پارت دوم :

می دونستم که برای دو طرف هیچ ارزشی ندارم.
صرفاً یه گروگان سلطنتیم، یه کالای مبادراتی بی ارزش به بهای یه صلح صوری!
من در واقع هیچکس نبودم، نه برای آیرس نه دلاکرو!
آیرین به ظاهر دختر رهبر قدرتمند آیرس بود اما در واقعیت دختر یه ماهیگیر ساده که کوچکترین اهمیتی حتی برای آیرس نداشت.
الیستر بلند شد و به سمت مرد کتاب و شلوار پوشیده رفت و گفت: خواهرم ارزشمندترین دارایی ماست، لطفاً مطابق قول و قرارمون با احترام باهاش رفتار کنید.
بی توجه به حرف های صد من یه غاز دروغینش به مسیر رفتن فرمانده و افسرهاش و کشیش نگاه کردم که یکی پس از دیگری کلیسا رو ترک کردن.
حتی آلکازار هم رفته بود، روی سکو نشستم و رفتن الیستر رو همراه اون مرد تماشا کردم.
با غم عجیبی به پارچه ای که محکم دور انگشتم گره خورده بود نگاه کردم و نفسم رو با آه عمیقی بیرون فرستادم.
با شنیدن صدای چیزی سر بلند کردم و در انتهای کلیسا الیستر رو دیدم که یه چمدون خاکستری دم در گذاشت.
- حاوی وسایل خودته که مادرت برات چیدتشون، بهشون نیاز پیدا می کنی.
با شنیدن اسم مامانم دیگه تلاش نکردم جلوی اشک هام رو بگیرم.
- هیچکدوم از این‌ها تقصیر تو نیست هر جایی که می‌رفتی و هر کاری که می کردی باز هم دست تقدیر و پدر، تو رو اینجا می نشوندن.
با شنیدن حرفش برای لحظه ای گریه ام بند اومد، تا تموم شدن جمله اش پای در موند و بعد رفت.
بدون خداحافظی و حرف دیگه ای...
با رفتنشون همه جا تاریک شد، احساس کردم توی دنیا تنها افتادم و ذهنم به مدت ها قبل رفت.
به آخرین روز صلح...
***
توی این زندگی که ابرهای تاریک خورشید رو پنهون و دنیامون رو احاطه کردن، شاید نتونم داستانمون رو طوری که آرزو داشتم تموم کنم.
اما توی یه زندگی دیگه، اگه دنیایی بعد از این دنیای ویران شده وجود داشت، این داستان رو دوباره زندگی می کنیم، چون من هنوز بهش امید دارم.
به جهانی بهتر از این، با مردمانی خوشحال تر...
به صلح، به آزادی و جایی که بتونم توش زندگیم رو خودم ورق بزنم و در انتهای خطی نایستم که به اجبار صفحاتش رو برام نوشتن و مجبورم کردن نقشه هاشون رو بازی کنم.
امیدوارم توی زندگی دیگه من و تو دوباره با هم روبرو بشیم...
شاید در اون صورت اولین نگاهی که من می اندازی زیر سایهٔ تباهی و تاریکی احساسات ویران شده ات نباشه، شاید بتونی بهم لبخند بزنی و من رو فقط کمی برای زندگی کردن دوست داشته باشی!
می دونی به نظر من عشق توی دنیایی که بهش بها داده بشه، می تونه آدم ها رو نجات بده!...
توی اون دنیا شاید واژهٔ جنگ هیچ وقت اختراع نشه، شاید ما رو وادار نکنن توی نبردی نابرابر علیه خودمون با همدیگه بجنگیم.
و شاید اونجا تو من رو باور کردی!...
شاید اسلحه ات رو رها می کردی و به جاش دست های من رو می گرفتی.
اونجا شاید لحظه ای درنگ می کردی، به عقب نگاه می کردی و برمی گشتی پیشم...
حالا اگه این دنیای ویران رو برای همیشه نابود کنن و دنیای دیگه ای هم نباشه، من کجا تو رو پیدا کنم؟
جایی که من و تو و همهٔ ما بازمانده ها بتونیم از دست رفته هامون رو دوباره ملاقات کنیم.
از آرزوهامون چیزی نمونده، باید همه رو سوزوند و از نو شروع کرد.
با آدم های تازه، شاید که ما سزاوار قصهٔ جدید نباشیم!
فکر می کنم تموم کردن همین داستان پایان راه ما باشه، البته اگه هنوز جاده ای برای طی کردن مونده باشه...
به گذشته نگاه می کنم، به دنیای قبل از جنگ و با خودم میگم ای کاش می شد زمان توی دقایق پایانی سال ۱۸۹۴ منجمد می شد، کاش طوفانی که دنیامون رو متلاشی کرد هیچ گاه سر نمی رسید.
اما در اون صورت منِ بی تو، به کجا پناه می بردم؟
من هنوز همون کسی بودم که روزی ازش بیزار بودم...
یه دختر معمولی توی یه شهر دورافتاده، توی مرزی ترین نقطهٔ آیرس، بیست و سه سال طوری زندگی کردم که انگار اصلاً وجود نداشتم.
توی دایرهٔ دنیای کوچیکم موندم و سرگرم روزمرگی ها و رویاهام شدم.
اون زمان ها آرزوهای زیادی داشتم؛ بیشتر از همه دوس داشتم آزاد باشم، سفر کنم و آدم ها رو بشناسم.
می خواستم مهم، تاثیر گذار و معروف باشم و داستان زندگیم رو طوری رقم بزنم که بعد از مرگم فراموش نشم.
بقیه همیشه به حرف هام می خندیدن، منم باهاشون می خندیدم و می دونستم آرزوهای محالم هرگز تحقق پیدا نمی کنن.
خودم رو هر طور شده توی دنیای خاکستری و زندان عقاید و رویاهام، سرپا و مشغول نگه می داشتم.
داستان های کوتاه از زنای ماجراجو می نوشتم و به دفتر روزنامه می فرستادم، حتی با اینکه چاپ نمی شدن جرعت نمی کردم اسم واقعیم رو پشتشون بنویسم.
بابا می گفت خیال پردازی و داستان نوشتن برای دخترها بی آبرویی به بار میاره، تو که نمی خوای یه روز بری دنبال ماجراجویی و ما رو مضحکهٔ پیرام کنی؟
