پارت پنجاه :

***
تامپر از شدت خستگی و گرسنگی به ستوه آمده بود. تا جایی که ذهن یاری می‌کرد، چیزهای خوردنی‌ای درون انبار وجود داشت و می‌توانست برای سیر کردن خودش از آن‌ها استفاده کند. تا کِی باید اینجا می‌ماند؟ نمی‌دانست اما دیگر کلافه شده بود. ذهنیتی که داشت متشکل از چیزهای بیهوده بود. با این حال قوطی رنگی که در نزدیکی انبار روی زمین ریخته بود، می‌توانست نشانه‌ی خوبی باشد. هر کس که از آنجا می‌گ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۶۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️