بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت صد و بیست و ششم :
انگشت های در هم گره زده ام رو باز کردم و نفس حبس شده ام رو با تردید آزاد کردم.
- نمی دونم، شاید بخت منم با رها شدن و رها کردن عجین شده باشه.
جوابم رو نداد، پاروها رو رها کرد و از جیب کتش بطری کوچیکی درآورد و یه نفس سر کشید.
سوالات و حرف هایی که نمی تونستم به زبون بیارم رو توی ذهنم مرور کردم.
یعنی دردت انقدر زیاده که به مشروب رو آوردی؟!
بی اختیار خودم رو جلو کشیدم و دست هام رو برا
مطالعهی این پارت کمتر از ۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
اکرم بانو
1دیالوگ هاو جملاتی که به کار میبرین خیلی زیبا و پر مفهمومه،واقعا ادم لذت میبره👏👏
۲ روز پیشHhhh
2آلکازار شخصیت جالبی داره، حتی در اوج شکست هم غرور و ابهتش رو حفظ میکنه نمیدونم چطور بگم مثل یه خورشید در حال غروبه حتی باوجود اشتباهاتشم قابل همدردیه
۳ روز پیشYas
1ولی دیالوگای این رمان«« : من از چشم های تو طلوع دوباره وطنم رو میبینم🥺❤️❤️❤️ خیلی عمیق و پر مفهومه
۳ روز پیشYas
1خیلی جالبهه من حس خوبی دارم احساس میکنم میبرتش پیش خونوادش
۳ روز پیشماهی
0الکازار ایرین رو ول کرد چون میترسید ازینکه دوستش داشته باشه
۳ روز پیشماهی
0اخرین کارش اسنه که ایرین رو پیش خانوادش ببره و بعد بره پیش اریک خودشو تسلیم کنه
۳ روز پیشAvin
3خیلی قشنگه،فکر کن در نهایت بهت بگه ممنونم که اومدی وآخرین بهای من شدی! پدری که هرگز نخواستت..! می دونستم جسارت آیرین تاریخ ساز میشه!
۳ روز پیشAvin
1دیدین آیرین بیچاره رو قضاوت کردین و دیالوگ آلکازار بود؟🙃🤣❤️ 🩹
۳ روز پیش
لطفا صبر کنید...

اکرم بانو
0فقط منظور الکازار رو از بهای اخر نفهمیدم