بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و هفتم :
نمی دونم زمان تند شد یا کند اما هر چی که بود اجازه نداد آرامش صداش رو معنا کنم.
دست هاش از حرکت ایستادن و سرش روی سینه اش سقوط کرد.
تیری از اضطراب قلبم رو لمس کرد، با تردید و بدنی سراپا لرزون به سمتش رفتم.
هنوز لمسش نکرده بودم که با برخورد قایق به یه صخره تکون سختی خوردیم و به طرف دیگه ای پرت شدم.
به سختی تعادلم و روی قایق که هنوز تاب می خورد حفظ کردم و بلند شدم.
با حیرت به اطرا
مطالعهی این پارت حدودا ۸ دقیقه زمان میبرد.
این پارت دیروز تقدیم شما شده است.
Hhhh
0کاش فرصت بیشتری برای جبران پیدا میکرد، اصلا من دوس داشتم کنار ماریان باشه، همو دوباره ملاقات کنن درحالیکه یه کار خوب براش انجام میده همهٔ اینا حسرت باقی میمونن شاید تاوان و بهای گناهانشه که نتونه با زنی که دوس داشت وقت بگذرونه..
۱۱ ساعت پیشYas
1پایانش از یه سری جنبه ها حماسی هم بود، فکر میکنم به آرامش رسید، با دختر وقت گذروند،نجاتش داد خوشحالش کرد، ماریان رو در نهایت دیدو دخترشو بهش برگردوند.. توی آغوش زنی که دوست داشت مرد.. برای همچین مردی این یه پایان زیبا و تلخه🥲🖤🖤
۱۱ ساعت پیشHhh
0پایانش حماسی نبود اما به یادموندنی بود، شخصیت جالبی داشت rip
۱۱ ساعت پیشAvin
1واقعا پایان آلکازار چیزی شبیه شاهکار نوشته شده بود، تموم احساسات و دیالوگها و توصیفات عالی بودن..❤️ 🩹 غم انگیز بوداما انگار روح آدمو با هر کلمه اش لمس میکرد.
۱۴ ساعت پیشAvin
1خیلی غمگین و در عین حال قشنگ بود
۱۴ ساعت پیشاکرم بانو
0نمیدونم چرا دلم نمیخواست الکازار بمیره😔
۱۹ ساعت پیشمهسا
1آی واقعا از خانواده آیرین محافظت کرده.. اونا رو به جزیره ای دورافتاده برده تا اگه دلاکرو اونو هم دید فک کنه کسی اینجا زندگی نمیکنه و بره..
۲۱ ساعت پیشSky
1خوبه برگردوندش پیش خانواده ش.. اما با بکر و دورافتاده بودن جزیره فکر نکنم دیگه اریک و آیرین همو ببینن💔
۲۴ ساعت پیش
لطفا صبر کنید...

Yas
0کاش میدونستیم آخرین چیزی که دید،چی بوده؟🙃