دوست داشتی؟
رمان دانلود رمان عاشقانه با هم در پاریس از مرجان فریدی در دنیای رمان

رمان باهم در پاریس

  • زبان فارسی
  • 101.5K 👁
  • 390 ❤️
  • 84 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه باهم در پاریس

داستان زیاد شنیدی؟ رمان زیاد خوندی؟ این داستانم رو داستای دیگه! زندگی ما ماشینی شده...احساسات تو زندگیمون جایی ندارن... زندگی مون سیاهه و طعم دود می ده! تو زیر سیگاری زندگی می کنیم و دلمون خوشه به این که زنده ایم! داستان من قرار نیست خاص و عالی و تک باشه! چون کلی شبیه موضوع رمان من هست،اما چه طور نوشتن مهمه،چه طور قلم دست گرفتن مهم تره! رمانی که جلوتونه، زندگی یه دختر که نه ، دو خواهر و دو برادر و رقم می زنه! اشتباه نکنید.شبیه اون رمانایی ک فکر می کنید نیست! رمانی که از همون اول ،اول با خون ریزی ای که تو گذشته اتفاق افتاده شروع می شه و کی می دونه با چی تموم می شه؟ دختری که درگیر مردی می شه که اسمش مخفی و لغبش رباته! چهار تا زندگی،چهار تا انسان،که یکی از این چهار تا، ربات داستانه و زنده ،زنده مرده! اخر قصه ی زندگی ربات وارانه ی این آدم ها چی می شه؟ خوش بختی،عشق،انتقام یا مرگ؟

پارت اول

-لطفا تمومش کن تو که من و می شناسی من و چه به این کارا!
من حوصله ی این جور جاها رو ندارم من نیومدم فرانسه که بیام کلوپ و دیسکو و پارتی. دیانا من همه چیزم و برای این جا موندن از دست دادم ! لطفا بی خیال شو من موندن تو خونه و درس خوندن و تلویزیون نگاه کردن و ترجیه میدم.
دیانا با حرص موهای کوتاه شرابیش و پشت گوش داد و گفت:
-آرشین من نمی فهممت تو بیست و دو سالته جوونی زیبایی و از همه مهم تر ازادی چرا استفاده نمی کنی ؟ من هم زمان با رابرت و مت دوستم و اون وقت تو چی؟الان چهار ساله داری تو این دانشگاه درس می خونی و هنوز با هیچ کس دوست نشدی من تورو به مهمونی می برم چون امید وارم یکی دلت و ببره ولی تو بازم مثل زنای خانه داره چهل ساله خونه رو ترجیه میدی !
بدون توجه به دیانا شبکه هارو بالا پاین می کردم و اونم حرص می خورد با صدای به هم خوردن در نگاهم و از تلویزیون گرفتم پس بلاخره رفت ! می دونم که ناراحتیش برای چند دقیقه است واسه همین بی خیال به سمت آشپز خونه ی کوچیکی که تو پزیرایی بود می رم در یخچال و باز می کنم یه سیب برمی دارم گاز بزرگی به سیب می زنم و دوباره رو کاناپه ی سفید رنگ سالن ولو می شم نگاهم و به صفحه ی نه چندان بزرگ تلویزیون می دوزم هرچند هیچی از فیلم نمی فهمم چون اصلا حواسم به فیلم نیست در اخر از جا بلند می شم و باقی مونده ی سیب و می ندازم تو سطل زباله و به اتاقم میرم و روی تخت یه نفره ی کوچیکم دراز می کشم یه دستم و روی سرم می زارم و یه دستم و روی شکمم و به سقف ترک خورده و داغون روی سرم خیره میشم تو همون حالت کم کم چشمام گرم میشه و دیگه هیچی نمی فهمم
با صدای زنگ گوشی چشمام و با حرص باز می کنم و با اخمای تو هم به ساعت نگاه می کنم ساعت دهه صبحه در حالی که بلند میشم می گم:
-لعنتی
با چشمای نیمه باز به سمت پزیرایی میرم با دیدن خونه ی خالی چشمام و کامل باز می کنم زیر لب می گم:
- پس دیانا کو؟
به سمت اتاقش می رم ولی توی اتاقشم نیست یعنی اون هنوزم نیومده ! تا حالا صابقه نداشته بود شب خونه نیاد به سمت گوشیم که روی کاناپه است می رم یک تماس بی پاسخ از یه شماره ی ناشناس دارم شاید دیانا باشه ! شماره رو می گیرم.
تو سومین بوق صدای گرفته ی یه پسر و می شنوم.
-الو
به خودم میام و میگم:
-سلام شما تماس گرفته بودید ؟
صدای کلافش می شنوم که میگه:
-بیا دوستت و ببر
و تماس قطع می کنه با بهت به گوشی خیره میشم و با اخمای تو هم می گم:
-بی فرهنگ
همون موقع یک پیام واسم میاد بازش می کنم از همون شماره است آدرس داده، آدرسش دوره تا اون جا یک ساعت راهه آدرس خونه ای که داده تو بالا شهر به حساب میاد اول باید مطمئن شم.
به گوشیه دیانا زنگ می زنم ولی گوشیش خاموشه با حرص به سمت اشپز خونه می رم و دست و صورتم و سر سری ابی می زنم با غر غر می گم:
- دیانا باز چه گندی زدی ؟
از یه طرفم نگرانم واسه همین سریع به سمت اتاقم می رم و در کمدم و باز می کنم شلوار جین یخیم و از تو کمد بیرون می کشم و می پوشم یه بلیز آبی رنگم بدون توجه به مدلش تنم می کنم موهام و با بدبختی تمام شونه می کنم و هرچی دنبال کشم می گردم پیداش نمی کنم بی خیالش می شم و کولم و رو دوشم می اندازم و گوشی و کلیدای خونه رو توش می ندازم از خونه خارج می شم و اسکیتای مشکیم و پام می کنم و از جالباسی بیرون سیو شرتم و چنگ می زنم و با هزار بدبختی پله هارو طی می کنم و خودم و از خونه تقریبا پرت می کنم بیرون سرعتم با اسکیت از دوییدن خیلی بالا تره مخصوصا من که تو عمرم بیشتر از استفاده کردن از پاهام از اسکیت استفاده کردم!
حدود نیم ساعت و همون طوری می رم تا به ایستگاه اتوبوس میرسم با دیدن اتوبوس خودم و تقریبا پرت می کنم توش و اونایی که توی اتوبوسن با چشمای گرد نگاهم می کنن لبخند احمقانه ای میزنم و روی صندلی خالی می شینم بغلم یه پسر قد بلند و لاغره که مدام به ساعتش نگاه می کنه و به نظر میاد دیرش شده حتی کرباتشم به طرز شلخته ای بسته شده و معلومه که عجله داشته ! اه آرشین اصلا به تو چه از سن ژرمن دپره که می گذریم حدود نیم ساعت بعدش بلااخره می رسم و از اتوبوس پیاده می شم و همون طور که به گوشی نگاه می کنم دنبال آدرس خونه می گردم بلا اخره بعد نیم ساعت جلوی یک آپارتمان بزرگ و شیک متوقف می شم اسکیتام و در میارم و می اندازم تو کولم و ال استارام و در میارم و پام می کنم میرم جلو زنگ خونه رو می زنم بعد چند دقیقه در باز میشه با تعجب سر بلند می کنم از اومدنم پشیمون می شم اصلا از کجا معلوم شاید نقشه باشه ...نکنه پیدام کردن ! با ترس یه قدم عقب می رم می خوام پشتم و کنم و برم که با دیدن ماشین دیانا که کمی دور تر پارک شده سر جام می ایستم بیخیال ارشین برو تو و دوستت منتظره ! اه بازم یادم رفت که اسمم سوزانه نه ارشین! سرم و برای بیرون انداختن افکار مختلف تکونی میدم و وارد خونه میشم دستی لابه لای موهای پریشون و سرکشم می برم و وارد لابی میشم نگهبان که مرد مسنیه با لبخند بهم نگاه می کنه و میگه:
-لطفا برید طبقه ی چهارم!
متعجب سری تکون می دم و سوار اسانسور میشم و دکمه ی چهار و فشار می دم جلوی اینه می ایستم و نگاهی به خودم می اندازم و عصبی موهای پیچ در پیچم و با دستام از هم باز می کنم اسانسور متوقف میشه و من با کمی مکس در و باز می کنم و میام بیرون در خونه ی روبه روم بازه اب دهنم و قورت می دم و یه قدم به داخل بر می دارم دوست دارم یه سوت بزنم عجب خونه ای ! ولی می ترسم همه چیز خیلی عجیب به نظر میاد اروم می گم:
-سلام کسی این جاست ؟دیانا...دیانا این جایی!
فضای خونه در کنار زیادی اسپرت و شیک بودنش وحشت ناک به نظر میاد از اومدنم برای بار هزارم پشیمون میشم باید برگردم پشتم و می کنم تا به سمت در برم که بادیدن پسر روبه روم جیغ بلندی می کشم و دستم و روی قلبم می زارم سینم از شدت ترس بالا پایین میره اون قدر ترسیدم که بدون هیچ سوالی بهش تنه ای می زنم و می خوام به سمت در برم که بازوم و می گیره دوباره جیغی میکشم که این بار اخماش تو هم میره و من وحشتم بیشتر میشه و تنها یه چیز تو مغزم مدام تکرار میشه .
(این پسر چه قدر ترسناکه!)
با اخمای تو هم با لحجه غلیظ و زیبای فرانسوی می گه:
-دوستت این قدر جیغ جیغو نبود !
به خودم میام و بازوم و از دستاش به ضرب ازاد می کنم و داد می زنم:
-دیانا کجاست؟
پوز خندی میزنه ومیگه:
- فکر کنم بهم گفته بود اسمش تریساست !
سعی می کردم نگاهم و از بالا تنه ی لخت و پر از رد بخیه و زخمی که روی بدن پر عضله اش نقش انداخته بود بگیرم.
ادامه داد:
-دشب خونه ی من مهمونی بود دوستت زیادی از حد مشروب خورد البته یه دونه قرصم انداخته بود واسه همین حالش خوب نبود شماره ات و قبل از خاموش شدن گوشیش برداشتم من کلی کار دارم باید تمرین کنم دوستت و بردار و برو !
و بدون توجه به من به سمت اتاقی که ته راه رو بود رفت و در همون حالت گفت:
-طبقه ی بالاست
با حرص به رفتنش نگاه کردم پسره ی احمق! به سمت پله ها رفتم و تند تند ازشون بالا رفتم یه دونه اتاق بالا بود در همون اتاق و باز کردم بادیدن دیانا با اون لباس فوق العاده باز قرمز رنگ که روی تخت خوابیده بود نفس راحتی کشیدم باز خوبه پسره راست گفت. رفتم طرفش و صداش زدم:
-دیانا ،دیانا با تو ام
چند لحظه طول کشید که تکونی بخوره به زور لای چشمش و باز کرد. و با صدای گرفته ای گفت:
-ارشین!
اروم و عصبی از لابه لای دندونای قفل شده ام گفتم:
-صد دفعه گفتم بیرون من و ارشین صدا نزن! بلند شو که باز گند زدی پاشو ببینم!
از جاش بلند شد و با اخمای تو هم گفت:
-آخ، سرم داره می ترکه وای سرم... من کجا....!
