به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت پنجاه و یک :
از بالا و پایین رفتن تنهاش، میشد فهمید که دارد نفسهای بلندی میکشد. معلوم نبود در طی زمانی که در آن انبارِ تنگ و تاریک حبس شده بود، چهها به کولهبار تجربهاش اضافه شده بود. وقتی خودش را جای او میگذاشت، وحشت میکرد. در حالت کلی علاقهی خاصی به تامپر نداشت اما اصلاً راضی نبود در این وضعیت باشد. یادش آمد تمام راه را از آن انبار تا خانهی مقدس مجبور شده بود بهزور او را روی پشتش حم
لطفا صبر کنید...
