دوست داشتی؟
رمان بن بست بهشت اثر افسون امینیان

رمان بن بست بهشت

  • زبان فارسی
  • 90.4K 👁
  • 419 ❤️
  • 341 💬

خلاصه رمان بن بست بهشت

قصه ی دختری است به نام شاداب خجسته که با سفارش یکی از اقوام پدری اش در یک شرکت مشغول به کار میشود. و ماجراها و اتفاقات شرکت مسیر ارام زندگی او را دست خوش تغییر می کند و در این میان عشق را تجربه میکند. پایانی خوش.

قسمتی از متن رمان بن بست بهشت

یعنی تنها قانون شرکت که خوب و به جا انجام می شد همین قانون بود، که البته کارمندان لطف میکردند و در زمان غیبت دوستان عزیزشان کارت آنها را هم می کشیدند...!
تا مبادا خدایی نا کرده به حقوقشان خدشه ایی وارد شود....!
هستی هم چند بار پیشنهاد داده بود، که این کار را برایش انجام دهد ، اما از آن جایی که اعتقاد شدیدی به نان حلال داشت
مخالف سرسخت این کار بود و بعد از کلی سخنرانی در باب نان حلال و مزایای آن.... هستی بینوا رسما به غلط کردن افتاد و عذر خواهی کرد....
با قدمهای خسته و هن هن کنان وارد کریدور شد و بعد از آن هم سالن شرکت....
خانوم نعمتی پرونده به دست به سمت پله های طبقه ی دوم می رفت و با دیدن او ایستاد و چند قدم فاصله ی میانشان را پر کرد روبرویش قرار گرفت و درحالی که سعی داشت صدایش کوتاه باشد در قد و قواره ی یک گفتگوی دو نفره با همان چرب زبانی ذاتی اش گفت:
« سلام خجسته جون ... صبحت به خیر تو سروی
س ندیدمت ...!؟ »
لبخند بی حس و حالی رو لبش نشست...
« سلام خانوم نعمتی صبح شما هم به خیر ....خواب موندم به ون آقای نوروزی نرسیدم....»
«به این نوروزی ذلیل شده گفتم یکم صبر کن ها ،آلان پیداش میشه.... ولی یه گوشش شد در و اون یکی دروازه ....»
خانوم نعمتی دست از دلسوزی هایش برداشت و ادامه ی جمله اش را بی خیال شد و با سر به پرونده های دستش اشاره ایی کردو ادامه داد:
« دارم این پرونده هارو میبرم برای آقای رییس ... نمیدونی امروز چه گردو خاکی به پا کرد و چقدر عصبانی بود .... »
سرش را بیخ گوش شاداب برد و با احتیاط نگاهش را توی سالن خلوت چرخی داد وپچ پچ وار گفت:
« با یه من عسل هم نمیشد خوردش ....راستی زیتون آوردم ... این دفعه اصلا تلخ نیست ... کارت سبک شد بیا ببر...»
خانوم نعمتی مسئول بایگانی شرکت و کارخانه بود و کنار شغل شریفش زیتون هم میفروخت ...
از همه نوع با هسته و بی هسته ،حتی پروده اش که طرفدار زیادی داشت و از چند روز قبل باید سفارش میدادی...
خیلی هم با سلیقه بود و شیشه ها را به ردیف زیر میز میچید ... چیزی شبیه به فروشگاه....! یکی دوتا از آن ها برای نمونه روی میز می گذاشت...
لبخندی روی لبش جان گرفت .... این زن با این زبان چرب و نرمش زهرمار را هم به راحتی می فروخت زیتون که جای خود داشت....
لبخندش را جمع و جور کرد و دستی به مانتوی نم دارش که بد جوری به تنش چبیده بود ،کشید و گفت:
« چشم میان ولی نه بین ساعت کاری ...ان شاالله آخر وقت یه سر میام پیشتون....»
خانوم نعمتی خیالش از فروش یک شیشه ی دیگر زیتون هایش راحت شد و لبخندی روی لب های باریکش نشاندو دندانهای کج ومعوجش را سخاوتمندانه به نمایش گذاشت در جواب او گفت:
« پس منتظرتم دیر نکنی ها...آقایی که برام این زیتون ها میاره خیلی تعرفیش رو می کرد و میگفت درجه یکه واسه ی خودمم برداشتم .... »
سرش به سمت ساعت مچی اش رفت و شتاب زده گفت:
« اوخ اوخ دیر شد...! برم ،خانوم حقّی گفت آب دستت بگذار زمین و پرونده ها را بیار بالا... اون وقت واستادم با تو دل و قلوه رد و بدل می کنم...»
این را گفت و بی آنکه منتظر جواب شود به هیکل فربه اش تابی داد و قل قل کنان آن را به سمت بالا کشاند ....!
چشم از خانوم نعمتی و قدمهای سنگینش گرفت به سمت آبدار خانه به راه افتاد ....و آقای ترّقی موبایل به دست از اتاقش خارج شد ...
و بی آنکه متوجه ی او بشود به سمت حیاط شرکت به راه افتاد...
نگاهش به سمت قد کوتاه و شکم بر آمده اش کشیده شد که همیشه خدا شکم قلی قلی اش از زیر کت تنگ و ترشش بیرون میزد....
آقای ترّقی مسئول تنظیم قرار داد های فروش محصولات کارخانه بود .... البته نه تنها چیزی نمی فروخت بلکه با چرب زبانی هم میخرید....
بله همه چیز می خرید ....! خریدو فروشش هم اصلا ربطی به کار های شرکت نداشت....