انگار یادش اومد که جمله اش رو نیمه رها کرد و با کف دست زد تو سرش و گفت:
-وای! ربات کجاست ؟
با بهت به صورتش که آرایش دیشبش روش ماسیده بود زل زدم و گفتم:
-ربات کیه دیگه ؟
در حالی که از جا بلند می شد و پالتو اش رو از رو زمین بر می داشت و می پوشید گفت:
-همون پسری که مهمونی گرفته. وای گند زدم خیر سرم می خواستم تورش کنم ولی باز گند زدم.اون قدر خوردم نفهمیدم چی د بی هوش شدم. حالا کجاست ؟اون بهت زنگ زد ؟
من که هنوز در گیر فهمیدن اسم ربات بودم گفتم:
-اره باید بریم امروز یه امتحان مهم دارم
سری تکون داد و با شرمنده گی گفت:
-بازم تو درد سر انداختمت معذرت .
-بی خیال دیانا زود باش ساعت دوازده من دوازده و نیم باید سر کلاس باشم تند تند سریع تکون داد و کفشای پاشنه بلندش و پاش کرد و به سمت در رفت منم دنبالش از اتاق خارج شدم اروم به فرانسوی گفت:
-الان کجاست ؟
منم اروم گفتم:
-نمی دونم . بعدا ازش معذرت خواهی کن الان باید بریم.
سری تکون داد و پشت سرم از خونه خارج شد از اپارتمان که اومدیم بیرون به سمت ماشینش رفت و در و باز کرد منم تند نشستم و اونم با سرعت راه افتاد و تو همون حالت با ذوق و شوق گفت:
- وای ارشین
برگشتم سمتش و با اخم نگاهش کردم که زود گفت:
-خب بابا سوزان. نمی دونی چه اتفاقایی افتاد راستش این پسری که امروز دیدیش رباته. هیچ کس نمی دونه اسم اصلیش چیه فقط می دونیم اسمش یا لقبش رباته! تو بوکس زیر زمینی همیشه اوول بوده.وایی همه واسش سر و دست میشکوندن. اون یه دختر باز واقعیه تازه اون ایرانیه ! باورت میشه؟ اما به دلایلی پاریس رفت و دوباره حالا برگشته و واسه برگشتش یه مهمونی ترتیب داده بود.
اون واقعا جذابه وقتی اون و می بینم نا خدا گاه دوست دارم برم ببوسمش نه تنها من بلکه همه این طورن تو همچین حسی نداشتی ؟
با چشمای گرد برگشتم سمتش و گفتم:
-من تنها حسی که به اون پسر داشتم ترس بود با اون چشمای ترسناک و مرموزش جوری بهم نگاه می کرد انگار قصد کشتنم و داره !
خنده مستانه ای کرد و گفت:
-خب طبیعیه اون همین طوره و همین باعث میشه همه جذبش شن بی حوصله سری تکون می دم و تو دلم می گم خوب به من چه بازم به نظر من اون ترسناکه اون چشمای رنگ شب و ترسناک اون ابروهای پهن و تیز اون چشمایی که حالت عقاب داشت اون هیکل گنده هیچ چیز جز ترس تو دل من به وجود نمیاره !
از ماشین پیاده شدم که دیانا رو بهم گفت:
- من با این قیافه از تو ارایشم بیشتره!
ومن با خودم گفتم مگه من اصلا ارایشی دارم که کم یا زیاد باشه ؟
از تو کیف شبش یک رژ لب در اورد و پرت کرد سمتم و گفت:
-با روح فرقی نداری اون قدر که سفیدی این و بزن یه کم رنگ بگیری و جعبه سیگاری از تو داشبرد و سیگاری از توش بیرون کشید و با فندکش روشنش کرد.
بی حوصله به رژ جیگری که تو دستم بود نگاهی انداختم کلاسم داشت دیر میشد به اینه نگاه کردم به نظرم که لبای خودم رنگش قشنگ تر بود ولی بی رنگیم تو ذوق می زد واسه همین کمی از رژلب رو لبام کشیدم. وای چه قدر پر رنگه بد جور لبای نسبتا بزرگ و گردم و نشون می داد لبام و رو هم مالیدم تا از پر رنگیش کم شه ولی نشد برگشتم سمت دیانا و گفتم:
-این چرا پاک نمیشه ؟
قهقه ای زد و منم از ماشین بیرون اومدم و در و بستم و خم شدم سمتش و با حرص نگاهش کردم و گفتم:
-یبا تو ام!
بین قهقه هاش با شیطنت و چشمک گفت:
- چون بیست و چهار ساعته است!
و ماشین و روشن کرد و در مقابل چشمای بهت زده ی من گاز داد و رفت با حرص هرچی با دست کشیدم رو لبام پاک نشد کولم و رو دوشم انداختم و وارد دانشگاه شدم تند تند دویدم تا به کلاسم برسم در زدم و بعد چند دقیقه استاد اجازه ی ورود داد رو به اقای چارلز گفتم:
-سلام متاسفم نمی خواستم دیر کنم اما مشکلی پیش اومد.
استاد با جدیت دستی لابه لای موهای بورش برد و گفت:
-خانوم مرفین امتحان یه ربعه شروع شده !
با استرس نگاهی به بقیه که تند تند به سوال ها جواب می دادن انداختم و گفتم:
- استاد خواهش می کنم من سه روزه که برای این امتحان می خونم !
استاد نگاهی بهم انداخت و گفت:
-باشه زود باش شروع کن به جواب دادن.
و برگه ای رو به سمتم گرفت با ذوق برگه رو گرفتم .
-ممنون
روی یک صندلی نشستم و شروع کردم به جواب دادن.
****
-اوه دیوید بگو که یه خبر ازش داری ؟ بگو که تونستی بفهمی که کجاست.
صدای آرومش و شنیدم:
- من واقعا متاسفم ارشین من تمام تلاشم را می کنم باور کن پدر تو مرد باهوشیه...
با نفرت گفتم:
-اون پدرم نیست اون فقط مرد اهنیه ..همین
خندید و به ایرانی گفت:
-تو این اسم را روی او گذاشته ای !
با غم گفتم:
-نه دیوید این اسمی بود که اون برای خودش گذاشته بود و آرشا همیشه به اون می گفت مرد اهنی و اون و عصبی میکرد
-اوه ارشین ناراحت نباش تو می تونی اون و پیدا کنی فقط کمی صبور باش
-امید وارم همین طور باشه که تو میگی..
دوباره صدای شیطونش و شنیدم:
- هی دختر ایرانی چه طور توانستی زبان مارا این قدر خوب یاد بگیری تو از من هم بهتر حرف می زنی؟
- تو دروغ گوی خوبی نیستی دیوید حالا تو چرا ایرانی حرف می زنی؟ جالبه نه ..من ایرانیم و فرانسوی صحبت می کنم تو کشور و شهر تو!
و تو ی فرانسوی. ایرانی صحبت می کنی تو کشور و شهر من ...!
باز هم خندید ومن باید خدا را شکر کنم برای این مرد سی و دو ساله که تونست من و از غید و بند اسارت رها کنه.
دیوید- خب باید هم همین طور باشد بانو اگر من فرانسوی صحبت کنم همه به دید یک نا مسلمان نجس به من چشم می دوزن و تو مجبوری که فرانسوی صحبت کنی تا کسی نداند که ایرانی هستی.تا پدرت پیدات نکنه. هی واقعا ایرانی صحبت کردن سخت است صبر کن به یک جای خلوت بروم ...
منتظر و گوشی به دست به دیوار تکیه زدم بعد چند لحظه به فرانسوی شروع کرد به صحبت:
-خب چه خبر از دیانا...می دونم که از وقتی رفتی پیشش روابطش با پسرا محدود شده و من خوش حالم که پیششی!
-اوه دیوید تو شوخیت گرفته؟ تو فرشته ی نجات من بودی تو همیشه بودی! ومن خوش حالم که یه روزی معلم زبان فرانسم شد کلید ازادیم از قفس اون مردک!
-وقت برای گفتن زیاده بانو من باید برم باز هم زنگ می زنم بهت فعلا.
-بای
گوشی رو کناری گذاشتم و به دختر و پسرا خیره شدم و دلم شاید کمی فقط کمی اندازه ی یک دنیا گرفته بود ! و امروز تولد بیست و دوسالگیم بود و کسی نبود! کاش مثل وقتی که بچه بودم با ارشا یک کیک کوچولوی سوخته درست می کردیم و روش یک کبریت می زاشتیم و تو تاریکی اتاقمون می رفتیم زیر پتو و چراغ قوه روشن می کردیم و شعری که مامان برامون می خوند و می خوندیم
-تولد تولد تولدت مبارک
مبارک مبارک
تولدت مبارک
و در اخر من کبریت و فوت می کردم و با هم کیکمون و می خوردیم و اون بهم تولد پنج سالگیم و تبریک می گفت و من بوس می کرد و می گفت:
-تو بهترین خواهر دنیایی
ومن خواهری که یک سال ازم بزرگ تر بود و در آغوش می کشیدم و اون با خوش حالی نقاشی ای که برام کشیده بود و به همراه مداد شعمی های مورد علاقش بهم هدیه می داد و من با خوش حالی نقاشی می کشیدم.خودم و مامان و ارشا رو داداش شروین و با..
نه اون و نمی کشیدم اونی رو که یک قاتل بود و نمی کشیدم اونی که قاتل ارزو های من و خواهرم و ارزو های مادرم بود و نمی کشیدم.
-هی سوزی . بچه های دانشگاه برات مهمونی گرفتن و تو این قدر ناراحتی !
به کیتی نگاهی انداختم و لبخندی زدم
لبخندم که مصنوعی نبود ...بود !
-سلام نه فقط خواستم کمی خلوت کنم با خودم
موهای طلایش و پشت گوش داد و گفت:
-اوه من خلوتت و به هم زدم فقط خوش باش مثل من مثل دیانا .. نگاهش کن چه طور با مت می رقصه.
نگاهم رو مت و دیانا خیره موند حق با کیتی بود اون از منی که تولدم بود بیشتر خوش حال بود!
تا اخر مهمونی با دامنی که دو وجب زیر باسنم بود و اون بولیز یقه شلی که یه شونم و به نمایش می زاشت مثل عروسک های پشت ویترین فقط سعی کردم که لبخندی بزنم که کسی به مصنوعی بودنش پی نبره و حالا که همه رفتن دیانا می خواد کادوی تولدم و بهم بده و من و به زور سوار ماشینش می کنه و به محل کادوی تولدم می بره ! و توی یک کوچه ی خلوت ماشین و نگه می داره و من پالتوی خز مشکیم و بیشتر دور خودم می پیچم و چرا ما این جاییم ؟ از ماشین پیاده می شیم و من همش به جون دیانا غر می زنم
-دیانا هوا سرده و من دامن پامه نمی شد یه کادوی کوچولو می گرفتی تا این همه دردسر نکشیم!
و اون فقط با ذوق رفته بود سمت دری و دو بار زنگ و پشت همه زده بود و در اخر سه دفه کوتاه دستش و رو زنگ گذاشته بود و من با تعجب به نوع خاص زنگ زدنش نگاه می کردم در باز شد و مردی غول پیکر با اخم به دیانا نگاهی کرد و گفت:
-رمز؟
دیانا لبخندی زد و گفت:
-رباتیک ها.
غول پیکر کناری رفت و دیانا دست من مات شده رو گرفت و برد داخل از پله ها پایین رفتیم و کم کم صدای جیغ و هیاهو روبه راحتی می تونستیم بشنوی در بازشد و با دیدن نیم بیشتره بچه های دانشگاه و تعداد زیادی از مردم که جیغ جیغ می کردن با چشمای گرد دست دیانا رو چنگ زدم همه دور رینگ مشکی رنگی جمع شده بودند دیانا با داد یه چیزی گفت ولی من نشنیدم خب نبایدم می شنیدم اونم با این هیاهو! دستم و کشید و از بین جمعیت با هزار بدبختی رد شدیم و رسیدیم نزدیک ترین جای ممکن به رینگ سرم انگار درد می کرد از شدت سر و صدا و هیاهویی که بیشتر نام ربات و صدا می زدن و عده ای هم داد می زدن ریک ...ریک!
