بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و چهارم :
صولت بعد از گفتگو با آنها، علاوه بر سرویس چای، سفارش غذا نیز داد. گارسون که رفت، دستهایش را روی میز گذاشت و در هم فرو کرد:
-خُب! برسیم به خودمون.
امیرطاها لبخندی زد:
-چقد خوب ترکی حرف میزنید.
-شمام یاد میگیرید.
-به نظرم خیلی سخته.
-وقتی چیزی رو بلد نباشی خیلی سخت به نظر میاد.
-دقیقا.
'پشت تلفن که فقط احوالپرسی کردیم و خیرمقدم گفتیم. دیشبم که نشد بپرسم کی اومدÛ
لطفا صبر کنید...
