بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و شصت و چهارم :
حواسش مدام دور کار امیرطاها و پیدا کردن صولت میچرخید. چند بار نُتها را گم کرد و مضراب اشتباه نشست روی سنتور. سعی کرد افکارش را آزاد کند تا کارش خراب نشود. یکیدوبار، رهبر تیم بهش تیز نگاه کرد. برای دفعهی سوم که نُت را اشتباه رفت، جوانی از وسط کافه بلند شد و شروع به حرف زدن کرد. از جوابی که گارسون داد، به دنبالش رهبر گروه با قاطی کردن آهنگ، همینطور نگاههایی که سمتش Ø
لطفا صبر کنید...
