لیست کلیه پارتهای رمان بها : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 59
-
رمان بها - پارت 1
۱۹ ژانویه سال ۱۸۹۴ به محض اینکه پام رو از درشکه بیرون گذاشتم باد سرد مثل شلاق توی صورتم خورد، چند لحظه بعد من بودم و دنیایی که انگار هیچ بخشی ازش نبودم!... نیازی به آینه نبود تا بتونم خودم رو ببینم. جلوی چشم های تارم، در پس پردهٔ اشک، یه دختر تنها میون انبوهی از سربازهای مسلح و مردهای غریبه راه ی...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 2
می دونستم که برای دو طرف هیچ ارزشی ندارم. صرفاً یه گروگان سلطنتیم، یه کالای مبادراتی بی ارزش به بهای یه صلح صوری! من در واقع هیچکس نبودم، نه برای آیرس نه دلاکرو! آیرین به ظاهر دختر رهبر قدرتمند آیرس بود اما در واقعیت دختر یه ماهیگیر ساده که کوچکترین اهمیتی حتی برای آیرس نداشت. الیستر بلند شد و ب...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 3
با جیغ هراسون گرتا مامان به سمتش رفت و دست های لرزونش رو گرفت. - نترس عزیزدلم شلیک اعلام سال نوعه. - ولی مامان، اگه جنگ شده باشه چی؟ نکنه اتفاقی برای جیک... نذاشتم حرفش تموم شه و به طعنه گفتم: کل کشور به یه تار مو بنده، تو نگران جیکی؟ با چشم غرهٔ مامان ساکت شدم و نگاهم رو به یه جای دیگه دوختم. - ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 4
باید زودتر برم تا رابین رو قبل از اعزام پیدا کنم. - آخه چرا یهو جنگ شد؟ اصلاً کی به ما حمله کرده؟ حکومت می خواد چی کار کنه؟ برخلاف همیشه سوال های ناتمومم رو بی تشر گذاشت و با شونه های افتاده به سمت اتاق رفت. - نمی دونم، دختر... دیگه هیچی نمی دونم! با اشاره اش مامان به دنبالش رفت توی اتاق. علیرغم ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 5
با عجله از خونه بیرون زد، همین که رفت گرتا با سر و وضع گیج و آشفته اش از اتاق بیرون اومد. - با کی حرف میزدی نیرا؟ بعد هم به بستهٔ خوراکی نگاه کرد. - کی این رو آورد؟ - ویل. - گروهبان کروزر؟ - اوهوم. - خداروشکر نگران بودم نکنه قحطی بشه. خوبی تو؟ دیشت خوابیدی اصلاً؟ - یکم، مامان و هریت هنوز خوابن؟ ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 6
نوک چکمه های مشکی ای روی گوشهٔ آزاد نامه نشستن و دستم شل شد، با احساس فرو ریختن قلبم توی سینه ام با تردید سر بلند کردم و توی تاریکی، دو جفت چشم آبی روشن دیدم که بهم دوخته شده بودن. انگار بدنم خشک شده بود، نه می تونستم تکون بخورم نه حرفی بزنم. مسخ چشم ها و نگاه تیزبینش شدم؛ چشم هاش خیلی آبی بودن، ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 7
فاصلهٔ اون نیمه شب با ساعت های پایانی روز بعد با چنان سرعتی گذشت که انگار همه اش رو خواب بودم؛ در حالی که از شدت بی خوابی داشتم توی ذهن شلوغم می مردم. گوشه ای از خونه مچاله شده بودم و سعی می کردم فکر نکنم؛ سخت ترین کار دنیا! مامان فکر می کرد مریض شدم و به خیالش پشت پلک های بسته ام خواب بود. - آبج...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 8
به خودم که اومدم بی توجه به بقیهٔ حرفش چشم هام رو ریز کردم و جیغ زدم: آلکازار تویی؟ همون دیکتاتور پست فطرتی که ما رو به این روز انداخته؟ یکباره با چنان شدتی از روی مبل بلند شدم که سرم گیج رفت اما خودم رو نباختم. - خدا لعنتت کنه! تو زندگی هزاران نفر رو نابود کردی، چطور می تونی با خیال راحت اینجا ...
