بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و دوم :
-کسانی هم که شعر دوس ندارن، جذب میشن. چون محفل سنتیطوره.
آقای صولت گفت:
-اینو همه هستن. سورپرایزای دخترم عالیه.
سارگل از پدرش تشکر کرد و با غذایش سمت شیدانه رفت. صولت از پچپچ کردنهای سارگل با شیدانه فهمید موضوع در رابطه با اوست.
بعد از شام که سنتور را آورد و مقابل شیدانه گذاشت، صدای کف زدن آقای صولت و بلافاصله مهمانها بالا رفت. سالار فورا گفت:
-درخÙ
لطفا صبر کنید...