می خندیدم و می گفتم حتی اگه بخوامم نمی تونم از دریاهایی که احاطه ام کردن بگذرم.
کتاب های زیادی توی کتابخونهٔ زیر میدان گراند نبود، از روی علاقه همشون رو چندین و چند بار می خوندم.
در واقع یکی از معدود افرادی بودم که پاشون به اون زیرزمین قدیمی و نمور رسید.
مردم می گفتن بعد از آخرین جنگ سال ۱۵۴۴ اونجا خونهٔ ارواح شده اما به جز یه کتابدار پیر هیچ موجود زنده ای اونجا نبود.
تاریخ رو دوست داشتم، تخیلم رو باز می کرد و رویاهام رو پر و بال می داد.
البته در مورد زن ها چیزی توش پیدا نمی شد، همه اش در مورد جنگ هایی بود که مردها شروعشون کرده بودن و غنیمت های بی ارزش به دست آورده بودن.
داستان هایی که مردها قهرمانشون بودن و زن هایی که توی خطی تکراری به انتظار ناجی بودن.
خون بی گناهان و رنج مردم رو توی تموم خط ها حتی توی بی ربط ترین کتاب ها می دیدم؛ مردمی مثل من که به فراموشی سپرده شده بودن و هیچ نامی ازشون باقی نمونده بود.
دنیا پر بود از من هایی که فقط توی ذهن خودشون زنده بودن و هیچ داستانی ازشون توی هیچ کتابی نبود، شاید هم بود اما توی کتابخونهٔ متروکهٔ ما نه.
توی شهر کوچیکمون همه همدیگه رو می شناختن و خانواده ها حتی گاهی یه سفره رو شریک می شدن.
پدرم مثل اکثر مردهای شهر ماهیگیر بود، برادرم رابین با اینکه می دونستم دوست داره پزشک بشه همراه پدرم زندگیش رو توی دریا می گذروند. خواهرام گرتا و روینا به همراه مادرم هر کاری رو می کردن که یه خانم شایسته و باوقار توی طبقهٔ ما باید انجام می داد.
هفته ای دو بار هم در خدمت کلیسا بودن.
من اما تنها کسی بودم که پرشور تر و پر فعالیت تر از بقیه و در عین حال بیکارتر و بی هدف تر؛ خسته تر و تنها تر از همه فقط دور خودم می چرخیدم!
کل کشور رو دریا احاطه کرده بود، من رو حصار خانواده ام...
حالا قدر آرامش اون روزها رو می دونم اما دیگه برای همه چیز دیر شده.
توی بی طرف ترین نقطهٔ دنیا، ناگهان جنگ دریای آروم آیرس رو طوفانی کرد و اسم من وارد صفحات آشفتهٔ تاریخ شد.
این داستان منه...
با نام نیرا مونکلر به دنیا اومدم و بزرگ شدم اما حالا همه من رو به اسم آیرین آلکازار می شناسن.
***
۳۱ دسامبر سال ۱۸۹۴
همه زیر چراغ‌های نفتی و نور کم رنگی که ازشون ساطع می شد نشسته بودیم و چشم به پنجرهٔ نیمه باز که سرمای استخوان سوز بیرون رو به داخل خونه می آورد، دوخته بودیم.
سکوت سنگینی بینمون حکم فرما بود که هیچ کس نمی خواست بشکنه.
ساعت به دوازده شب نرسیده بود و همه منتظر بودیم با شنیدن ناقوس کلیسا آغاز سال جدید اعلام بشه.
البته فقط من و روینا، از صورت بقیهٔ خونواده مشخص بود که هیچ شور و اشتیاقی برای سال جدید ندارن.
پدرم انقدر روزنامه رو خونده و توی دستش فشرده بود که انگار مال هزارسال پیش بود..
نمی دونستم چرا انقدر عمیق بهش خیره شده، طوری که انگار می خواد هر بار یه چیز جدید ازش بیرون بکشه!
بابا مثل اکثر مردهای حومهٔ شهر، از بچگی کار رو به درس ترجیح داده بود، برای همین سواد خوندن و نوشتن نداشت.
روزنامه مال دو روز پیش بود.
از صبح بارها و بارها براش خونده بودمش، دیگه تک تک خط ها و کلماتش رو حفظ بودم.
مادرم انجیل کوچیکش رو به سینه اش چسبونده بود و زیرلب دعا می‌خوند، گرتا هم همون حالت رو به خودش گرفته بود.
اما می دونستم ذهنش یه جای دیگست و حتی خودش هم نمی دونه چی زیرلب زمزمه می کنه.
روینا سرش رو زیر گوشم برد و آهسته پرسید: تو می دونی برای چی انقدر آشفته‌ست؟
نگاهی بهش انداختم و زمزمه وار گفتم: احتمالا به جیک فکر می کنه.
- مثل اینکه اوضاع توی مرز خیلی خطرناکه، هر لحظه ممکنه جنگ شروع بشه و سربازها رو هیچوقت نفرستن خونه.
جنگ... واژهٔ ناآشنا و سردی بود و برای حقیقی بودن، باورنکردنی!
من فقط توی کتاب ها درموردش خونده بودم. تقریباً طی سیصد سال اخیر هیچ جنگی آیرس رو تهدید نکرده بود.
کشور ما یه جزیرهٔ دورافتاده بود که عین مردمش توی دنیا به چشم نمیومد و وارد بازی های سیاسی نمی شد.
در مورد کشورهای ثروتمند آفریقایی و آسیایی چیزهای زیادی خونده بودم.
چیزهایی که از دیرباز اون ها رو مرکز توجه دنیا و قدرت های بزرگ کرده بود اما کشور ما نه خیلی ثروتمند و وسیع بود، نه جز ماهی و کالاهای معمولی، سرمایهٔ خاصی داشت.
احساس می کردم روزنامه ها بیخودی شلوغش کردن تا به بهونه خطر جنگ، مالیات ها رو زیاد کنن و مردم رو ساکت کنن.
- چی گفتی؟
تشر بابا از عالم خیال بیرونم آورد، انگار زیادی بلند فکر کرده بودم.
آب دهنم رو قورت دادم و به آرومی گفتم: نترسید اتفاقی نیفته، احتمالا اینم از بازی های جدید آلکازاره تا باهاش شورش های مردم رو خفه کنه و به بهونهٔ جنگ محدودیت ها رو بیشتر کنه.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • Hale

