پارت چهل و پنجم :

مایا چشم غره‌ای به مارتین رفت و سپس لب زد:
- چرا به ذهنمون نرسیده بود! اون...اون الان ممکنه کجا باشه؟!
سیریوس کمی تقلا کرد و سپس در حال نفس‌نفس زدن گفت:
- خب...خب یکیتون به منم بگه چی‌شده!
الکس برآشفت:
- هِی مارتین! باید بریم دنبالش بگردیم. ممکنه بلایی سرش اومده باشه.
مارتین که تازه یک گرفتاری دیگر به گرفتاری‌هایشان اضافه شده و فکری دیگر برایشان تشکیل تله داده بود، هوف

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️