بها به قلم فاطمه عبدالله زاده
پارت یک :
۱۹ ژانویه سال ۱۸۹۴
به محض اینکه پام رو از درشکه بیرون گذاشتم باد سرد مثل شلاق توی صورتم خورد، چند لحظه بعد من بودم و دنیایی که انگار هیچ بخشی ازش نبودم!...
نیازی به آینه نبود تا بتونم خودم رو ببینم.
جلوی چشم های تارم، در پس پردهٔ اشک، یه دختر تنها میون انبوهی از سربازهای مسلح و مردهای غریبه راه یه کلیسای مخروبه رو در پیش گرفته بود.
زیر رگبار بارون خیس می شد، بند بند وجودش درد می کرد و با هر قدم بیشتر از خودش و هویت واقعیش دور می شد.
نگاهش محو موج های سیاه دریای خروشان در چند قدمیش بود و آرزو می کرد اونجا باشه.
توی نقطهٔ صفر مرزی، سر به زیر، با احساس سنگینی تموم دنیا روی شونه هاش، زیر سایهٔ نگاه پر از نفرت کسایی که حتی نمی شناخت روی اولین صندلی نشست...
بدنش یخ زده بود اما التهاب درونی رو مثل آتشفشانی فعال درونش احساس می کرد.
انگار دست هاش درون دستکش در حال خونریزی بودن.
در حالی که سنگینی نگاه های وحشتناکی رو احساس می کرد، هر لحظه بیشتر توی خودش فرو می رفت.
تنها نقاط برجسته ای که هنوز توی صورت رنگ پریده اش هاله ای از زندگی به همراه داشتن چشم های درشت آبیش بودن.
زیبا بودن اما حالا همین چشم ها تجلی دشمنی ای شده بودن که هر کس نگاهش می کرد به یاد می آورد و بیشتر ازش متنفر می شد.
در دو طرف ردیف صندلی های خاکی و نیمه شکسته، دو تا جبههٔ جنگ می دیدم.
یه طرف من تنها بودم و یه طرف همهٔ اونا.
همه چیز به ظاهر آروم بود و دو لبهٔ ترازوی جنگ، بی توجه به دشمنی، آشکارا کنار هم بودن.
اما من می دونستم که همه چیز زیر نقابی از صلح پنهون شده و زیر این سکوت فریادی از جنس گلوله ست.
اون بیرون دم در نیمه باز کلیسا، جوخه ای از سربازهای اونا اسلحه به دست ایستاده و منتظر فرمان بودن.
در داخل هم چهار نفر با اخم های در هم روی اولین نیمکت نشسته بودن.
سه نفر با یونیفرم نظامی و یک نفر هم با کت و شلوار.
پرچم گلدوزی شدهٔ دلاکرو در ابعادی کوچیک روی لباس همشون خودنمایی می کرد.
پشت منبر موعظه یه کشیش نشسته بود که سرش رو پایین انداخته و مشغول خوندن زیرلبی آیاتی از کتاب مقدس بود.
آلکازار کمی دورتر سرپا ایستاده بود و با مردی که وجهه اش به سیاستمدارها می خورد به صورت پچ پچ وار در حال صحبت کردن بود.
الیستر کنارم نشست و با حالتی جدی و سرد به روبرو خیره شد.
نگاه من اما به صلیب کج شدهٔ روی طاقچه بود که مثل بقیهٔ اجزای کلیسا، در حال پوسیدن بود.
مجسمهٔ نیمه شکستهٔ مسیح به زور خودش و روی میخ ها نگه داشته بود، درست مثل من که انگار برای سقوط فقط منتظر یه باد شدیدتر بودم.
- هیچوقت فراموش نکن کی هستی.
با شنیدن صدای زمزمهٔ الیستر کنار گوشم به خودم اومدم.
- تو مهم ترین و ارزشمندترین دارایی کشور آیرسی، اون ها نمی تونن بهت صدمه بزنن!
درست لحظه ای که فکر می کردم حس شوخ طبیعیم مرده، لب های ترک خورده ام باز شدن: مگه اینکه شما یه کرمی بریزین و من رو پیش مرگ کنید!
چند لحظه سکوت کرد و با تعجب بهم خیره شد.
- مطمئنی حالت خوبه؟!
ناگهان خندیدم، انقدر عجیب و ناگهانی که برای لحظه ای نگاه مشکوک آلکازار بهم گره خورد.