نمی دونم چه قدر گذشته بود که نور قرمز رنگی رو رینگ تابیده شد و مرد ی سیاه پوست با لحجه ی غلیضی گفت:
-و اینک مردی که بیش از پنج برد تاریخی رو با خودش به جا گذاشته و امشب خواستار مبارزه شده...این شما و اینم ریک مگان!
و از اون طرف سالن مردی با شرت ابی رنگی در حالی که شنل و از رو دوشش به زمین می انداخت به سمت رینگ اومد با اومدنش دوباره جیغ و داد و تشویق شروع شد انگار داشتن گلوشون و پاره می کردن!
بعد چند دقیقه یهو برقای سالن خاموش شد و بعد حدود بیست ثانیه روشن شد و تو این مدت همه ساکت شده بودن وقتی برقا روشن شد همه با دیدن مردی ک به طناب های رینگ تکیه داده بود و با نگاه ترسناک و سردش به ریک نگاه می کرد خشکشون زد و من هم دست کمی از بقیه نداشتم و طولی نکشید که این پسر ترسناک و با زخمای روی بدن پر از عضله اش بشناسم پس ربات اینه! همه تو سیم ثانیه شروع کردن به عربده کشی و جیغ و داد همون مرد سیاه پوست گفت:
-وقهرمانمون برگشته ...ربات!
و دوباره بازم تشویق و جیغ دیانا که از ذوق رو پا بند نبود همش خودش و این طرف و اون طرف می زد ریک متعجب به حضور یهویی ربات خیره بود و اما ربات ،خب یه ربات چه طور به ادم نگاه می کنه؟ سرد و بی روح! انگار نشسته جلوی دیوار و به دیوار زل زده ! با صدای زنگ مسابقه به خودم اومدم ریک دسکشای بوکس به رنگ آبی داشت و دسکشای رباتم مشکی بود مثل شرتی که یه وجب بالای زانوش بود اولین ضربه رو ریک به صورت ربات زد دومی و سومی رو هم همین طور.
و جالب این جا بود که این مرد ربات شکل هیچ دفاعی از خودش نمی کرد انگار برای باخت اومده بود! ریک پوز خندی زد و دوباره ضربه ای به ربات زد با این تفاوت که این بار نسبتا محکم تر بود و ضربه به پهلوی ربات بود.
قیافم رفت تو هم .دیدین کتک خوردن دیگران کار من نبود.
با هر ضربه ای که ریک می زد طرف داراش جیغ و داد می کردن ریک دوباره مشتی به ربات زد و قیافم از تصور درد ربات رفت تو هم. گویا این پسر بلند قد با هیکل عضله ای فقط برای باخت این جا بود .
دیانا جوری راجبش حرف می زد که من فکر می کردم تو مشت اول حریفش و از پا در میاره.
دیانا با ناراحتی داد زد :
- یالا پسر زود باش ضربه فنیش کن
ربات بدون این که به زخم روی ابرو و کبودی رو گونه اش توجه کنه یهو لبخندی زد و با دستش اشاره کرد بیا جلو !
با چشمای گرد گفتم:
-تو خستش کردی !
ریک که انگار کمی بازوهاش خسته شده بودن با اعصبانیت رفت جلو و سه تا مشت پیا پی زد تو صورت ربات و انگار خسته شد که حرکت دستش کند شد از حالت باز و بسته شدن دهن ربات و چهره ی پیروز و تمسخر امیزش می تونستم حدس بزنم که داره می گه:
-او او!
تویه لحظه غافل گیر کننده مشت محکمی به ریک زد و ریک تعادلش و از دست داد و سه قدم عقب رفت صدای جیغ و داد تماشا چی ها باعث شد دستام و رو گوشام بزارم ربات با حرکت سریعی رفت جلوی ریک و چهار تا مشت سریع و تند به دو طرف صورتش زد و دوباه ریک چند قدم به عقب رفت و گوشه ای از رینگ گیر افتاد ربات رفت جلوش و ریک خواست مشتی به ربات بزنه که ربات جا خالی داد و بعدش مشتای محکمش پیا پی رو تن و بدن ریک فرود میومدن بیشتر مشتاش روی دنده های ریک فرود میومد ریک صورتش غرق خون بود و حتی دیگه توان دفاع از صورتشم نداشت. ربات وحشیانه روی ریک افتاده بود و مشتای جنون امیزش روی صورت داغون ریک فرود میومد.
دیگه تحملش و نداشتم و واقعا نمی فهمیدم این صحنه ی حیوونی چه جذابیتی داره که دخترا و پسرا این طوری بلند دست و جیغ و سوت می زنن واسش، و بلند بلند ربات و صدا می زنن! این مسابقه ی کوفتی مگه داور نداشت؟ مطمئن بودم اگه همین طور پیش بره اون پسر زنده نمی مونه یا شاید یکی از کلیه هاش و از دست بده چون تا به حال قطعا دنده هاش شکسته بودن و اگه این طور نبود جای تعجب داشت! جیغ زدم:
-یکی کمکش کنه...
اما هیچ کس نمی شنید حتی دیانا هم با ذوق دست می زد.
به سمت همون مرد سیاه پوست رفتم که داشت مقدار قابل توجهی پول و می شمرد و لبخند می زد داد زدم:
- هی ...هی .
برگشت و نگاهم کرد .داد زدم:
- اون روانی داره پسره رو میکشه کمکش کن اون پسر باخته پس مسابقه تموم شده..بگو ولش کنه.
لبخندی زد و داد:
- هی تازه وارد هیچ کس نمی تونه جلوی ربات و بگیره ...سرش و اورد نزدیک تر و گفت:
-هیچ کس!
برگشتم و دیدم که اون پسره ریک تقریبا مرده کل صورتش غرق در خون بود و و ربات انگار خسته نمی شد چون هنوزم می زد با اعصبانیت به سمت چند تا پسر رفتم و گفتم:
-یکی بره و اونا رو جدا کنه اون داره ریک و میکشه!
اما پسرا بی توجه بهم به تشویق ادامه می دادن نمی تونستم صبر کنم جمعیت و هول دادم و خودم و تو یه حرکت سریع و بدون فکر داخل رینگ پرت کردم کم کم همه ساکت شدن دوییدم سمت ربات و داد زدم:
-ولش کن.
بی توجه بهم به ضربات ادامه میداد...
رفتم جلوش و داد زدم:
-میگم ولش کن . باشه تو بردی.پس ولش کن!
دست از زدن برداشت و بهم خیره شد اروم گفت:
-دوست پسرته؟
با تاخیر به چشمای طوفانی و سرخش نگاه کردم و گفتم:
-نه
سرش و کمی کج کرد و چشماش و گرد کرد و بهم نزدیک شد و گفت:
- برادرته ؟
با بغض به ریک نگاه کردم . بیچاره خواهرش!
-نه...
یهو خیز برداشت سمتم و قبل این که بتونم کاری کنم و یقم و گرفت و بلندم کرد . پاهام رو هوا بود و با حیرت و ترس نگاش می کردم دوتا دستام و رو دستاش گذاشتم تا بزارتم زمین، ولی خب حرکت احمقانه ای بود، در مقابل مردی که نصفشم نبودم !
سرش و کنار گوشم اورد و گفت:
-پس دخالت نکن
و یهو دستاش و ازاد کرد که افتادم زمین داشت می رفت به سمت پسره که با بغض به فارسی گفتم:
- تو هم مثل اونی.همتون مثل اونید بی رحم سنگ دل.
یهو برگشت سمتم و بازوم و گرفت! خدای من همه ی بچه های دانشگاه داشتن نگاهمون می کردن واین برای منی که همیشه سعی به مخفی بودن و دور ی از توجه ها داشتم یقینا فاجعه بود!
با صدای محکم و سردی در حالی که به چشمای گرد شده ام خیره بود گفت:
-همه اینایی که گفتی یک هزارم چیزی که من هستمم نیستم.سوزان!
و کمی بیشتر خم شد رو صورتم و گفت:
- در ضمن با دامن جذاب تری!
و در مقابل چشمای بهت زدم از رینگ خارج شد که سیاه پوسته با چهره ای عصبی لبخندی زورکی زد و گفت:
- و دوباره پیروز این مسابقه ربات بودد و اون دوباره جایگاه خودش و پس گرفت. به افتخار ربات...
و صدای سوت و جیغ و تشویق بلند شد دوییدم سمت ریک دیدم که چشماش نیمه باز بود و داشت نگاهم می کرد ولی صورتش از درد جمع شده بود داد زدم:
-یکی کمک کنه.باید ببریمش بیمارستان .از بین جمعیت دیانا و رابرت و مت به سمتم اومدن و برگشتم سمت ریک و گفتم:
-الان می ریم بیمارستان .خواستم بلند شم که با دستای خونیش دستام و گرفت و با صدای گرفته و پر دردی گفت:
-م.ممنون.
لبخندی زدم و با کمک رابرت و مت و دو تا از کار کنان اون جا تونستیم ریک و به بیمارستان برسونیمش دوتا دنده هاش شکسته بودن و یکی از کلیه هاش اسیب جدی دیده بود و یه دستش در رفته گی داشت و بالای ابرو ی چپشم نه تا بخیه خورده بود گوشه ی لبشم سه تا بخیه خورد. دیانا سعی می کرد باهام صحبت کنه ولی جوابش و نمی دادم از دستش عصبی بودم من و تو رو ز تولدم برده بود باغ وحش تا حمله ی حیوونا رو ببینم !
-دفتر خاطرات عزیزم ...امشب بیشتر از همیشه دلتنگ آرشا هستم من واقعا الان حاضرم دوباره تو اون قصر اسارت باشم ولی پیش ارشا. و دلم برای دیوید هم تنگ شده. یک هفته از اون شب عجیب و پر حادثه می گذره امتحاناتم و خوب یا بد دادم و تموم شد توی دانشگاه برام لقبای زیادی گذاشتن. زیبای شرقی! دختر شجاع و. .. خب به لطف ربات عزیز نتونستم خودم و کنترل کنم و بین سی صد چهار، صد نفر، ایرانی حرف زدم! و الان همه می دونن که من ایرانی ام و باز این بد تره و هر روز که می گذره احتمال پیدا کردنم براشون راحت تر میشه و این خوبه یا بد ...؟ خب اگه کلی کتک خوردن و اسیری تا اخر عمرم و بیرون نرفتن از اون قصر اسارت و اجازه برای آب خوردن و تا موهام مثل دندونام نشده حق رفتن به جایی نداشتن وکنار بزاریم خب ...خوبه !
کنار پنجره نشستم دفتر خاطرات ابی رنگم و توی کیفم گذاشتم واز پنجره به بیرون خیره شدم دیانا در حال بوسیدن مت بود لبخدی زدم اونم دنیای خودش و داشت. دیوید کجا و دیانا کجا! این برادر و خواهر هیچیشون به هم نرفته بود شاید چون دیوید خوی ایرانی بودنش و از مادرش به ارث بده بود و مثل یه ایرانی زندگی می کرد اخرم تو هیجده سالگیش به ایران اومد. مادر و پدرشون از هم جدا شده بودن و پدرشون یه الکلی بود که تو فرانسه تو یکی از کلوپ ها جسدش و پیدا کردن. در حالی که سکته کرده بود و مادرشونم که تو ایران یه معلم ساده بود دیوید مدام ایران بود.پیش مادرش اما دیانا حاضر نبود مادرش و ببینه به نظر دیانا اگر مادرش اونا رو رها نکرده بود این قدر بچه گی سختی نداشتن. درسته که دیوید بینش هر چند وقت برمی گشت فرانسه.ولی بیشتر ایران بود الانم که سی و دو سالشه و مادرشم از دست داده. بازم دوست نداره از ایران بره و برعکس اون خواهرش یه امریکایی واقعی بود عاشق کلوپ و پارتی! عاشق بار رقص و مشروب پسرا ! دیانا هم ایرانی بلد بود حرف بزنه یعنی به لطف مادر و برادرش و من. خیلی هم خوب حرف میزد. در خونه باز شد و اون وارد خونه شد موهای شرابی و کوتاهش و با دست عقب زد و در حالی که پالتوش و از تنش در می اورد گفت:
-سلام لیدی خوشگل.