از ماشین گرفته تا ملک ، باغ و باغچه ، البته وسایل خانه هم جزء این خرید و فروش ها محسوب میشد ... ، درست مثل یک سمسار فقط خریدار بود و به نوعش هم کاری نداشت....!
ظاهرا آقای ترّقی .... پله های ترّقی را پیدا کرده بود و در آمدش هم خیلی خوب بود ، این را از ماشین خارجی زیر پایش به راحتی می شد فهمید...!
فقط دقیقا نمی دانست چیزهای که می خرد دقیقا به کدام بخت برگشته ایی می فروشد...!
نگاهش او راتا بیرون سالن همراهی کرد .... و عاقبت شانه هایش را بی قید بالا انداخت .... قدمهایش به سمت آبدارخانه روان شد.
لابد باز هم لقمه ی چرب و نرمی به تورش خورده بود که قسم راست و دروغش را به هم می بافت و پشت سر هم ردیف می کرد...
آبدارخانه تحت قلمرو آقای رحمتی بود و از تمیزی برق میزد و کسی جرات نداشت حتی یه قطره چای بر روی سرامیک های سفید آشپزخانه بریزد و قوری چای وسماور برقی اش هم براه بود
اما برای او نه ... ! همیشه با قیافه ایی حق به جانب چشم هایش را در حدقه تاب میداد می گفت : « انتهای راه رو خارج از محدوده ی کاری منه چایی میخوای خودت بیا ببر..... »
چرا که آقای رحمتی فکر می کرد شاداب خجسته حق دختر او را خورده و با قانون و تبصره ایی به نام پارتی بازی به جای دختر او در مسند منشی شرکت نشسته است ....!
به همین خاطر از دید آقای رحمتی به خارج از محدوده پرتاب شده بود.... فنجان های چای خوش عطر و بویش نصیب او نمی شد...!
و او مجبور بود هر روز صبح فلاسک چایی اش را زیر نگاههای غضب آلود و البته غیر دوستانه ی آقای رحمتی پُر کندو تا پایان وقت اداری جلوی چشم این مرد محترم نباشد...
آخر وقت هم دوباره فلاسک چایش را بعد از شستن کنار سماور بگذارد و زود ، تند ، سریع از حیطه ی او دور شود....!
بوی عطر چای تازه دم در آبدارخانه غوغا می کرد و او مست این بو داخل شد و سلامی بلند داد و تنها تکانی سر ، همراه با چشم غره ایی جانانه نصیبش شد....
چشم غره های آقای رحمتی را نادیده گرفت و زیر سیبلی رد کرد .....فلاکسش را برداشت و میخواست آن را پر کند که با صدای آقای رحمتی به سمت او چرخید...
« چایی رو تازه دم کردم هنوز برای آقای رییس نبردم ها.... همش رو خالی نکنی توی فلاکست ....! آب جوش هم کم بریز تا آب دوباره جوش بیاد کلی طول میکشه....»
جواب چشمش خفیف بود ، لبهایش بی صدا فقط تکان خورد .....هنوز چای قوری به سمت فلاکس سرازیر نشده بود که لیلی سرابی از گرد راه رسید....
لیلی سرابی دختر خوشگل و خوش پوش شرکت نه تنها مثل مانکن ها لباس میپوشید بلکه مثل آنها هم راه می رفت، مسئول بازار یابی محصولات کارخانه بود و حاضر نبود هیچ کس را کنار خوش داشته باشدو دلش میخواست مانند زیبایش تک تاز میدان باشد و بس...!
لیلی از در داخل شد و با عشوه و صدایی کش دار گفت:
« آقای رحمتی ... پس چی شد این چایی اول صبحت.... !؟ میدونی که من خونه صبحانه نمیخورم....»
آقای رحمتی با دیدن لیلی به سرعت ازجایش بلند شد دستمال چهارخانه ی را که همیشه بند گردنش را میکرد برداشت و توی دستانش گرفت و گفت:
« سلام خانوم سرابی شما چرا زحمت کشیدید اومدید..... آلان انجام وظیفه میکنم یه چایی تازه دم میارم خدمتتون....»
لیلی با دیدن شاداب خوش خدمتی آقای رحمتی را نا دید
ه گرفت و نگاهش به سمت او چرخید ،یک تای ابروش بالا رفت و منتظر سلام شاداب ماند اما جز نگاههای خیره ی او چیزی عایدش نشد ... از این دختر از همان بدو ورودش خوشش نمی آمد و خوشحال بود که از قلمرو کاری خودش به بیرون پرتش کرده بود....
عاقبت تاب نباورد وحرص بی احترامی و خیره سری شاداب را پشت نیش زبان هایش پنهان کرد.
« به به .... ببین کی اینجاست....! مسئول امور بیخودی....!؟»
سپس با همان لحن کش دار و تحقیر آمیز به سمت آقای رحمتی چرخید و ادامه داد:
« آقای رحمتی هنوز خجسته نیومده توی محدوده ی کاریتون ....!؟»
دستهایش مشت شد می خواست جوابی دندان شکن و مرد افکنی نثارش کند اما نیما صبوری میان جمله های قطار شده ی ذهنی اش رسید و به ناچار ،ناخواسته مجبور به سکوت شد ..... سلامی کوتاه به او داد و به سمت قوری چرخید تا فلاسکش را هر چه زود تر پرکند و به اتاقش برود....!
نیما صبوری پسر خوش تیپ خوش پوش و البته مجرد شرکت بود که هواخواهان بسیار داشت و عاشق سینه چاک هم بسیار ....


