به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت پنجاه و ششم :
از حاشیهی قبیله گذر کرد و دوباره به درون باریکه راههای ویران شده که کفشان شن و ماسه ریخته بود، قدم گذاشت. احتمالاً هنوز چند مایلی تا خانهی شارلو باید راهپیمایی میکرد. هنوز هم تامپر را لعنت میکرد. دستانش را درون جیبهایش فرو کرد و ناگهان نوک انگشتان سردش به چیز سفتی برخورد کرد. حالا یادش آمد! این همان میخی بود که مایا آن را پیدا کرده بود و به او داده بود. از وقتی فهمیده بود این می
لطفا صبر کنید...
