پارت دویست و شصت و نهم :



به مقصد که رسید، سالار و سارگل با او از ماشین پیاده شدند. نگاهش بی‌هیچ خطایی به پنجره‌ی سوئیتشان افتاد. نوری بیرون می‌تابید. یادش نمی‌آمد برق را روشن گذاشته باشد‌. مطمئن بود امیرطاها آمده است. اما به روی خودش نیاورد آن‌جا محل اقامت‌شان است. رو به همراهانش کرد و لبخندی روی لب نشاند:
-خیلی لطف کردید.
سالار بی‌تعارف پرسید:
-یعنی بریم؟ دعوتمون نمی‌کنید یه قهوه بخوری

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!