بی رویا به قلم الهه محمدی
پارت دویست و هفتاد و هشتم :
لحن گزندهی شیدانه باعث شد معنادار نگاهش کند:
-نه!
اخمی برایش انداخت و سرش را برگرداند:
-دست از هندی بازی و احساساتی شدن بردار و بچسب به همای سعادتی که روی سرت نشسته. آدم همیشه شانس نمیاره.
-فعلا که شیدا رو سرم نشسته جا هما.
شکلکی برای امیرطاها درآورد و سمت اتاق رفت:
-پاشو ببین آب گرمه برم دوش بگیرم. خارشک گرفتم از شدت گرد و خاک.
بلند شد:
-خونهام س
لطفا صبر کنید...