- معلومه که نیست، می خوان ببرنم ناکجا آباد بهم تجاوز کنن و تهش بخاطر یکی از دسته گل های آلکازار اعدامم کنن!
آخه این دیگه چه سوال مزخرفیه؟!
- هرگز همچین اتفاقی نمیفته!
با تعجب اول به دستش که دور دست لرزونم حلقه شد و بعد به چشم های جدیش نگاه کردم.
- به شرافتم قسم می خورم توی اولین فرصت نجاتت بدم، فقط باید تا اون موقع زنده بمونی.
یه لحظه خواستم بگم تف تو شرفت که ناگهان آلکازار به سمتمون اومد و سمت چپم نشست.
بدون اینکه نگاهم کنه، در نهایت جدیت گفت: حرف هایی که بهت زدم رو یادت نره، اگه میخوای زنده بمونی باید...
- فهمیدم، می تونی خفه شی!
لرزش دستش به مشتی روی پاش منتهی شد و لب هاش از شدت عصبانیت روی هم فشرده شدن اما حرفی نزد.
شنیدن صدای کشیش توجهمون رو جلب کرد.
با صدایی بلند و رسا که بخاطر سرما کمی می لرزید، خطاب به افسرهای اونطرف گفت: فرمانده آیزنهارت کی میرسن؟
قرارمون ساعت نه بود، من باید به قطار برسم.
یکیشون با لهجهٔ غلیظ و صدایی عصبی گفت: منتظر باشید، به زودی تشریف میارن.
الیستر خم شد و با حالتی پچ پچ وار رو به آلکازار گفت: اگه این مرتیکه منصرف شده باشه و در همین حین بخواد با یه حملهٔ غافلگیرانه بهمون شبیخون بزنه چی؟!
- نه.
نهٔ آلکازار به حدی قاطع و بلند بود که الیستر رو در سکوت برگردوند سرجاش.
بازدمش رو با عصبانیت بیرون فرستاد و با نوک انگشت تارهای خاکستری ای که توی صورت بی نورش افتاده بودن رو به عقب روند.
- قرارداد آتش بس از جانب هر دو طرف امضا شده. همین الانش هم ما تموم امتیازات تجاری و نظامی ای که خواستن رو بهشون دادیم، محمولهٔ نیترات شیلی رو توی مرز بارگیری کردیم و...
حرفش ادامه داشت اما در ادامه تنها نفسش رو با حرص بیرون فرستاد و سکوت کرد.
پس من تنها بهای آیرس برای این صلح صوری نبودم.
حواس پرتیم لحظه ای طولانی تر دووم نیاورد، با دیدن کشیش و محراب کلیسا، سرم تیر کشید.
برای ثانیه ای کوتاه کورسوی امیدی ته دلم روشن شد؛ شاید نیاد، شاید اون هم این ازدواج اجباری رو نخواد.
اما اگه نیاد و صلح بهم بخوره، چه بلایی سر آیرس و خونواده ام میاد؟!
هر باری که چشمم به افسرهای دلاکرو می افتاد شکمم از شدت اضطراب تیر می کشید، دست هام بی پناهانه مشت می شدن و همدیگه رو چنگ می انداختن.
با تموم وجودم ازشون می ترسیدم، حتی بیشتر از آلکازار!
وقتی پدر و برادر خودم اینطوری باهام رفتار می کنن اون ها قادرن چه بلاهایی سرم بیارن؟!
آلکازار به ساعت آویز جیبیش نگاه کرد که یازده رو نشون می داد.
هر لحظه که می گذشت ترسم بیشتر می شد.
نمی دونستم چقدر تابلوعم تا وقتی که الیستر دستم و از روی دستکش گرفت و فشار ملایمی بهش وارد کرد.
- نترس!
نفسم رو کلافه بیرون دادم و زیرچشمی بهش نگاه کردم.
اوضاعم انقدری داغوون بود که برای اولین بار حرفی برای زدن نداشتم.
اون هم نداشت؛ بهم نگاه می کرد، چشم هاش باهام حرف می زدن اما نمی دونستم چی میگن...
شاید فقط هجوم احساساتی بود که نمی تونست به زبون بیاره...
با باز شدن ناگهانی در کلیسا، یه سرباز فریاد زد: فرمانده دارن میان.
با این حرفش برای لحظه ای احساس کردم دارن زنده زنده دفنم می کنن!
نفس کم آوردم و سینه ام به خسس افتاد.