    0

    جسارت و شجاعت این دختر از همینجا فوران می کنه، مشخصه ازون شخصیت های ضعیفی نیست که خودش رو به باد حوادث بسپاره👌

    ۲ هفته پیش
  • Nila

    2

    شاید اونجا اسلحه ات رو رها می کردی و به جاش دست های منو می گرفتی🥲💔

    ۴ هفته پیش
  • Nila

    2

    خط به خطش زیباست، پر از جمله های دل انگیز دوس دارم بارها و بارها بخونمش.. شاید در دنیای دیگه بهم لبخند بزنی و من رو تنها کمی برای زندگی کردن دوس داشته باشی🫠🥺💖

    ۴ هفته پیش
  • نگار

    2

    تا الان که خوب بود و باحال بود تا الان راضی بودم امیدوارم که باقیش هم خوب باشه☺️💙💙💙💙

    ۱ ماه پیش
  • Hhhh

    2

    چه ماهرانه بستر تاریخی و فضای اون موقع رو با قلم محاوره به تصویر کشیدین، آفرین خسته نباشید مشتاقانه به خوندنش ادامه میدم👏

    ۱ ماه پیش
  • دلارامم

    2

    اوایل پارت مثل یه مقدمهٔ خیلی زیباست... اگه جنگ نمیشد من بی تو به کجا پناه می بردم؟:)❤️ 🩹 چقدر باید به نفر و دوست داشته باشی که حتی با جنگ و سختی های بعدش هم باز ملاقات و آشناییتون رو به صلح و راحتی ترجیح بدی:)

    ۱ ماه پیش
  • اکرم بانو

    2

    چه نکته ها و حرف های زیادی بین جملات هست👏👏👏

    ۱ ماه پیش
  • لی لی

    4

    به نظرم خیلی جالب قراره باشه

    ۲ ماه پیش
کپی شد!