنها لنگرگاهِ فیزیکیام در میانهی طوفانهای ذهنیام بود.
مشاور، دکتر فرنام، مردی بود با ریشِ مرتب و خاکستری که با ته ریش چند لحظهی پیشش کاملا فرق میکرد، به من خیره شده بود و گاهی هم به میز مرتبش. وانمود میکرد حواسش به من است اما میتوانستم حس کنم درون چشمانش چیزی فراتر از ماجراهای زندگیاش جای گرفته. عینکِ دستهفلزیای روی بینیاش نشسته بود و چشمانِ قهوهای کمرنگش، برخلاف ظاهر آرامشبخشِ چهرهاش، بیش از حد کنجکاو به نظر میرسیدند؛ انگار سعی داشتند از ورای لایههای خستگیِ روی چشمانم، عمقِ سیاهچالهای که درونش گیر افتاده بودم را اندازهگیری کنند.
روی میزِ چوبیِ گرد، یک برگهی سفیدِ مخصوص پرسشنامه روانشناسی پهن بود. از آن برگههایی که قرار بود با چند خطِ نصفهونیمه، نقشهی روحیِ یک انسانِ در حال فروپاشی را ترسیم کنند. یک خودکارِ فلزیِ سنگینِ نقرهای کنار برگه قرار داشت.
دکتر فرنام با صدایی که به طرز عجیبی نرم و کنترلشده بود، گفت:
- خب...این آخرین بخشیه که باید با دقت پر کنین. میدونم سخته، ولی...قدم به قدم. باشه؟!
اون داشت میگفت «قدم به قدم»؟ این کلمه در ذهنم چرخید و هر بار صدایش بلندتر میشد. قدم به قدم؟ من مدتهاست که مسیرِ راهرفتن را فراموش کردهام.
سعی کردم تا قلم را بردارم. پنجههایم به طرز خجالتآوری میلرزید. دستم را جلو بردم، خودکار را با نوک انگشتانم لمس کردم و لحظهای بعد...
تق!
صدای افتادن خودکار روی کفپوشِ پارکتِ قهوهای اتاق، چنان بلند و ناگهانی بود که هر دو سکوت کردیم. فلزِ سرد، با ضربهای کوچک به چوب، اعلام وجود کرد؛ اعلام شکستِ من در انجام یک عمل ساده. نگاهی به خودکار انداختم که حالا فاصلهای غیرقابل عبور از من و برگه داشت.
دکتر فرنام ابرو در هم نکشید. تنها با حرکت آرام سر، به من اشاره کرد تا خودم بردارم. اما من توانِ خم شدن نداشتم. انگار جاذبهی زمین به شکلی نامتعادل، فقط روی من اثر میگذاشت.
- میبینید... .
صدایش را بالا برد:
- حتی یک جسمِ ساده هم...با شما همراهی نمیکنه. این اتفاق میافته. این بخشی از فرآیندِ سنگینیِ لحظه هست.
در دلم فریاد زدم: «لحظه؟ حالا دیگه کابوس من، یک کابوسِ همیشگی شده!»
با زحمتِ فراوان به همراه یک انقباضِ دردناک در عضلات کمرم، توانستم خم شوم و خودکار را بردارم. با نوکِ آن به برگه ضربه زدم، نه برای نوشتن، بلکه برای نشان دادنِ اعتراضِ خشک و سردم به این بازیِ مسخره. سعی کردم حرف بزنم ولی صدایم میلرزید:
- نمیدونم. نمیدونم باید چی بنویسم. این هفتمین باریه که اینجام. شما هم هفتمین نفری هستین که سعی میکنین منو جمع کنین. همه چیز تکراریه!
او نفسی عمیق کشید، لبهایش را کمی به هم فشرد، و این اولین نشانهی غیرعادی بود که از او دیدم؛ شاید خستگیِ هفت بار تکرارِ این مکالمه، حتی روی چهرهی حرفهای او هم اثر گذاشته بود. او نفس عمیقی کشید و در حالی که آن را با صدای آرامی بیرون میداد، شروع به تسکین کرد:
- تکرارِ رنج، یعنی مقاومت در برابرِ پذیرشِ پایانِ یک فصل. شما دربارهی مرگ صحبت میکنین. بذارین واضح باشم؛ شما میخوایین نادیده بگیرین که اون عزیز...اون بندهی خدا رفته. و این اتاق، این برگه، این خودکارِ روی زمین...همه برای اینه که بفهمین پایانِ اون شخص، پایانِ زندگی شما نیست خانم ستوده!
چشمانم شروع به سوزش کرد، نه از اندوهِ از دست دادنِ کسی، بلکه از عصبانیت از این کلماتِ کلیشهای.