دست الیستر رو پس زدم و مشتم و روی قفسهٔ سینه ام کوبیدم..
- مرده شورش و ببرن کاش هیچوقت نمیومد!
آلکازار سرش رو به سمتم آورد و زیر گوشم به آرومی، طوری که بقیه نشنون گفت: خفه شو و دنبالم بیا!
بعد هم خودش زودتر بلند شد و به سمت محراب رفت.
کشیش از پشت منبر بیرون اومد و درست روبروی میز ایستاد.
انجیل رو به همراه یه صلیب دسته دار توی بغلش نگه داشته بود و با انگشت های چروکیده اش مهره های سیاه و سفید تسبیحش رو جا به جا می کرد.
آلکازار گوشه ای نزدیک کشیش ایستاد و بهم اشاره کرد.
- بیا اینجا عزیزم.
با ناامیدی چشم ازش گرفتم و نگاه خسته ام رو به الیستر دوختم.
- حتی اگه از خونه بیرون نمی زدم، بهرحال من و به زور میبردین، مگه نه؟!
منتظر جوابش نموندم و از روی صندلی بلند شدم.
مامان می گفت آدم هایی که ازدواج می کنن آتیش سوزانی توی دلشون دارن که به زندگی دلگرمشون می کنه من اما تموم تنم سراپا یخ کرده بود.
قدم هام رو به آرومی برمی داشتم، در حالی که مسیری کوتاه برام تموم نشدنی به نظر می رسید. سعی می کردم لرزش بدنم رو پنهون کنم اما انگار فقط خودم رو گول می زدم.
برای لحظاتی کوتاه فقط صدای تپش های وحشت زدهٔ قلبم رو شنیدم و فضا رو از دست دادم.
سمت چپ کشیش ایستادم و لب هام و روی هم فشار دادم، در حالی که سعی می کردم جلوی سرازیر شدن اشک هایی که توی چشم هام جمع شده بودن رو بگیرم.
در با صدای بلندی باز و بسته شد و صدای محکمِ خوردن چکمه هاش روی زمین سنگی مثل طبل جنگ در فضای ساکت کلیسا پیچید.
قدم هایی که انگار با زمین هم سر ناسازگاری داشتن.
آلکازار نگاهش رو به سمت شخصی که میومد چرخوند و دستش رو به نشانهٔ احترام به سمتش دراز کرد.
لب باز کرد حرفی بزنه اما بی توجه به حضورش مثل یه سایه به سرعت ازش گذر کرد و توی جایی که کشیش اشاره کرد، درست سمت راستم ایستاد.
با نزدیک شدنش برای لحظه ای حتی نفس کشیدن رو هم از یاد بردم!
بوی جنگ توی بینیم پیچید و مشامم رو پر کرد... بوی باروت و دود، تنباکو و خون، بوی یه عطر کهنهٔ تلخ...
جرعت نکردم نگاهش کنم، ندیده می دونستم که اون هم نگاهم نمی کنه.
سایهٔ بلندش روی دیوار افتاده بود، سایهٔ من کوتاه و کمی خمیده بود اما مال اون استوار و توی سقف اوج گرفته بود...
انگار سایه اش می خواست تموم دنیام رو ببلعه!
کشیش انجیلش رو باز کرد و شروع کرد به خوندن آیاتی ازش.
هنوز جمله اش تموم نشده بود که یکی از افسرهای اون ها با لحنی عصبی گفت: سریع تر تمومش کنید، ما عجله داریم.
کشیش که پیدا بود بهش برخورده با ترکیبی از متانت و اعتراض گفت: فرزندم، ازدواج یه پیمان مقدسه نه یه معاملهٔ عجولانه...
در آنی نگاهش به فرمانده که کنارم بود افتاد، نمی دونم چی دید که حرفش رو ادامه نداد و کتاب رو بست.
- دعا میکنیم خدا این ازدواج را برکت دهد.
آیا تو اریک آیزنهارت، این زن آیرین آلکازار رو به همسری میپذیری؟
که در خوشی و سختی، در سلامت و بیماری،
همراه او باشی تا پایان زندگی...
- بله.
شنیدن صدای گرفته و خشنش که انگار خوشه های عصبانیت توش شعله می کشیدن، باعث شد بیشتر از قبل احساس ترس و غریبی کنم.