-سلام پسر باز حرفه ای!
خنده ی مستانه ای کرد و در حالی که لباسش و از تنش در می آورد گفت:
-تو یک دییوونه ی واقعی هستی. جدی می گم اگه همه ی دخترای ایرانی مثل تو خونه نشین و زد حال باشن پس چه دلیلی داره برادرم از ایران دل نمی کنه؟
خندیدم و گفتم:
-اگه یه بار بیای ایران می فهمی چرا دلش نمی خواد برگرده این جا!
خنده ای کرد و گفت:
- حق با توی می دونم ایران واقعا زیباست در ضمن من دیگه مثل قبل با همه تیک نمی زنم، مت ...اون فوق العادست نمی خوام از دستش بدم. اون من و دوست داره خیلی زیاد.
-اوه دیانا تو سر چهل و پنج تا دوس پسر قبلیتم همین و گفتی!
خنده ای کرد و گفت:
-بی خیال!
و به سمت حموم رفت.
در حالی که به سمت اتاق خواب می رفتم داد زدم:
- من رفتم بیرون
دیانا- برو
ساپرت مشکیمو پام کردم و تونیک مشکی ام و تنم کردم روش جلیغه ی مشکی ام و هم تنم کردم موهام و شونه کردم وکلاه لبه دار قرمزم و سر کردم یه رژ لب قرمزم زدم و و کیف مشکیم و هم به حالت کج رو شونم انداختم و از خونه خارج شدم.
****
به فضای یخی روبه روم خیره شدم دختر و پسرا با لبخند اسکی می کردن خیلی هاشون زمین می خوردن و می خندیدن بعضی ها هم حرفه ای اسکی می کردن اسکیتای مخصوص یخم و پام کردم و اروم اروم رو یه یخ شروع به حرکت کردم هوا نه سرد بود نه گرم نگاهم رو پسری که داشت دختری رو می بوسید ثابت موند چند تا از بچه های دانشگاهم تو ی پیست بودن و داشتن با خنده رو یخ ها سر می خوردن هندز فریم و تو گوشم گذاشتم و کلاهم و به عقب گذاشتم استینام و بالا دادم و هماهنگ با اهنگ ریحانا شروع کردم به حرکت.
نرم چرخ می خوردم و تو یه حرکت به بالا پریدم و سه تا چرخ خوردم و کمی خم شدم و در حالی که موچ پام و گرفته بودم و می چرخیدم پاهام و ول کردم و دستام و باز کردم و رو یخ گذاشتم و چرخ و فلک زدم و و قتی پاهام رو یخ قرار گرفت و یه چرخ بدون مکس زدم همین جور می چر خیدم و می چرخیدم و می چرخیدم سر گیجه گرفته بودم ولی مهم نبود هم گریه می کردم و هم می رقصیدم با یخ ها می رقصیدم دست از چرخش برداشتم رو زانو خم شدم و به حالت باله یه پام از عقب بالا دادم جوری که به گردنم چسبید تو همون حالت دوبار چرخ خوردم دستامم دو طرف بدنم باز گذاشته بودم پاهام و اوردم پایین در حالی موهام شلاغ وار به صورتم می خورد دوباره چرخ خوردم و چرخ خوردم در اخر رو پام به حالت نشسته نشستم و یه پام و عقب تر از خودم گذاشتم و سه دور چرخ خوردم و در اخر در همون حالت در حال چرخ بلند شدم و دستام و بالای سرم گرفتم و پاهام و کنار هم جفت گذاشتم و دستام و پایین اوردم هندز فریمو از گوشم در اوردم که با نگاه خیره ی تماشا چی ها روبه رو شدم همه مبهوت نگاهم می کردن کلاهم و دوباره به حالت اول برگردوندم و خواستم به سمت در خروج برم که با سیل دست و تشویق روبه رو شدم صورتم هنوزم کمی خیس بود بغضم و قورت دادم و به سمت در رفتم که تو بغلی فشرده شدم قسم می خورم قلبم برای لحظه ای نزد با بهت طرف و هول دادم و به مرد روبه روم خیره شدم. یکی از بچه های دانشگاه بود. بدون این که متوجه باشه با بغل کردنم چه خاطراتی رو درونم زنده کرده با خنده گفت:
-هی دختر تو عالی ای مثل پروانه می رقصیدی!
سرم گیج می رفت اون من و بغل کرد! همه دورم جمع شده بودن و با لبخند نگاهم می کردن با دیدن گوشی دستشون که داشتن ازم فیلم می گرفت دنیا دور سرم چرخید با بهت عقب رفتم در صدم ثانیه خاطرات گذشته جلوم جون گرفت !
-چنگیز ولش کن به خدا اون فقط می خواست بهم ادرس بده.
ولش کن لعنتی من فقط اومده بودم یکم هوا بخورم. لعنتی ولش کن تو فقط خدمت کار بابامی باید به حرف من گوش بدی .
و من به پسری نگاه کردم که زیر دست و پای چنگیز له شد. ارشا اون طرف از شدت ترس و شوک از حال رفت و بادیگاردا اون بردن تو همون ماشین سیاه رنگ لعنتی چنگیز بلاخره دست از سر پسره برداشت و من و کشون کشون برد سمت ماشین صدای جیغام تو سرم اکو می شد
-سوزی خوبی؟
با شنیدن صداش و شنیدن هیاهوی اطرافم به خودم اومدم.
پسر روبه روم و با ضرب به عقب هول دادم و به سمت در تقریبا دوییدم چند بار کم مونده بود با اون اسکیتا به زمین بخورم خودم با بدبختی به بیرون رسوندم و با همون سرگیجه بند اسکیتام و باز کردم و اسکیتارو انداختم تو کولم و کفشام و پام کردم و به سمت خروجی دوییدم کم کم اشکام را خودشون و پیدا کردن .
نزدیکم یه پل جدید و مدرن ساخته بودن که ندیده بودمش.
دوییدم سمت پل و دستای لرزونم و روی نرده های فزی ایش گذاشتم و کمی به جلو مایل شدم و با همه ی وجودم داد زدم اون قدر جیغ کشیدم که بی حال رو زمین سر خوردم دوباره خاطراتم رو پرده ی سینمای چشمام رفتن .بازم یه فیلم دیگه برام اکران شد
*
آرشا تند تند حرف می زد. حرف که نه! جیغ می کشی:
- می خوام برم از این جا. می خوام برم.
جیغ زد:
- ازت متنفرم تو بابای ما نیستی تو ادم اهنی هستی توی حیوونی!
با سیلی که تو صورتش می خوره رو زمین پرت میشه.
با وحشت می لرزم.مقتدر و با جذبه راست ایستاده. مثل خط کش.انگار نه انگار انسانه. انگار نه انگار ما بچه هاشیم. با صلابت مثل همیشه محکم می گه:
-از این به بعد اتاقاتون جدا میشه تا دیگه نقشه ی فرار نکشید کلاسای خصوصی هم کنسله.
جیغ می کشم. ارشا تقلا می کنه ولی تو دستای بادیگاردش اسیره چنگیز من و گرفته داد می زنم:
-ازت متنفرم با همه ی وجودم ازت متنفرم، یه روزی می رم از این جا. می رم...
از شدت تقلا و فشاری که دستای نفرت انگیز چنگیز دور کمرم بهم وارد می کنه. نفس نفس زنون می گم:
- مادرم و کشتی، همه رو میکشی هرکی که برات خطر داشته باشه می کشی. ازت متنفرم قسم می خورم که می رم.می رم جایی که دستت بهم نرسه....
اشکام و پس می زنم. من کی افتادم رو زمین؟ خوش حالم که این پله نرده های حفاظظتی داره وگرنه احتمالا الان هزاران متر پایین تر تیکه پاره شده بودم!
بلند م یشم برای نیفتادن از میله ها می گیرم.
-خالی شدی ؟
با تعجب و حیرت بر می گردم و به مرد روبه روم نگاه می کنم. تو اون اور کت بلند مشکی و بافت تنگ مشکی زیرش.جذاب نیست. هست؟ خب معلومه که هست!
به چشمای ترسناک و سیاه ربات خیره می شم. بهم نگاه می کنه حس می کنم با نگاهش داره تو اعماق ذهنم نفوذ می کنه.
- خالی شدنای ما با هم فرق داره تو تو رینگ با مشت خودت و خالی می کنی .من با رقص رو یخ!
ربات- ولی اینبار انگار خالی نشدی که با جیغ خودت و خالی کردی !
سریع و رک جواب می دم:
-اره این بار زیادی پر بودم
لحجه ی فرانسویش و دوست داشتم البته خیلی هم لحجه نداشت
بیشتر دوست داشتم ایرانی حرف بزنه.
اروم بهم نزدیک شد و گفت:
-چرا همش احساس می کنم یه چیزی ازارت میده ؟
هول شده کمی به میله های سرد و سفت پشتم می چسبم و کمرم تیر می کشه و با اخم می گم:
-اشتباه حس کردی!
پشتم و می کنم و از نرده ها فاصله می گیرم و راه افتادم. اما صداش و شنیدم:
-خواهیم دید!
بی توجه بهش به راهم ادامه دادم.
مت عصبی به دیانای خیره به خودش تو آینه جیبیش نگاه می کنه و می گه:
-واقعا نمی فهمم دیانا تو از چی این پسر ربات خوشت اومده ؟
دیانا کلافه از بحث چند روزه و تکراری مت چشم از اینه می گیره و به مت می گه:
- اوه مت بس کن اون جذابه ، پولداره ، شرقیه و ترسناکه .اون همه ی چیزایی که یه دختر و تهت تاثیر قرار بده رو داره!
مت با اعصبانیت مشتش و اروم رو میز کوبید.
-دیانا تو به همه ی پسرا توجه می کنی ،بس کن!
بحث شون سر اون پسره عجیب غریب، ربات، برام کسل کنننده بود برای همین از جام بلند شدم و در حالی که از شون دور میشدم
هندز فریهام و به گوش زدم.
سعی میکردم به سمت راست درست زیر درخت بزرگ و همیشگی نگاه نندازم اون جا پاتوق جسیکا و لولا و تاتیانا بود .روز چهارم دانشگاه به طور اتفاقی اون جا نشسته بودم و اون سه تا ،تا یک هفته چون به مکان عزیزشون دست درازی کرده بودم ،اذیتم میکردن سه تا دختر نچسب و خود خواه که سر دستشونم جسیکا بود . هیچ وقت نفهمیدم چرا این قدر از من متنفرن!
می تونستم جواب توهین ها و تمسخرها شون و بدم ولی تا اون جایی که می تونستم از هیاهو و تو چشم بودن فرار می کردم .اون نباید پیدام میکرد.
.گاهی فکر میکردم .چه طور بعد نزدیک چهار سال با اون همه دم و دستگاه و افراد و شهرت پیدام نکرده؟
نگاهم و به اطرافم می دوزم و دوباره اون حس عجیب و دارم.
گاهی حس می کردم یکی از دور حواسش بهمه ...
هوا کمی سرد بود و من با شلوار جین مشکی و پالتوی محبوب قرمز رنگم سردم بود .
