بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و شصت و نهم :
به مقصد که رسید، سالار و سارگل با او از ماشین پیاده شدند. نگاهش بیهیچ خطایی به پنجرهی سوئیتشان افتاد. نوری بیرون میتابید. یادش نمیآمد برق را روشن گذاشته باشد. مطمئن بود امیرطاها آمده است. اما به روی خودش نیاورد آنجا محل اقامتشان است. رو به همراهانش کرد و لبخندی روی لب نشاند:
-خیلی لطف کردید.
سالار بیتعارف پرسید:
-یعنی بریم؟ دعوتمون نمیکنید یه قهوه بخوری
لطفا صبر کنید...