- اینها حرفها رو شنیدم دکتر! شما از پشتِ اون میزِ شیک، در مورد پایانِ زندگی صحبت میکنین...در حالی که زندگیِ من همین حالا در حال انقراضه. چه کسی باید ادامه بده؟ من که فقط نفس میکشم؟
صورتش را کمی به جلو متمایل کرد. جزئیات چهرهاش حالا زیر نور زرد، سایههای عجیبی پیدا کرده بود. خطوطِ خندهای که مدتها بود استفاده نشده بود، در گوشهی چشمهایش برجستهتر شده بودند. حس کردم ریشهای دکتر فرنام به طرز عجیبی بلندتر به نظر میرسید. سرش را جلوتر آورد. نمیتوانستم نگاهم را از چشمان نافذش جدا کنم.
شمردهشمرده گفت:
- هر بار که برای جلسهی هفتم میای...صورتت با دفعهی قبل فرق میکنه. منم همینطور! انگار نسخهی قبلیمون هر بار یه تیکه از خودش رو اینجا، جا میذاره.
حرفش اول مثل صدای دورافتادهی رادیویی بود که روی موج مرده گم شده. نمیفهمیدم یعنی چه؟! «نسخه؟ جا گذاشتن؟»
دلم فرو ریخت. انگار مغزم یک لحظه ایستاد.
- منظور…یعنی…چی دارین میگین؟!
دکتر آرام سرش را جلو آورد. چانهاش سایهی بلندی روی گردنش انداخته بود و چشمهایش…نه، چشم نبودند. چیزی پشت مردمکهایش موج میزد؛ چیزی شبیه تصویر من اما کجوکوله و تار، مثل کسی که از پشت شیشهی بخار گرفته نگاهت کند. لبخندی زد که روی صورتش نمینشست؛ لبخندی که انگار مال خودش نبود.
- دلت میخواد بدونی چرا خودکارت هر بار میافته؟
به دستهایم نگاه کردم. پوستم یخ کرد. باز هم خودکار در دستهایم نبود. اما خودم آن را برداشته بودم. همین چند لحظهی پیش…همین چند سانتیمتر جلوتر…قسم میخوردم داشت توی انگشتانم سنگینی میکرد.
قلبم مثل چکش به دندههایم میکوبید. سرم را بالا آوردم تا بپرسم «چی کار کردی؟» اما…چهرهی دکتر دیگر چهرهی آدم نبود. همانجا روی صندلی نشسته بود، اما لبخندش پهنتر شده بود، خیلی پهنتر…تا جایی که دیگر دهان نبود؛ یک خط تا شدهی سیاه بود که داشت از دو طرف صورتش میرفت بالا.
- چون یکی زیر میز…داره هلش میده.
صدایش انگار دو تا شده بود. یکی در همان اتاق، یکی دیگر درست پشت پردهی گوشم و آنقدر نزدیک که حس کردم کسی لبم را لمس میکند.
نفسم برید. چشمهایم، بیاختیار، پایین کشیده شدند. نه میخواستم نگاه کنم، نه میتوانستم نگاه نکنم.
سایهای زیر میز جمع شده بود. اول فقط یک لکهی تاریکی بود. اما بعد…حرکت کرد. انگار تاریکی خودش از جا کنده شد و شکل گرفت و از دلش یک چیزی شبیه به یک دست بیرون آمد. بله درست میدیدم! یک دست! نه انسانی بود، نه شبیه چیزی که اسم داشته باشد.
پوستش شیارهای عمیق داشت؛ انگار کسی با ناخنهای خودش آن را از عمیقترین جاهایش کَندَه باشد. انگشتها غیرطبیعی بلند بودند و به جای ناخن…تکههای چیزی مثل شاخ، شکستخورده و تیز، که روی هم ساییده میشدند، قرار داشتند و میان انگشتهایش… . خودکارم!
اما مهمتر از آن خودکار…این بود که آن دست…نفس میکشید. پوستش زیر هر دم و بازدم تکان میخورد، انگار درونش چیزی زنده میلولید.
دلم میخواست جیغ بکشم اما صدا بین دندههایم گیر کرد. دست به آرامی بالا آمد. نوک ناخنها به پارکت خط انداختند. صدای خشخششان مثل کشیده شدن دندان روی آلومینیوم بود.
دست پیچ خورد. یک چشم، درست از لابهلای انگشتهایش باز شد. نه انسانی. نه حیوانی. یک چشمِ خیس، با مردمک بیدور، که مستقیم در صورت من خیره شد.
پلک زد. آهسته. و با هر پلک، انگشتها بیشتر باز شدند…انگار چیزی بزرگتر پشتشان میخواست بیرون بیاید.
دهانم خودش باز شد. اما درست قبل از اینکه صدایی از گلوم دربیاید، آن چیزی که پشت دست پنهان بود، بهسرعت، با حرکتی تیز، از زیر میز به سمت صورتم پَرش کرد.

لطفا صبر کنید...

مبینا
0یا خدا. چه اتفاقی داره میفته