بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و سوم :
قدری زیاد تکانش داد تا چشم گشود. اما فقط پلک زد. گردنش را روی بالش جابهجا کرد و دوباره خوابید. سرش را برداشت و روی پای خود کشید. با پشت دست دو طرف صورتش زد و بنامش خواند. پلکهایش تکان میخورد اما قدرت باز کردنشان را نداشت. بلند شد و بغلش کرد. از تخت پایین آمد و توی حمام رفت. داخل وان خواباندش و دوش تلفنی را دستش گرفت. لب وان نشست و از روی پایش شروع به آب ریختن کرد. شروع Ø
لطفا صبر کنید...