از دانشگاه که خارج شدم .دست به جیب و اروم اروم .به سمت خونه راه افتادم چندان فاصله ای نداشت سه تا چهار راه و باید رد می کردم . بی حوصله تر از اونی بودم که اسکیتام و از تو کولم در بیارم و با اونا باقی مسیر و طی کنم ،فقط کلاه بافت قرمز رنگم و روی سرم گذاشتم.
اروم راه می رفتم ،پیاده راه رفتن و دوست داشتم.
دخترو پسری از کنارم گذاشتن.
به طور اتفاقی مکالمه اشون و شنیدم. صدای ظریف دختر تو گوشم طنین انداز می شه:
-عزیزم یکی از ارزو هام اینه که تو این دانشگاه درس بخونم .اما میدونم نمی تونم ...
-تو می تونی گلم!
نفسم و اه مانند از سینم خارج میکنم . روزی منم ارزو داشتم برم دانشگاه.
روی نیم کتی که گوشه ای از خیابون بود نشستم . و به عبور مردم از روبه روم خیره می شم.
و باز دوباره به قوطی چرک و کثافت بار خاطراتم لگد می زنم ..
****
ترسیده می گم :
-اگه بفهمه چی ؟
آرشا عصبی نگاهم کرد.
-نمی فهمه!
با حرص موهام و پشت گوش می زنم و می گم:
-تو چنگیز و مگه نمی شناسی ؟مگه ،مرد اهنی و نمیشناسی ؟
ارشا کلافه از ضعف و ترس من با صدایی که به زور داره کنترلش می کنه برای بالا نرفتن می گه:
-داری دیونم میکنی،ارشین ،ما یک سال تمومه فقط داریم می خونیم .می فهمی چی میگم؟ یواشکی و با هزار بد بختی دیوید تونسته قاچاقی از دست این بادیگاردا کتابا و کتابای تست و اموزشی بخره تا درس بخونیم ،اون وقت تو میگی نمیشه؟!
بهش حق می دادم. اون دو سال بود که نتونسته بود بره دانشگاه و الان بایدم سال دوم دانشگاه و می گذروند.اما به جای دانشگاه داشت پنهونی کمکور می داد تا پدر خلاف کارمون نفهمه چه قصدی داریم.
طول اتاق و طی کردم و روبه روش وایسادم و گفتم:
-درک میکنم که تو سال دومه که داری میخونی ،درک میکنم که پارسال جمشید نزاشت کنکور بدی ،اما اگه امسال مچ دوتامون و بگیره دیگه حتی نمی تونیم هم و ببینیم ،می فهمی؟
به بابامون نمی گفتیم بابا!چون اون نخواسته بود بگیم.
جلوی افرادش اون آقا بود. لقب خلاف کاریش مرد آهنی بود.چیزی که آرشا ام اون و تو خلوت با این اسم نام می برد ویش من جمشید بود. فقط جمشیدوالبته گاهیم مرد آهنی بود!
بهم نزدیک شد ،تو چشماش خیره شدم ،دو تا دستاش و مثل بچه گی هامون رو صورتم گذاشت و گفت:
-من و دیوید همه ی کارا رو کردیم.
اگه الان نریم و کنکور ندیم ،قبول نمی شیم .بورسیه نمی شیم و نمی تونیم بریم فرانسه .
نمی تونیم بریم دانشگاه پیش دینا خواهر دیوید. اون وقت باید تا عبد به دلیل این که اون مردک می ترسه .کسی بلایی سرمون بیاره، تو خونه بشینیم ،می فهمی؟ ببین همین الانم جون دیوید درخطره! اگه اون عوضی بفهمه استاد زبانمون داره بهمون کمک می کنه درس بخونیم و کنکور بدیم تا فراریمون بده، پیش خواهرش تو فرانسه .می کشتش می فهمی!
اون حرف می زد و من به اسم جدید پدرم فکر می کردم!یه اسم جدید که آرشا براش گذاشته بود. مردک!
برای اولین بار تو عمرم ریسک کردم .
-ق..قبوله.
**
با صدای زنی، به خودم اومدم.
-عزیزم نمی خوای بری خونتون ؟خیس آب شدی!
به خودم میام،کی بارون اومده ؟کی من این قدر خیس شدم!
لبخندی زورکی بهش میزنم و از جام بلند میشم تازه سرمارو حس می کنم .موهای بلند و قهوه ای رنگم خیس شدن و به هم چسبیدن ازدرون به خودم می لرزم.
دوباره اون حس دل تنگی برای تنها کسم سراغم میاد.ما با هم درس خوندیم باهم کنکور دادیم با هم بورسیه شدیم.و لی من بدون اون این جام!
دست تو جیبم می کنم.با چشمای بارونیم شمارش و می گیرم.
صداش و بعد از چندین بوق متوالی می شنوم و دستم می ره تا تماس و قطع کنم.
-سلام بانوی شرقی.
گوشی و دوباره به گوشم می چسبوندم.
وقتی فارسی باهاش حرف میزنم می فهمه حالم خوب نیست.
-دیوید ، بگو که یه خبری ازش شده!
صدا ی اونم می گیره و اون برخاف من وقتی حالش خوب نیست فرانسوی حرف می زنه.
-ارشین من متاسفم...اما همون طور که تو خودت و .از چشم همه پنهون کردی حتما اونم همین کارو کرده.
صداش ضعیف به گوش می رسه:
-البته اگر دست بابات نباشه!
بدون توجه به خیابون و آدم هایی که با سرعت از کنارم می گذرند و با چتر های رنگیشون از دیدم محو می شن داد می زنم:
-همش تقصیر اون اشغاله دیوید .دیوید دوست دارم یه گلوله تو سرم خالی کنم. این که نمی دونم تنها کسم کجاست داره داغونم میکنه!
صدای دیویدم گرفته و بغض داره:
-گوش کن ارشین ما با هم پیداش می کنیم. بهت قول میدم پیداش کنم.
با بغض دستم و به دیوار می گیرم و با سر پایین در حالی که به قطرات آبی که از تار تاره موهام به زمین می افتن خیره ام می گم:
-دیوید ،تو من و از ایران فراری دادی ،تو کاری کردی ازاد شم. من و فرستادی پیش خواهرت ،توی یکی از بهترین دانشگاه ها! اما...اما من در کمال پرویی ازت می خوام اخرین خواستم و براورده کنی و خواهرم و پیدا کنی .
نزاشتم حرفی بزنه و ...گوشی رو کلافه قطع کردم .مثل همیشه بعد هر تماسی .سیم کارتم و از توش در اوردم و شکوندم.
دستام و تو جیبم می زارم.قدم هام و تند تر بر می دارم .از بغل کلوپ رد میشم. همون موقع درهاش باز میشن و با دیدن رابرت هم زمان با دو تا دختر که توبغلش جولان میدادن .متعجب میشم!
دوست پسر صابق دیانا که ادعا می کرد عاشق دیاناست!
نگاهش روم خیره می مونه.بدون توجه به نگاه خیره اش ،از کنارش رد می شم .وقتی ازشون دور میشم نفس عمیقی می کشم.
در و با کلید باز میکنم .وارد خونه میشم با دیدن دیانا که به حالت لم داده فیلم محبوبش و نگاه می کنه ،لبخند ارومی میزنم .خوبه که حداقل یکی تو خونست !
پالتو و کلاهم و در میارم که در حالی که ،پاپ کرن می خوره بر میگرده سمتم و میگه:
-به به ،بلاخره پیدات شد!چرا سرتا پا خیسی تو ؟
در حالی که به سمت اتاقم می رفتم گفتم:
-بارون میاد
در کمدم و باز کردم و پالتو و لباسام و در اوردم و انداختمشون تو حمام و بولیز شلوار راحتی و خرسیم و پوشیدم.
مستقیم خودم و رو تخت پرت کردم و چشمام و بستم.
هنوز به طور کامل نخوابیده بودم که یهو دیانا پرید رو تخت و هیجان زده در حالی که یقه تاپ کاربینش و مرتب می کردگفت:
-راستی،فردا می خوایم بریم ،برف بازی، با اسکی... و کلا همه چی...
همه ی بچه های دانشگاه میرن!
با لبخند حرص دراری در حالی که به چشمای مشتاقش زل زده بودم گفتم:
-چه خوب ولی من نمیام!
چند لحظه مبهوت نگاهم کرد و وقی به خودش اومد پرید روم و با حرص گفت:
-امکان نداره خیلی وقته نرفتم برف بازی و اسکی!
-اه دیانا پاشو از روم ،فردا حوصله ندارم از ساعت هفت صبح پاشم.
یهو از روم کنار رفت و لبخند ارومی زد و گفت:
-باشه هرجور خودت دوست داری!
چشمام گرد شد. مگه می شه بیخیال شده باشه؟
وقتی از اتاق خارج شد .کم مونده بود از شوک بی هوش شم!
این نکنه چیزی خورده توسرش؟ که مثل همیشه دوساعت مخم و نخورد؟
بی خیالش شدم و چشمام و بستم.
با حس سرمای شدیدی جیغی زدم و تو جام پریدم ..چشمام و با زحمت باز کردم و اول نگاهم به خودم و لباسام افتاد که خیس اب بودن و بعد به شیشه ی تو ی دست دینا با حرص در حالی که پوستم از سرما منقبض شده بود نگاه کردم و داد زدم:
-واسه همین دیشب بی خیالم شدی که این جوری بیدارم کنی؟
قهقه ای زد و در حالی که از اتاق خارج می شد گفت:
-اوه ساعت شیش و نیمه، نیم ساعت فرصت داری حاضر بشی وگرنه دوباره میام سراغت !وقتی از اتا ق خارج شد ،با حرص داد زدم:
-تو یه احمقی!
گلوم کمی می سوخت احتمالا برای بارون دیشب و آب بازی سر صبح بود !
راه دیگه ای نداشتم .از جام بلند شدم و موهام و خشک کردم.یه بافت شل خاکستری و تازیر باسنم تنم کردم.جوراب شلواری زمستونی و کلفتم و پام کردم.کافشن مشکی ام و هم روی بافتم تنم کردم.موهام و همه رو محکم بالا بستم جوری که گوشه ی چشمام به سمت بالا کشیده شده بود و چشمم و کمی گربه ای نشون میداد .حوصله ارایش و نداشتم .اصلا هیچ وقت حوصله ارایش نداشتم !
برای گیر ندادنای.دیانا یه مداد مشکی برداشتم و تو ی چشمام و حسابی سیاه کردم که رنگ چشمام بیشتر نمایان شد .بی خیال باقی صورتم شدم و تنها نیم بوتایی که داشتم و پام کردم.
شال گردن مشکیم و دور گردنم انداختم و دست کش های خاکستری ام و که حتی به مچ دستمم نمی رسید و دستم کردم وقتی از اتاق اومدم بیرون با دیانا مواجه شدم به نظرم ارایشش برای یه برف بازی رفتن زیادی ،جیغ بود .
جوراب شلواری مشکی و پالتوی بادمجونی، و کلاه مشکی و رژلب تقریبا رنگ پالتوش.!
سوتی زد و با شیطنت در حالی که کلیدای خونه رو بر می داشت گفت:
-هی می گفتی نمیام. نمیام. حالاعجب تیپی زدی!
عصبی .بدون توجه به چرت و پرتاش از خونه زدم بیرون.هنوم به خاطر کاری که صبح کرد و این که به زور داره می برتم جایی که دوست ندارم.از دستش عصبی بودم. و با دیدن ، برف روی زمین چشمام گرد شد .هوا هم سرد بود . و من دوباره حس کردم که گلوم درد می کنه. سوار ماشین دیانا شدیم و دیانا اهنگ خواننده محبوبشایزابل آجانی رو پخش کرد!