بیشتر بخوانید

نظرات رمان بن بست بهشت

  • ghazal

    0

    عالیی بود خیلی خوشم اومد بهترین رمانی هست که تا حالا خوندم😍❤️ دوستان اگر رمان شبیه به این داستان باشه یا رمان خوب میشناسین معرفی کنین

    ۱ ماه پیش
  • فرزانه

    1

    خیلی رمان قشنگی بود واقعا حس و حال همون بهشتو داشت💕کاش آخرش بیشتر راجب عشق شهاب و مارال میگفت

    ۲ ماه پیش
  • برهان

    0

    رمان بسیار جذابی بودخیلی دوسش داشتم

    ۳ ماه پیش
  • لیلا

    0

    قلم عالی داری واقعا خوشم اومد امیدوارم موفق باشی

    ۳ ماه پیش
  • آیدا

    2

    خیلی خیلی قشنگ و دلنشین بود اگه این سبک رمان سراغ دارید بهم بگید

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    2

    اسطوره،هبوط،آبی به رنگ احساس دو جلدی،گناهکار هم دو جلدی،آس دل،اسوه نجابت و پرواز را بخاطر بسپار هم دو جلد هم هستن،اختیار اجباری اجبار اختیاری یه همچین اسمی،دلواپس توام،در حسرت آغوش تو،ابی سریش بادیگارد می شود این ها رمان هایی هستند که ارزش خوندن دارن

    ۴ ماه پیش
  • آیدا

    0

    همه ی اینا رو خوندم😂

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    خیلی خوب بود قلم خوبی داره و اصلا حوصله سر بر نیست حتی دلت نمیخواد ولش کنی ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • فریبا

    1

    سلام بسیارعالی و بی نقص درود

    ۴ ماه پیش
  • زینب

    0

    من دوست داشتم از این رمان هایی نبود که با عقل زیاد دور باشه و خیلی هم قشنگ نوشته شده بود ولی نمیدونم چرا آخر رمان اینقدر زرتی جمع کرد کاش تو رمان ها همونطور که با نقش اصلی ها داستان جلو میبرن از مابقی شخصیت ها هم همونقدر نوشته بشه

    ۴ ماه پیش
  • متین

    0

    عالی بود هرچند اتفاقای افتاده تکراری بود ولی قلم نویسنده عالی بیانشون کرده بود

    ۴ ماه پیش
  • فاطمه

    1

    هرسه تا رمان خوندم بدی قلمتون اینجاس ک هر سه شخصیت اروم ب شدت مثبت و دارایی ی بزرگ تر دانا و فهمیده و عشقی ک زود به وجود میاد و خوننده اصلا لذت نمیبره چون سریع شکل میگیره بنظرم رمان بعدیتون خیلی خوب میشه ی دختر تحیل کرده مستقل و زبون دراز از حق خودش دفاع کن ببینم از تون چون خیلی جاها حرص خوردم

    ۴ ماه پیش
  • زهرا

    0

    قشنگ بود اما بهتر ام میشد نوشت ممنون از نویسنده

    ۴ ماه پیش
  • Motahar

    0

    خیلی قشنگ بود😍

    ۴ ماه پیش
  • مامان آقا دایان

    0

    رمان خیلی قشنگی بود ممنون از نویسنده عزیز

    ۴ ماه پیش
  • طاهره

    4

    خیلی ممنون از نویسنده عزیز بابت رمان قشنگش،واقعا دست مریزاد،شخصیت مامان زری عالی بود کاش همه ی مامانها یکم از سیاستهای مامان زری رو داشتن و با بچه ها شون دوست باشن،کاش نویسنده عزیز آخر قصه رو زود تموم نمی کرد بیشتر از عاشقانهای مسیح و شاداب می گفت یکم بیشتر از زندگی شهاب و کامران میگفت❤️❤️❤️

    ۴ ماه پیش
  • ترمه

    1

    خیلی خوب و عالی حتما بخوند و لذت ببرید .. دستتون طلا

    ۴ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!