پارت پنجاه و یک :

از بالا و پایین رفتن تنه‌اش، می‌شد فهمید که دارد نفس‌های بلندی می‌کشد. معلوم نبود در طی زمانی که در آن انبارِ تنگ و تاریک حبس شده بود، چه‌ها به کوله‌بار تجربه‌اش اضافه شده بود. وقتی خودش را جای او می‌گذاشت، وحشت می‌کرد. در حالت کلی علاقه‌ی خاصی به تامپر نداشت اما اصلاً راضی نبود در این وضعیت باشد. یادش آمد تمام راه را از آن انبار تا خانه‌ی مقدس مجبور شده بود به‌زور او را روی پشتش حم

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۵۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️