به بیرون زل زدم و دوباره خاطرات !
*
دیدی تونستیم!دیدی،قبول شدیم؟
از خوش حالی داشتم می مردم ،با هیجان ارشا رو بغل کردم.
ارشادر حالی که یک جا بند نبود و بالا و پایین می پرید:
-وای خدایا ،دو رقمی،دوتامون ،کنکور و با این همه بد بختی دو رقمی قبول شدیم!
با ذوق و هیجان زده بهش نگاه کردم و گفتم:
-ارشا . دیوید میگه دانشگاهش خیلی زود بورسمون می کنه.
دوباره هم و در اغوش کشیدیم
-کارای مدارکم درست شده ،من که ...با شناسنامه ی خواهر مرده ی دیوید ،خیلی راحت ،ویزام درست شده.
ارشا رئ تخت دراز می کشه و چشم می بنده و با لبخند انگار جایی جدا از این دنیا ست.صداش و می شنوم:
-مال منم ،که درست شده بود.فکر کن از حالا به بعد من .مارگاریتا سانتلزمنم. و تو سوزان مرفین!
قهقه ای زدم و بعد دستم و برای پایین اوردن صدام رو دهنم گذاشتم و گفتم:
-کم مونده ارشا ،کم مونده!
*
پیاده شو دیگه!-
با بهت به دیانا نگاه کردم و سعی کردم به خودم بیام ،در ماشین و باز کردم و خودم و تقریبا پرت کردم بیرون .خیلی زود کلاه پالتوم و روی سرم .گذاشتم!
دوباره تو خاطراتم گم شده بودم.سوز سرما که با صورت تب دارم برخورد می کرد و جز جزی که حسش می کردم راهی بود برای دور موندن از خاطراتم.
زیر لب گفتم
* خاطره الکل نیست که بپره. خاطره می مونه و داغونت می کنه.!*
کمی با دیانا رفتیم جلو وقتی وارد شدیم با دیدن ،بچه های دانشگاه نفسم و آه مانند از سینم خارج کردم. .
دیانابا هیجان با لحجه زیباش بلند رو به همه گفت:
-سلام به همه گی!
سری برای بچه ها تکون دادم و سعی کردم نگاهم به ربات نیفته ،اه اون وحشی این جا چی کار میکرد؟
البته باید قبول می کردم که با اون کافشن جذب مشکی و بافت تنگ مشکی زیرش و موهای براق مشکیش که عجیب تیکه تیکه های شلوغش تو چشم بود جذاب تر از همیشه دیده میشد.
همه گی راه افتادیم ، هوا سرد تر از اونی بود که فکر می کردم و من گلوم واقعا درد می کرد !
حضور شخصی رو کنارم حس کردم. از بوی عطرش فهمیدم که نه مته نه دیانا و نه حتی ربات!
سر برگردوندم و با دیدن رابرت ناخدا گاه اخم کردم.
-هی .من و دیانا باهم به هم زدیم و اون دوباره با مته!
اگر بهش می گفتم خب به من چه.زشت نبود. بود؟
برگشتم سمتش و گفتم:
-روابط شما به من ربطی نداره رابرت!
لبخندی زد و جلوم ایستاد و گفت:
-خب...من با خودم فکر می کردم من و تو می تونیم....
با غیض وسط جمله اش پریدم و ادامه دادم:
-می تونیم،از هم فاصله بگیریم و بریم پیش دوستامون.چه طوره؟
و راهم و به سمت دیانا و مت کج کردم واقعا چه فکری با خودش کرده؟من همین دیشب با دو تا ف*ا*ح*ش*ه دم بار دیدمش!
خیلی ها برف بازی می کردن .خیلی ها هم رفتن سراغ اسکی .اما من.با سر درد شدیدی که داشتم تر جیه دادم کمی راه برم!
از بچه ها حسابی فاصله گرفته بودم و دست به جیب به اطراف خیره بودم که با دیدن صحنه رو به روم لال شدم قسم می خورم که حتی نمی تونستم نفس بکشم !
سرم گیج می رفت، چشمام سیاهی می رفت ،همه ی بدنم می لرزید. دلم عجیب سقوط رو برف ها و مردن و می خواست .امکان نداره...امکان نداره....!
خاطرات مثل فیلم از جلوی چشمام رد شدن.
*
گاز بده ، گاز بده ،ارشا داره میرسه بهمون !-
ارشا مدام لایی میکشد و سعی می کرد ،کاری کنه گممون کنن.
با گریه از دستگیره گرفتم و گفتم:
-نمی تونیم فرار کنیم.پروازمون نیم ساعت دیگه است ،نمی رسیم !
ارشادر حالی که دور برگردون و با سرعت دور می زد داد زد:
- این قدر گریه نکن ،دیوید سر چهار راه دیگه منتظرمونه .
دوباره به پشت سرم خیره شدم .نگاه خونی .چنگیز و از داخل شاستی بلند مشکی رنگش که با سرعت پشتمون میومد. دیدم و به خودم لرزیدم.
-ارشا، سه تا ماشین شدن ،نمی تونیم فرار کنیم.
ارشا برگشت سمتم تو چشمام زل زد و گفت:
-چرا ...حد اقل یکیمون میتونه !
با بهت ار بین اشکایی که نمی زاشت واضح نیم رخ خوشگل و ترسیده اش و ببینم گفتم:
-چی میگی تو؟
ارشااز اینه بغل به ماشین چنگیز و افرادش زل زد و با استرس گفت:
-از ماشین بپر بیرون هوا تاریکه نمی بیننت .می افتن دنبال من .از تو دورشون می کنم.تو هم برو پیش دیوید .با هم برید فرود گاه اون جا می بینمتون!
می دونستم که اگر بپرم دیدنی در کار نیست.می دونستم که اگر گمش کنم پیدا کردنی در کار نیست.
با گریه داد زدم:
-من تنهات نمی زارم.
بغض و تو گلوی این خواهر شجاع دوسال بزرگ تر حتی بین فریادش حس می کردم:
-بزار لعنتی...تنهایی راحت تریم ،باید .بزاریم گممون کنن.
با گریه گفتم:
این طوری هم و نمی بینیم.
اونم با سرعت بغض کرده جیغ زد:
-اگر الان نپری بازم اگه بگیرنمون دیگه هم و نمی بینیم. از هم جدامون می کنن.ولی اگه بری می تونی نجاتم بدی.
-اگه بی من گیر بی افتی تا اخر عمرت .زندانیت می کنن.
ارشا بغض کرده نالید:
-گیر نمی افتم .برو ارشین برو .
جیغ زد. با گریه جیغ زد:
- می گم برو
با وحشت چسبیدم به در ماشین. در حالی که ،از لابه لای ماشینا لایی می کشید در پلاستیک و باز کرد و شناسنامه و پاسپرتم و با پولا رو پرت کرد رو پام و داد زد:
-با شماره ی سه ی من ،در و باز کن و خودت و پرت کن. پایین
با گریه گفتم:
-آبجی تو رو خدا ...قربونی نکن خودت و...
ارشا-یک....
-تو رو خدا ...اصلا باهم ،زندونی بشیم با هم اسیرشون شیم.
ارشا با گریه داد زد:
-دو.
با هقهقه داد زدم:
-پیدات می کنم. پیدات می کنم ارشا . نمی زارم پیششون بمونی.
دوست دارم آبجی.
ارشا با گریه داد زد:
-حالا.
با بغض در ماشین و باز کردم و خودم و پرت کردم بیرون
و با کمر لا به لای ،در ختا پرت شدم و با همون درد خودم و قل دادم لای شاخ و برگا و دیدم که ماشیناشون از بغلم گذشتن و من و ندیدن با وحشت به پاسپرت و مدارکم چنگ زدم وبا هقهق نا لیدم:
-آ..آ ...ارشا.
سرمای اطرافم وسوز سردی که حس کردم من و از خاطرات اون روز وحشت ناک بیرون کشید.
در فاصله ی چند متریم.مردی رو دیدم. درست روبه روی ربات!
همه ی وجودم یک صدا یه چیز و فریاد می زد. .
-چنگیز!
تنها کاری که تونستم بکنم این بود که با سرعت به طرف نا کجا اباد بدوم برم جایی که فقط اون نباشه همین و بس.
پاهام تو برفا فرو می رفت و این حرکتم و کند می کرد. اما بازم می دوییدم.
میون اون همه برف دویدن سخت بود ولی برای من .فرار تنها کار اسون دنیا بود !
سینم از شدت درد ، محکم بالا و پایین می رفت.
حتی می ترسیدم بلند نفس بکشم .چون حتی صدای نفسامم می شناخت.بوی عطرمم می شناخت .صدامم می شناخت. اون همه چیز من و حفظ بود.
هر چی نباشه پسر عموم بود.هر چی نباشه دست پرئردهی جمشید بود. همون به قول آرشا مردک!
اونی که از بچه گیم تنها ماموریتش ،سایه به سایه کنار من بودن، بود. مگه می شد .نشناخته باشتم؟ فقط امید وارم ندیده باشتم. ندیده باشتم.اخر از شدت بی نفسی و درد سینه به روی برف ها افتادم درست لبه ی پرت گاهی که پاینش .آب ها منجمد شده بودن.
از شدت ترس و سرما می لرزیدم.
به طرز هیستریکی کل بدنم منقبض می شد و بعد یهو شل می شد ،یه نوع لرزش خاص بود.
سرم و روی برف ها گذاشته بودم و صورتم و پوشونده بودم .نکنه دیده باشتم؟
نکنه این همه زحمتم ،زحمتمون ،تنها مشتی پوچ بوده باشه؟
نمی دونم چه قدر توی همون حالتم .فقط می دونم دارم از سرما شبیه آب های منجمد پایین دره میشم!
کل موهام ،سفید شده .نرمه های برف و یخ .این بلا رو به سرشون آوردن.
دستام .از سرما کرخت شده و یخ زده.تنها چیزی که مدام زیر لب میگم اینه:
-نمیام،نمی تونی ببریم.
همه ی بدنم قفل شده هوا کمی تاریکه تو تاریکی کسی رو تشخیص می دم که داره بهم نزدیک میشه .
با وحشت به بدن سستم،حرکتی میدم و از جام به زور بلند می شم. دندونام از سرما به هم می خوره .سایه نزدیک تر میشه و با دیدن ربات وحشت تو دلم خونه میکنه.
با اعصبانیت میاد سمتم و داد می زنه:
-هیچ معلوم هست کجایی؟
با دیدنش ،دهن باز می کنم که جیغ بکشم. اما صدایی از حنجره ام تولید نمی شه! به عقب قدم بر میدارم.
سر جاش خشکش میزنه و بی روح می گه:
-تو چته ؟
با صدای گرفته و مرتعشی آروم و لرزون می گم:
-با اون بودی ...با چنگیز داشتی حرف میزدی! شناختمش تو ام از افراد جمشیدی.
با چشمای طوفانی داد می زنه:
-چنگیز کیه دیگه؟ راجب کی حرف می زنی؟
با ترس لرزون در حالی که کل لدنم انگار سوزن سوزن می شدن گفتم:
-خودم دیدمت.با اون پسر مو مشکی.حرف می زدی!
با اعصبانیت و چشمایی که بُرنده شده میگه:
-ازم پرسید .تو دانشگاهمون .فردی به اسم ارشین.کامران فر میشناسم یانه؟همین!
پاهام سست میشه.حرفش و باور می کنم. مجبورم که بائر کنم.با وحشت میگم:
-دارن پیدام میکنن...دارن پیدام میکنن...
صدای خونسرد و بی روحش رعشه می اندازه به تنم:
-نرو عقب...
اما من زیادی از دنیا دورم .فقط وقتی زیر پام خالی می شه به خودم میام .جیغی میزنم و به اعماق ،دره پرت میشم.
