بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و شصت و سوم :
وارد ساختمان که شد، زن و مردی مقابل پیشخوان ایستاده بودند و مشغول گفتگو با خانم سلدا. از چمدانهایشان معلوم بود تازهوارد هستند. نه وقتش را داشت در مورد آنها کنجکاوی کند نه علاقهای. از کنار مسافرین تازهوارد سمت خانم سلدا گردن کشید و به زبانی که یاد گرفته بود، سراغ اسیآواره را گرفت. خانم سلدا به طبقات اشارهکرد. منظورش را فهمید و سمت پلهها رفت. توی راهپلهها، مقابل ا
لطفا صبر کنید...