- و شما آیرین آلکازار آیا این مرد اریک آیزنهارت رو به همسری میپذیری؟
که در خوشی و سختی، در سلامت و بیماری،
همراه او باشی تا پایان زندگی؟
چهره اش رو از پشت اشک هایی که توی چشم هام جمع شده بودن تار می دیدم، لب های خشکم انگار به هم چسبیده بودن.
حس می کردم اگه قبول کنم واقعاً همه چیز تموم میشه و هیچ امیدی برام باقی نمیمونه.
در حالی که اصلاً خودم رو آیرین نمی دونستم و از مردی که کنارم ایستاده بود وحشت داشتم...
با هر ثانیه ای که می گذشت احساس می کردم روحم داره ذره ذره از تنم جدا می شه.
ناگهان آلکازار رو پشت سر کشیش دیدم که از نگاهش خون می بارید.
لب هاش تکون خوردن اما نیاز نبود چیزی بگه تا منظورش رو بفهمم.
- ب... بله.
صدای ضعیفم به زور بلند شد، برای همین کشیش یه تای ابروش رو بالا انداخت و با جدیت دوباره پرسید: تو آیرین...
نذاشتم حرفش رو تموم کنه و با لحنی لرزون، زمزمه کردم: قبول می کنم.
نارضایتی درونیم برای هیچکس مهم نبود، حتی کشیش...
امکان نداشت کسی چشم هام رو ببینه و دردم رو ازشون نفهمه!
- حلقه ها رو بدین تقدیس کنم.
لحظه ای کوتاه سکوت برقرار شد که فرمانده به سرعت شکستش.
- حلقه ای در کار نیست، تموم شد؟
کشیش نفسش رو با تأسف بیرون فرستاد و به آرومی ازش پرسید: چیزی همراهت داری؟
- فقط اسلحه ام.
نمی دونم بخاطر لحن جدیش بود یا دیدن حالتی توی چهره اش که اخم های کشیش در هم رفتن و با نگاه کوتاهی به سقف، زمزمه وار گفت: اینجا جای مقدسیه نباید همچین چیزهایی وارد حریمش بشن.
انگار خودش فهمید حرفش برای هیچکس مهم نیست برای همین قطعش کرد و با جدیت بیشتری گفت: باید چیزی از وجودت بهش بدی که گواهی بر عقدتون بده.
حالا که حلقه نیست تیکه ای نوار از لباست بِبُر و بهم بده.
زیاد طول نکشید که صدای پاره شدن قسمتی از یونیفرمش سکوت کلیسا رو شکست.
کشیش پارچه رو ازش گرفت و چند ثانیه توی دستش نگه داشت، چشم هاش رو بست و زیرلب جملاتی کوتاه زمزمه کرد.
- این رو به عنوان نماد پیوندتون ببند دور انگشتش.
فرمانده انگار که نمی خواست این کار و بکنه جوابش رو نداد و دست کشیش همراه پارچه چند ثانیه توی هوا موند.
داشتم غرق اندوه به دست های معلقش نگاه می کردم که ناگهان ازش گرفتش.
با اشارهٔ کشیش سر به زیر به سمتش چرخیدم و روبروش ایستادم.
چشم هام روی یونیفرمش گیر کردن اما جرعت نکردم خودش رو نگاه کنم.
از حرکاتش مشخص بود بی حوصله و عصبیه، انگار این خاکسپاری برای اون حکم یه وقت تلف کنی بی ارزش داشت.
دست دراز کرد، دست چپم رو گرفت و دستکشم رو در آورد.
دستش خیلی داغ بود در حالی که مال من داشت یخ می زد، با لمسش حس عجیبی به درونم سرازیر شد.
با دیدن رد زخم کف دستم لحظه ای درنگ کرد، اما بعد به سرعت نگاه ازش دزدید و پارچه رو دور انگشتم بست.
با گره ای که بهش زد بی اختیار سر بلند کردم و نگاهم توی چشم هاش گره خورد.
برای لحظه ای کوتاه نفس توی سینه ام حبس شد...
انگار چشم ها واقعا آینهٔ روح آدم ها هستن!
چشم هاش کشیده و مشکی بودن، با مژه های پرپشت و بهم ریخته، توی مردمکش دریایی سیاه با کلی احساس ناشناخته در جریان بود...
نفرت و عصبانیت بود یا حتی درد، نمی دونم... اما چشم هاش خیلی زیبا و در عین حال غمگین بودن!
گویی از داخل گرم بودن در حالی که بیرونشون سرمایی استخوان سوز از نفرت بود.