اون قدر با سرعت به پاین پرت شدم که یخ های منجمد می شکنن و به زیر آب فرو می رم .سرمای شدید اب اون قدر زیاده که تویه لحظه حس می کنم سنگ کوب کردم!
فقط پنج ثانیه برای بالا اومدن روی اب دست و پا می زنم و بعدش . سیاهی مطلق و در آغوش میگیرم!
****
قبل از این که به خودش بیاد .ارشین خودش و تو دره پرت می کنه .با حیرت چند قدم به جلو برمی داره و می بینه که لابه لایه یخ های از هم باز شده فرو میره.
بدون حالت به پایین خیره میشه گوشی اش رو از توی جیب پالتوش بیرون میاره.
-دختره افتاد تو دریاچه یخ!
-.....
-توقع داری نجاتش بدم؟
-......
-من که ترجیه میدم سوگلی مرد آهنی.جلوی چشمم بمیره!
-....
-همیشه .تو کارام دخالت میکنی!
-.....
-باشه..باشه..حق با توی ..هنوز خیلی با این عروسک کار داریم.
گوشی رو تو جیبش پرت میکنه ،کلافه چنگی به موهاش می زنه و پالتوش و از تنش در میاره و بافتشم تو یه حرکت در میاره و میندازه طرفی.
با حرص،میگه:
-لعنتی!
و خودش و از دره به پایین پرت میکنه.
*****
چشمام و با بی حالی باز میکنم دارم از سرما یخ می زنم .کل استخوان های تنم درد میکنه ،حس میکنم رو هوا معلقم،سرم و با درد بلند می کنم و با دیدن .ربات که با موهای خیس،به جلو خیره است ،چشمام و با بی حالی می بندم و وقتی دوباره باز می کنم.
چیز گرمی مثل پتو دورم می پیچه و هنوز توبغل اونم.
صدای هم همه اطرافم میشنوم،حس می کنم روی تختی فرود میام و چند تا مرد با لباسای سفید روسرم میبینم که مدام نور چراغ قوه رو تو چشمام می اندازن ،اما من فقط از سرما می لرزم و اخر ،دوباره به خواب میرم!
***
دیانا عصبی و کلافه در حالی که با دست سیاهی ریخته شده ی خط چشم و ریملش از گریه رو پاک می کنه می گه:
- نمی خوای بگی چی شد که این بلا رو سر خودت آوردی ؟
کلافه خواستم دستام و لای موهام بکشم که با دیدن شلنگ سرم بی خیال شدم و با بی حالی نگاهش کردم و گفتم:
-هیچی نشده ،من... ربات و دیدم هول کردم افتادم پایین همین !
از شنیدن صدای خودم متعجب شدم. انگار به جای من یه پسر تازه به بلوغ رسیده داشت حرف می زد!
صدام به خاطر سرما خوردگی شدیدم و سرمایی که تجربه کرده بودم شدیدا به قول دیانا خروسی شده بود.
دیانا ناراضی از دروغ گفتنم .از اتاق خارج شد.
با سستی .چشمام و رو هم فشردم ،باید هرچه زود تر از این جا می رفتم . می رفتم یه جای دیگه...
مت وارد اتاق شد لبخندی زد و دسته گلبزرگ و خوشگلی از گل های رز سفید رو توی گلدون گذاشت و گفت:
-هی .خوش حالم که به هوش اومدی.
لبخندی زدم که گوشیم و به طرفم گرفت و گفت:
-دیوید، به دیانا زنگ زد و وقتی فهمید تو بیمارستانی خیلی نگران شد بهش زنگ بزن .گفت شماره ی جدیدت و نداشته.
براش سری تکون دادم و اونم از اتاق خارج شد شماره ی دیوید و گرفتم ..
-الو..!
با شنیدن صداش لبخندی رو صورتم شکل گرفت لهجه با مزه ایرانیش و زیادی دوست داشتم.این پسر سی و دو ساله جزو اون عزیز ترین های زندگیم بود.
سعی می کنم لحن شاد و با نشاطی داشته باشم. نمی خوام بیش از این به نگرانیش دامن بزنم.
-سلام کک مکی!
دیوید، اما گویا اصلا حوصله نقش بازی کردن های من و نداره که مستقیم می ره سر همون اصل مطلب همیشگی:
-هی ،تو حالت خوبه؟بیمارستان هستی...الان..!
-اره.نگران نباش خوبم.
دروغ که نگفتم،گفتم؟
صدای خسته و گرفته اش زیادی غم داشت:
-تو دیوانه هستی.چرا خود کشی کرده ای ؟
چشمام گرد شد دیانا به دیوید چی ها گفته بود!
به در اتاق خیره شدم و با خیال راحت به فارسی بهش گفتم:
-من خود کشی نکرده بودم دیوید .من دیدمش.
دیوید اما انگار گیج شده بود صدای خش خش و کشیده شدن چیزی مثل پایه صندلی و از پشت گوشی شنیدم.حالا صداش رسا تر شده بود:
-راجب چه کسی حرف می زنی؟
لهجه اش بازه ایرانیش برای یه پسر سی و دو ساله زیادی بامزه بود. حق داشت دلم که بخواد همین الان پیشش باشه و لپش و گاز بگیره.
کمی نیم خیز شدم و آروم گفتم:
-چنگیز...
هیچ صدایی از اون طرف خط نمیومد ،بعد چند لحظه صدای گرفته و مبهوتش و شنیدم که به فرانسوی گفت:
-گوه بهش!
با اعتراض از بی ادبی ناگهانیش گفتم:
-هی!
اون قدر کلافه و عصبی بود که متوجه نمی شد که چی می گه. چی می گم!
-اونم تورو دید؟
جالب شده بود. حالا اون داشت فرانسوی حرف می زد و من داشتم فارسی حرف می زدم!
-نه...نمی دونم!
صداش پر کلافه گی و ماتم شد:
-می خوای چه کاری کنی؟
آروم گفتم:
-فرار بسه دیوید.دیگه جایی برای فرار نیست.اگر پیدام کنن.مجبورم روبه رو بشم.
بعد از صحبت با دیوید تماس و قطع کردم. نا خدا گاه چشمام تو، اسم جدیدی که تو مخاطبینم بود خیره موند .اسم ربات، توی مخاطبینم دقیقا بهم دهن کجی میکرد!
با بهت روی اسمش و لمس کردم که شمارش زیرش باز شد .با بهت گفتم:
-تو چرا باید شماره ات و توی گوشی من زخیره کنی؟
**
-اما همه می رن مدرسه ،همه می رن بیرون ،همه می رن شهر بازی،چرا نمی زاری ما هیچ جا بریم ؟چرا فقط معلم واسمون می گیری؟چرا؟
با اون عصای طلا، با اون کت و شلوار خوش دوخت و مارکش .مثل اربابایی که دارن به بردشون نگاه می کنن به من و آرشا خیره شد.
-شما مثل مردم عادی نیستید .جونتون مدام در خطره .ممکنه از شما در مقابل من استفاده کنن.
با این کهسن آن چنانی نداشتم . اما جمله اش بد جور تو قلب کوچیکم گودال شد.نمی گفت می ترسم بلایی سرتون بیارن،می گفت نمی خوام نقطه ضعفم بشید!
آراشا داد زد:
-به جهنم ،مگه این همه از مامان محافظت کردی ،الان زنده است؟ مگه این همه از شروین محافظت کردی ،الان کنارمونه؟ ها؟
سعی کردم ارشا رو آروم کنم. اما نمی شد.
معلومه که آروم نمی شد!ما فقط بی اجازه رفته بودیم کمی تو بازار بگردیم. و به خاطر آدرس پرسیدن از یک پسر غریهپبه چنگیز و افرادش اون پسر و با کتک تقریبا کشته بودن!
جیغ زد:
- یکی باید ما رو از دست تو محافظت کنه ،تو هیولایی ،خودم شنیده که داشتی به چنگیز می گفتی زیر ماشین یکی بمب بزاره.
از ترس تو خودم جمع شده بودم و گوشام و گرفته بودم ،نمی خواستم بشنوم ،که چه کارایی کرده !
لباسا ی بیمارستان و از تنم در آوردم و خسته بودم از گذر کردن به اون گذشته نفرین شده. لباسای خودم و تنم کردم .با کمک دیانا به خونه برگشتیم.
کل راه و تا زمانی که به خونه برسیم و برم تو اتاق و در و محکم ببندم. حرف از رباتی بود که من و نجات داده و باید حتما ازش تشکر کنم!
تمام شب و فکر کردم .به گذشته ام .به حالم ،به آینده ی نامعلومم.
دو روز از مرخص شدنم گذشته بود و دانشگاه نرفته بودم. دیانا و مت رفته بودن شهر بازی.هرچه قدر که دیانا اسرار کرد که باهاشون برم مخالفت کردم. من همیشه با دپرس بودنا و تو خود بودنام گند می زدم به حال خوبشون. مت هم دست دیانا رو گرفته بود و گفته بود نباید خیلی اسرار کنه و گفته بود که من حق انتخاب دارم.این دوست پسر کله قرمز و زیادی بامزه ی دیانا رو دوست داشتم.
عکساشون و برام فرستاده بودن و من به اونا که با خنده پشت به چرخ و فلک ایستاده بودن و می خندیدن خیره بودم.
شهر بازی!
*
اگه اون بفهمه بی چاره امون می کنه.
ارشا با حرص موهاش و بیشتر رو پیشونیش ریخت و گفت:
-اوف خانوم غرغرو ما الان هیفده هیجده سالمونه ،در ضمن از کجا میدونه ساعت یازده شب به جای تختمون یواشکی اومدیم شهر بازی!
سعی کردم یه شبم که شده از ازادیمون .استفاده کنم.
سعی کردم کمی مثل آرشا شجاع باشم و از این ترس مسخره دور شم.
با هم سوار چرخ و فلک شدیم سوار ترن هوایی .قطار طونل وحشت همه چی...از ته دل می خندیدیم .پشمک خریدیم و واسه هم سیبیل درست کردیم . عکس گرفتیم و خندیدم. چشمای دوتامون با رنگای خاصشون تو شب تو عکس برق می زد و همه ی دندونامون معلوم بود
ولی کاش تهشم همین قدر خوش بودیم !وقتی که دوتا جیپ مشکی .با سرعت .وسط شهر بازی ترمز کردن و چنگیز با همون نگاه همیشه وحشیش بهم خیره شد و جلوی همه ی آدمای اطرافمون .به زور سوارمون کردن . هیچ وقت نگاه آرشا رو از شیشه ماشین به پشمکش که زیر پای چنگیز له میشد و فراموش نمی کنم!
.اون حسرت ...اون نفرت ،اون غم.
به سمت کمدم رفتم و از لابه لای وسیله ها صندوق چه ی کوچولو صورتی رنگم و بیرون اوردم درش و باز کردم و عکس اون شب شهربازی رو بیرون اوردم. هر دو پشت به چرخ و فلک پشمک به دست می خندیدم و عکاس ازمون عکس گرفته بود. چه قدر بیبی شکل بودم! یعنی اونم تغیر کرده؟
یعنی مثل من دیگه رنگ موهاش خرمایی نیست و ابرو هاش و مرتب کرده؟ قدش بلند شده و خوشگل تر شده؟ شاید دیده باشمش! شاید بار ها از کنار هم رد شده باشیم و نشناخته باشمش!
*
استاد حرف می زد و من خیره به تخته بودم و تو افکار خودم غرق بودم کلاس که تموم شد .از کلاس زدم بیرون .تو محوطه قدم می زدم که جسیکا مستقیم اومد سمتم و قبل این که بفهمم چی شد ،مایع آبی رنگی رو ریخت رو لباسم!
