بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و شصت و یک :
فصل۱۸
ساسون پشت لباس را اتو کشید و سمت چرخ خیاطی برگشت. پارچه را زیر چرخ گذاشت و پدال را فشرد. نفهمید چه شد که سوزن به انگشتش گرفت. "آخ"ی گفت و بلافاصله فاطمه را مقابل خود دید. لبی ورچید و گفت:
-این چندمین دفعهاس خودتو زخم و زیلی کردی؟ حواس نداری نشین پشت چرخ.
تکه پارچهای دور انگشتش گرفت تا خونش بند بیاید:
-سرم گرم نباشه که دیونه میشم.
حال معصوم
لطفا صبر کنید...