بی تفاوت اما عمیق نگاهم می کرد؛ مثل یه چیز جدید و تکرار نشدنی...
انگار تموم وجودش تضاد بود؛ مثل گرمای که توی نگاه و وجودش احساس می کردم با سرمای بی رحمانهٔ رفتارش!
- آنچه خدا امروز پیوند داد، هیچکس جدا نکند.
شما رو به عنوان زن و شوهر اعلام میکنم.
با این حرفش یکی از اشک هایی که زندانی کرده بودم به آرومی سر خورد و روی گونه ام لغزید.
چند ثانیهٔ کوتاه احساس کردم نگاهمون بهم گره خورده تا اینکه دستم رو به سرعت رها کرد و روش و ازم برگردوند.
بدون اینکه حتی نیم نگاهی به آلکازار بندازه یا توجهی بهم بکنه به سمت در رفت و از کلیسا بیرون زد.
طوری که احساس کردم براش نامرئیم!...
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
Nila
2عالی بود خیلی لذت بردم. از همین حالا مشخصه که قراره یه اثر زیبا و به یادموندنی بخونم🫠🫂💖
۴ هفته پیشMahdis
2جزئیات و ترکیبشون با کلیات یه شاهکار می سازه👏❤️❤️ کلیسای مخروبه که نماد فروپاشی ایمانه، صلیب کجی که با ازدواج اجباری نماد عدالت نقص شده ست. مجسمهٔ نیمه شکستهٔ مسیح هم بازتاب وضعیت نیرا توی این برهه زمانی سخته🙂
۴ هفته پیشMahdis
2فضاسازی و بیان احساساتش خیلی قوی و تاثیرگذارن. نیرا هم شخصیت جذاب و باورپذیری داره و تنش بین اون و فرمانده و آینده رابطشون کنجکاوی برانگیزه. مشتاق به ادامه شدم، برای یه درام تاریخی خیلی گیرا و پرکششه😍♥️👏
۴ هفته پیشنگار
2آغاز خوبی بود باحال بود این می تونه آغاز خوبی برای یه داستان قشنگ و جالب باشه💙💙💙💙
۱ ماه پیشAramesh
2زیباترین و به یاد موندنی ترین آغازیه که از یه رمان خوندم چه قلم پخته و گیرایی، لذت بردم😍♥️👏
۱ ماه پیشHale
2اونجا که بجای حلقه تکه ای لباس نظامیش رو دور انگشتش بست خیلی بیادموندنیه بنظرم💗 انگار مهم نیست که ازدواج اجباری بوده، انقدر که به خودشون زحمت حلقه ندادن اما ممکنه بعدها نمادی بشه از اینکه تکه ای از خودش و وجودش رو بهش داده👏🔥🥰
۱ ماه پیشGilda
1فرمانده خیلی خیلییی جذابههه با اینکه دیالوگ کمی داشت اما مشخصه شخصیت کراشی داره😎🔥
۱ ماه پیشGilda
1تا حالا رمانی نخوندم که توی یه پارت انقدر برام جذاب باشه موضوعش خیلی جالب بنظر میرسه تا حالا رمان تاریخی جنگیو عاشقانه نخوندم خیلی وایب خوبی داره این
۱ ماه پیشAzi
2اسم نویسنده رو دیدم بدون هیچ تردیدی عضویتو خریدم😍😍😍عاشق قلم و رماناتمممممم خیلی خوبننن
۱ ماه پیشAzi
2عالیههه از همین پارت اول معلومه چقد قراره جذاب و متفاوت باشه رمااان😍😍
۱ ماه پیشاکرم بانو
2قشنگه،جذبم کرد ادامه بدم،خسته نباشید🌹♥️🖤🧡🩶🩶💓💚💚
۱ ماه پیشMiaaaa
2نویسنده عزیز روند پارت گذاری چه طوریه؟
۲ ماه پیشzahra
2برای شروع خوب بود🥰 توصیف خیلی خوبی کردین
۲ ماه پیش...
4عزیزم وارد دنیای رمان شدم وقتی اسمتو دیدم پای این واقعا خوشحال شدم
۲ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

Fati
0همین یه پارت تا اعماق وجودم نفوذ کرد، خیلی قشنگ نوشته شده👌❤️ توصیفات، دیالوگ ها، شخصیت پردازی... همه چیز عالیه موضوع جدید و جالب، قلم هم پخته و روان بریم برا ادامه