به دنبال شارلو به قلم زهرا صالحی (تابان)
پارت پنجاه و نهم :
برای چندی نتوانست از آن صفحه و جملهی نوشته شده روی آن دل بکند. سرش را بهزور از صفحهی کتاب برگرفت و بلند کرد. آن صدایی که وقتِ دیدن جسد کلاغها دربارهی شارلو چیزی گفته بود، چه کسی بود؟! با او چهکار داشت؟! نمیدانست چرا حدس میزد او تنها صفیری بود که ماموریت داشت جای کتاب را به او نشان دهد. که او را کمی بیشتر نگه دارد... . اما پس دوستانش چه؟! آنها حالشان خوب بود؟!
نگاهی به کتاب
لطفا صبر کنید...
