بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و شصت و پنجم :
دعوای بدِ توی کافه، فضا را بههم ریخت. ترسید بماند و جورکش جوانکی شود که از روز قبل مزاحمش شد. از وسط کافه برایش چشم و ابرو میفرستاد. به همان هم حد اکتفا نکرد. با بالا گرفتن جامِ شرابش، اغلب نگاهها را سمت خود برگرداند. از رفتار او خوشش نیامد. اما با بیتفاوتیاش زیر پسرک کبریت کشید. به محض تمام شدن تایم کارش، بند و بساطش را جمع کرد. طبق معمول "آیسل" دختر ترکی که مدام زیØ
لطفا صبر کنید...
