پارت پنجاه و چهارم :

مشخص نبود که چه کسی بودند اما احتمال داد یکی از آن‌ها مارتین باشد. با حیرت همان‌جایی که مارتین چندی پیش نشسته بود، روی دو زانویش فرود آمد و با تردید دستش را به قاب عکس نزدیک کرد. طوری دستش بر اثرِ جلو رفتن می‌لرزید گویی که ترس آن را دارد که دستش به بدنه‌ی چوبی قاب برسد.
بالاخره دستانش تمام زورشان را زدند و توانست گوشه‌های قاب را که بر اثر زمان، چوبشان کمی رنگ و رو رفته شده بود را چنگ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️