در رویای دژاوو به قلم آزاده دریکوندی
پارت چهل و پنجم :
- نگهش دار!
ماشین توقف کرد. دو زن با چادرهای رنگی کنار یکدیگر مشغول گفتگو بودند و چند پسربچه با یک توپ پلاستیکی دو لایه توی کوچه فوتبال بازی میکردند. فرهاد خیره ماند به هیاهوی بچهها!
مرتضی شیشهی کنارش را تا انتها پایین کشید و سرش را کمی بیرون برد و شخصی را صدا زد:
- وحید! وحید!
بعد دو انگشتش را توی دهانش برد و سوت بلندی کشید. مردی بلند قد که کمی اضافه وزن داشت نشسته بود کنا
مطالعهی این پارت حدودا ۱۰ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۰۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
😍
۲ سال پیشماریا
0خیلی خوب بود این پارت 😂😂😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم تا انتها دوسش داشته باشی😍
۲ سال پیشarezoo
2دستت دردنکنه ازاده جون بابت این پارت قشنگ خیلی دیالوگای مرتضی رو دوس دارم نمکیه واس خودش....اون دیالوگ فرهاد که گفت کثافت هرجا میزنی اون پایین پایینا نمی زنی ها ....😂😂😂😂😂
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
ممنونم. خوشحالم که این پارت رو دوست داشتی و خنده به لبت اورده🥰😍امیدوارم رمان رو تا انتهاش دوست داشته باشی😍😍
۲ سال پیشMaRi
0واااااااااااای خدا فقط اونجا که گفت به قرآن میخاستم بگم به عزات میشونم ن چیز دیگ 🤣🤣🤣🤣🤣
۲ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
🤭🤭🤭🤭
۲ سال پیشساری
0جووونم مرتضی 🤣 اونجاش که گفت جریان کنسله عالی بود 🤣
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دست گذاشت رو نقطه ضعف فرهاد😂💔
۳ سال پیشپریا
0وای عالی بود این پارت چه قدر خندیدم فقط فرهاد 😂😂😂😂
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
امیدوارم همیشه بخندی😂💚
۳ سال پیشFatemeh
1این پارت و پارت قبلی(۴۴) خیلی خوووب بود🤣🤣🤣 شخصیت مرتضی خیلی باحاله😂
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نمک رمانه🤣 اصلا سعی نمیکنه بامزه باشه و کاملا هم جدیه بنده خدا ولی بعضی از معتادها همینقدر حرفاشون باحاله🤣
۳ سال پیشدلنیا
0دیگه نشد اینجا کامنت نزارم واقعا عالی بود 🤣🤣🤣🤣🤣🤣دمت گرم
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
چرا؟؟ واقعا چرا مقاومت میکنید؟🥲
۳ سال پیشپرنیا
0چ حالی کردم با مرتضی دمش گرم وقتی ک گف *** خاصی نی شوفرمه دهنت 🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣🤣
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
عزیزم😂💚
۳ سال پیشطنین
1طبیعیه من هنوز ذهنم پیش اون دستای روغنی وحیده که گذاشتش رو ماشین؟🥲😂مثل همیشه عالی بود ، بعدشم مگه میشه اطلاعیه های شمارو نخونیم؟😁🍓
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
طنین جان واقعا فکر نمیکردم کسی فکرش بمونه اونجا😂 به خصوص بعد اینکه شیشه جلویی ماشین خرد شد🥲
۳ سال پیشملیکا
0👌🏻💙
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
💚😍
۳ سال پیشزهرا_هستم
1ازاااده فردا مدرسه بازه😰😰😰☹️ من نمیخوام برم مدرسه البته من دوشنبه میرممممم 🥺🥺🥺
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
به هر حال دیگه تعطیلات تموم شد🤗 من دارم پارت چهل و شیش دژاوو رو میذارم الان.... بچهها بیاید😍
۳ سال پیشتیارا
0وای چقدر دلم تنگ شده بود براتون ایول ازاده جونم مثل همیشه گل کاشتی بانو به نظرم این ازمون که هیچ فرهاد تو همه ازمون ها قبول میشه پسر جذاب من😍😍😍♥️
۳ سال پیشفرگُل
0آقااااامن پیمان میخوام، کو پیمان؟ بیارش یه دعوای درست وحسابی راه بندازن اه😂😎
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
دو سه پارت دیگه میاد😍
۳ سال پیشفرگُل
0وای اونجا که گفت تو میخوای از من ساقی بسازی، یه لحظه تصور کردم فرهاد هم بغل دست مرتضی جنس بفروشه، چه عالی میشه🫤😂😂😂😂 اون وقت گلشن دیگه باهاش ازدواج نمیکنه ومیره سمت پیمان❤
۳ سال پیش
آزاده دریکوندی | نویسنده رمان
نه بابا فرهاد وارد حرفهی مرتضی نمیشه😌
۳ سال پیش
لطفا صبر کنید...

Hoda
0شجاع دل