پارت پنجاه و نهم :

برای چندی نتوانست از آن صفحه و جمله‌ی نوشته شده روی آن دل بکند. سرش را به‌زور از صفحه‌ی کتاب برگرفت و بلند کرد. آن صدایی که وقتِ دیدن جسد کلاغ‌ها درباره‌ی شارلو چیزی گفته بود‌، چه کسی بود؟! با او چه‌کار داشت؟! نمی‌دانست چرا حدس می‌زد او تنها صفیری بود که ماموریت داشت جای کتاب را به او نشان دهد. که او را کمی بیش‌تر نگه دارد... . اما پس دوستانش چه؟! آن‌ها حالشان خوب بود؟!
نگاهی به کتاب

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۶۲۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️