پارت دویست و شصت و چهارم :




حواسش مدام دور کار امیرطاها و پیدا کردن صولت می‌چرخید.‌ چند بار نُت‌ها را گم کرد و مضراب اشتباه نشست روی سنتور. سعی کرد افکارش را آزاد کند تا کارش خراب نشود. یکی‌دوبار، رهبر تیم بهش تیز نگاه کرد. برای دفعه‌ی سوم که نُت را اشتباه رفت، جوانی از وسط کافه بلند شد و شروع به حرف زدن کرد. از جوابی که گارسون داد، به دنبالش رهبر گروه با قاطی کردن آهنگ‌، همین‌طور نگاه‌هایی که سمتش Ø

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️