بروزرسانی در : ۴۸ روز پیش
-
رمان بها - پارت 9
همون نگهبان های دیشب دم در نگهبانی می دادن و هر کاری کردم نتونستم بازش کنم. چند بار با مشت بهش کوبیدم و رو بهشون جیغ زدم: باز کنین این در لعنتی رو، مامانم اومده دنبالم. با اشارهٔ آلکازار یکی از نگهبان ها به عقب هولم داد و در و باز کرد. انگار دنیا رو بهم دادن تا وقتی که مامانم رو پشت در دیدم، با ح...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 10
درد ناراحتی و بغض باعث شد دماغم درد بگیره و به سوزش بیفته. ایستاد اما به سمتم برنگشت. - در این مورد قول من رو داری. با بغض لبخند زدم و سرم رو به بالا و پایین تکون دادم. روی زمین خیس و سرد کف حیاط نشستم و دست های مامان رو که خاک و چنگ زده بودن، گرفتم. این اولین باری بود که دست هاش سرد بودن. توی او...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 11
- آره برین گم شین، به جای دفاع از مرز و کشورمون وایسادین اینجا زرت و پرت من و زندانی کنین. - لطفا برگرد به اتاقت و سر و صدا نکن، پدر الان اینجا نیست. با اخم به سمتش برگشتم و عصبی گفتم: یعنی چی اینجا نیست؟ کدوم گوری رفته؟ لحن تندم باعث شد حالت چهرهٔ آرومش عصبی شه. - دیگه هیچوقت در مورد پدرم با بی ...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 12
با این حرفش زیر دلم خالی شد و سردی عجیبی تنم رو برداشت. با تردید بهش نگاه کردم، امید پوچ و تو خالی ای ته قلبم داشتم. به اینکه ای کاش این کابوس طولانی فقط یه خواب بد باشه و با صدای مامانم بیدار شم. کاش اشتباه شنیده باشم!... آب دهنم رو قورت دادم و ناخودآگاه با فاصله گرفتن از دیوار به سمتش رفتم. - م...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 13
حرف هاش که تموم شدن از جلوی چشمم رفت. روبروم، در فاصله ای دور تر، آینهٔ بلندی روی دیوار بود. به دختر غریبه ای که توش بود نگاه کردم؛ به لباس های پاره و خاکیش، به خونی که به همراه اشک ها روی صورتش خشک شده بود... با چشم های آبی غم زده اش بهم نگاه می کرد. اسمش آیرین بود، غریبه ای که بدن و زندگیم رو ب...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 14
از من متنفر باش اما باور کن این بهترین راه برای نجات آیرسه. از میون دست های مشت شدش به آرومی سر چرخوند و زیر چشمی بهم نگاه کرد. - نمی خوای باهام حرف بزنی؟ نمی خوای فحش و ناسزا بدی؟ بهم توهین کن و هر حرف آزاردهنده ای به ذهنت می رسه بگو! به زمین سرد و خشک زیرپام خیره شدم و حرفی نزدم. - فقط یادت باش...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 15
برای آلکازار چه تحقیری از این بالاتر که دخترش رو همخواب دشمنش کرده؟ - باید دلیلش همین باشه، وگرنه چرا باید فرمانده زیر بار همچین ازدواج احمقانه ای بره؟ راه بهتری برای انتقام پیدا کرده... - ولی هیچکدوم از این کارها کاپیتان برندون رو برنمی گردونه، این زخم تا خون اون حرومزاده رو نریریزیم خشک نمیشه!...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 16
لب که باز کرد نگاهش بی تفاوت تر از قبل توی چشم هام ثابت شد اما صداش تموم تنم رو توی سردی فرو برد. - نمی دونم اونها چه چیزهایی بهت گفتن اما من حقایقی که هیچوقت تغییر نمی کنن رو بهت میگم. هیچ عقد، هیچ فرد، هیچ کار و هیچ جمله ای حتی کلام خدا هم من و تو رو به هم پیوند نمیزنه! اون ازدواج ساختگی رو ف...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 17
با شنیدن سروصداهای ریز حاصل حرکاتم به خودش اومد و نیم نگاهی بهم انداخت. سیگار نصفه اش رو پرت کرد و بدون حرف بهم اشاره کرد تا سوار شم. یاد چمدونم افتادم، خواستم سراغش رو بگیرم اما مشخص بود براش مهم نیست. یکم برام بلند بود و سوار شدن سخت، داشتم باهاش کلنجار می رفتم که ناگهان بازوم و کشید و یهجورای...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 18
- ام... نمی دونستم چیکارش کنم، گفتم اگه بدون اجازه بذارم بره داخل اتاقتون ممکنه عصبانی بشین! کجا باید بفرستمش؟ جایی براش در نظر دارین؟ - همینجا می مونه. - توی اتاق خودتون منظورتونه؟ اول صدای بازدم کلافه اش بعد صدای عصبیش توی گوشم پیچید: بله و تا وقتی اینجاست، به عنوان زندانبان خدمتت رو ادامه میدی...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 19
با صدای چرخیدن کلید توی قفل، کتاب و رها کردم. به سمت در رفتم و سرباز رو دیدم که صبحونه ام رو آورد، سر به زیر و در سکوت کامل روی ابتدایی ترین قسمت زمین گذاشتش و به سرعت رفت بیرون. حتی فرصت نکردم ازش تشکر کنم یا حتی درست و حسابی ببینمش. با بی میلی به صبحونهٔ تکراری و بی مزهٔ همیشگیم که نان خشک و پن...
بروزرسانی در : ۴۷ روز پیش
-
رمان بها - پارت 20
به این امید که بخاطر حواس پرتی فراموش کرده باشه قفلش کنه، دستگیرهٔ در رو فشار دادم؛ با باز شدنش نفس حبس شده ام رو آزاد کردم و قدم اولم رو از چارچوب در بیرون گذاشتم. اون یکی پام رو بهش رسوندم و نفس عمیقی کشیدم. بعد از مدت ها اسارت توی اون چارچوب خفقان آور حالا احساس زندگی می کردم. هنوز زیاد دور نش...
بروزرسانی در : ۴۶ روز پیش