با حیرت به رنگای روی بافت سفیدم نگاه می کردم و صدای خنده ی دوستاش از پشت سرش شنیده می شد. لبخندی زد و گفت:
-اوه، ندیدمت!
و با خنده رو به دوستاش گفت:
-اخه نامرئی هستی!
توجه خیلی ها بهمون جلب شده بو د و بهمون نگاه میکردن.
شاید همه فکر می کردن الان می پرم روش و باقی اون مایع آبی رنگ و تو صورتش خالی می کنم! الان این دختر بچه ی لوس، بی درد چه فکری با خودش می کنه ؟این که برای بافت نو و سفید رنگم و مسخره شدنم جلوی پسرا گریه میکنم!
تنها به چشمای آبی رنگش خیره شدم و گفتم:
-گاهی نامرئی بودن بهتر از شبیه تو بودنه!
از کنارش گذشتم و تا جایی که می شد از همه دور شدم . پشت قسمتی از دیوارا نشستم و به دیوار تکیه دادم .سرم و گذاشتم رو زانو هام و سعی کردم .کمی فکر کنم.
با حس سایه ای کنارم و حس بوی سرد و خنکی...
با بهت سر بلند کردم وبا دیدن ربات بعد چهار روز ،از تعجب چشمام گرد شد ، و لبام و به دندون گرفتم.
کنارم سر خورد و بدون نگاه کردن بهم در حالی که به روبه روی خیره بودنشست و از تو کافشن چرم و اسپرتش دستمالی در آورد و گرفت سمتم. بدون گرفتن دستمال خیره نگاهش کردم که برگشت سمتم و به فارسی گفت:
-گوشه لبت آبی شده!
سرم و انداختم پایین و دستمال و ازش گرفتم و گوشه لبم کشیدم دوباره به روبه رو خیره شد.
بوی عطرش و عجیب دوست داشتم.از اون عطرایی بود که آدم وسوسه می شد سرش و تو سینه صاحبش فرو کنه!
آروم و با تردید گفتم:
-ممنون که تجاتم...
انگشتش وگذاشت رو لبم و من با حیرت نگاهش کردم!
با پوزخند چشم از لبام گرفت و گفت:
-اگه جسیکایا هر کس دیگه ای هم به جای تو بود بازم همین کارو می کردم.تصور دیگه ای نکن!
از کنارم بلند شد و دستمالم از تو دستم کشید و گذاشت تو جیبش وبا قدم های محکمی ازم دور شد و رفت!
با بهت به رفتنش نگاه کردم ،با حرص زیر لب گفتم:
-خود شیفته ی احمق!
*
تو راه خونه بودم . دیانا کلا یا دانشگاه نبود و یا اگر بود .فقط مواقعی مثل جشنای خاص یا تفریح ها میومد!
آروم آروم اهنگ جدید گوگوش و زیر لب تکرار میکردم.
من هنوزم بین غربی ها گم نشده بودم. من هنوزم ایرانی بودم و عاشق بازیگرای ایران. عاشق آهنگای ایرانی. عاشق شب یلدایی که هیچ وقت تجربه نکردم. عاشق خونه تکونی های عید.من عاشق ایرانی بودنم بودم. قدم بر میداشتم. دستام و تو جیپ پالتوم گذاشتم و به قدمام سرعت دادم.
هوا کمی فقط کمی، تاریک شده بود و با این وجود .بازم خیابون ها خلوت بود.
صدای تند قدمای کسی رو پشت سرم شنیدم ،با تعجب برگشتم و کسی که داشت میدویید محکم خورد بهم . و باعث شد با شدت به زمین برخورد کنم، با دیدن ماسک سیاهی رو صورت کسی که روم افتاده بود وحشت زده خواستم جیغ بکشم که دستش و رو دهنم گذاشت . و از روم بلند شد و با گرفتن بازوم منم از روی زمین بلند کرد . هرچی تقلا می کردم ولم نمی کرد.نکنه چنگیز باشه !
.با وجود این ترس بیش از پیش شروع به تقلا کردم.
هوا به خاطر بارونی بودن ابری و تاریک بود و تو این شب سرد و بارونی مگه کسی ام تو خیابون بود؟
به فرانسوی داد زد:
-خفه شو!
کمی خیالم راحت شد.چون چنگیز نبود! این صدا و این لحجه نمی تونست مطعلق چنگیز باشه. این دزد خیابونی هر چی که بود و هر کی که بود بد تر از چنگیز نبود!
اما بازم به تقلا هام و سعی به جیغ کشیدنم ادامه میدادم!
صدای آژیر ماشین پلیس بهم فهموند .که دنبالش می گردن و با تقلای بیشتری سعی کردم از دستش خلاص شم .که دستاش و دور کمرم حلقه کرد و من و کشون کشون به سمت کوچه ای که درست بغلمون بود برد .
نفس نفس می زدم. سینم ازترس و وحشتی که بهم دست داده بود تند تند بالا و پایین می شد.ترسیدم!
چاقویی در آورد و گرفت یه جایی روی پهلوم.
-صدات در نیاد!
با وحشت بیشتر به دیوار چسبیدم و با لرز و البته ترس بهش خیره شدم
ماشین ها از جایی که ما بودیم با سرعت رد شدن و.متاسفانه نتونستن مارو تو کوچه ببینن.
همیشه می دونستم بد شانسم. ولی نه دیگه نه در این حد!
من و هول داد که دوباره افتادم زمین .خیلی هیکل درشتی نداشت.اما از من قوی تر بود!
بهم نزدیک شد و کیفم و از توی دستام کشید بیرون و من فقط با ترس نگاهش میکردم.کیف پولم و بیرون کشید و هرچی پول توش بود و برداشت و در مقابل چشمای بهت زدم . بین پولایی که برداشته بود تنها عکسی که از آرشا داشتمم برداشته بود.
با وحشت لب زدم.
-اونو برندار .
اون قدر حواسم پرت تنها عکس از خواهرم بود که یادم رفت باید فرانسوی حرف بزنم.
با گریه به زبون خودش داد زدم:
-بهت میگم اون عکس و برندار.
بدون توجه به من عکس و با پولا رو تو جیبش گذاشت و خواست بره که با تموم وجود جیغ زدم:
-برش ندار ،عکس خواهرم و برندار.
با بهت برگشت سمتم و همون لحظه صدای پای کسی رو شنیدم که داشت به کوچه نزدیک میشد.
خواستم دوباره جیغ بزنم .که دوباره دهنم و گرفت.اما اون لحظه اون قدر دیوونه شده بودم که زورم بهش می چربید!
خیسی بارون و رو سر و بدنم حس می کردم.
من مدام تقلا می کردم و اون با وحشت سعی میکرد ساکتم کنه
-خفه شو بهت میگم ساکت شو احمق.
صدای قدم ها که واضح تر شد .
اون ترسیده بود.درکش می کردم.چون منم ترسیده بودم!ممکن بود دیگه تا تخر عمرم خواهرم و نبینم و اون داشت عکسش و با خودش می برد! توی یه حرکت چاقوی جیبی و کوچیکش و به سمت پهلوم برد و قبل این که بفهمم چی شده ،سوزش وحشت ناکی رو تو ناحیه ی پهلوم حس کردم.
پسر دستش و از روی دهنم برداشت و وحشت زده چند قدم عقب رفت و دیدم که دوتا مرد مست قهقه زنان دست به شونه ی هم از کنار کوچه گذشتن و مارو ندیدن از درد زیاد نمی تونستم نفس بکشم چه برسه اون مرد ها رو صدا کنم!
پسر دست تو جیبش کرد و من میون اون همه بارون و تاریکی و درد .دیدم که عکس و انداخت جلوم و با دو از کوچه خارج شد.
ضربان قلبم حس میکردم کند شده ،چشمام همه جارو دوتا می دید شدت بارون بیشتر شده بود و همه ی بدنم زیر شلاق بارون خیس میشد . کم کم ،اطرافم بیشتر خیسی خون تا خیسی آب به چشم میومد با درد در حالی که نفس نفس می زدم ،دستم و به سمت جیب پالتوم بردم و گوشیم و به سختی بیرون کشیدم.با دستای خونیم و صفحه ی خیس گوشی رفتن تو مخاطبین سخت بود.
اما هر جور بود صفحه ی مخاطبین و باز کردم و چشمم رو اسم ها خشک شد.من چرا این قدر بی کس بودم ؟
توی همون حالت.بین بارش شلاقی شکل بارون و غلط زدن بین خون های پهلوی پاره شده ام نیشخند زدم!
کل شماره ها به دیوید ..دیانا ،مت و ربات خلاصه می شد!
همون طور که با درد هقهقه می کردم .شماره ی دیانا رو گرفتم.
خاموش بود .
از درد و تلاش زیاد برای زندگی .جیغی کشیدم که اصلا شبیه جیغ نبود! و با گریه نالیدم:
-لعنتی!
درد شدیدی رو دوباره حس کردم که حس کردم نفسم بریده شد!
اگه دیانا و مت با همن پس متم یا خاموشه یا برنمی داره!
با چشمای خیس و تار . انگشتم و روی شماره ی ربات گذاشتم.
علامت سبز و صدای بوق و صدای بارون تنها چیزی بود که میشنیدم و میدیدم!
بوی خاک نم خورده و سوزن سوزن شدن تنم زیر بارون بی رحم و یخ زده پاریس.مرگ قشنگی بود؟
-الو..؟
با کمی امید با بی حالی و پر درد لب زدم:
-ک...کمکم کن.
هیچ صدایی از اون ور خط نشنیدم.تا این که صدای گرفتش و شنیدم:
-کجایی؟
کم کم ،حس کردم دارم سبک میشم ،چشمام سنگین شده بود .صدای اون مدام جمله ی کجایی رو تکرار می کرد و من ،لابه لایه سیاهی گم میشدم!
آخر سیاهی برنده شد و من و لابه لای تاریکی پنهون کرد.
*
شیشه ویسکی را به سمت میز بیلیار کوبید و داد زد:
-موبایلش روشنه ،ردیابیش کنین ،زود!
عصبی طول اتاق رو قدم می زد ،به سمت تلفن بی سیم روی کاناپه رفت شماره اش را گرفت:
-باید این بارم نجاتش بدم؟
-.......
فریادی زد و با خشم غرید:
-خب بزاریم بمیره،اصلا شایدم ،برای لوس بازی های دخترونه .گفته کمکم کن !
-.............
کلافه با دست آزادش چنگی به سیاهی های تکه تکه و لخت موهایش زد.
-این بارم ،به حرفت گوش می دم ولی باره آخره. شنیدی عمو؟
دفعه ی بعدی که تو دردسر بی افته خودم می کشمش!
تلفن را به سمتی پرت می کند
صدای جیمز روی اعصابش خط می اندازد:
-قربان تماس و قطع نکرده بود. آدرسش و پیدا کردیم موقعیتش و براتون تو گوشی..
در حالی که به کتش چنگ می زند بی توجه به جیمز از ساختمان بیرون می زند و بدون توجه به باران سیل آسا به سمت ویرون مشکی رنگش می دود.
با سرعت به سمت آدرسی که افرادش پیدا کرده اند می راند ،هر چند لحظه چنگی به موهای در همش می زند و لعنتی نصار شانسش می کند.
بعد از نیم ساعت،به محل مورد نظر می رسد ماشین را گوشه ای پارک می کند و از ماشین پیاده میشود .در تاریکی و سکوت خیابان و باران شدت گرفته ،هیچ چیز دیگر برایش تازگی ندارد.
عصبی ، چند قدم به سمت انتهای خیابان برمیدارد و ،فریادی میزند .
-اصلا به جهنم.
به سمت ماشینش حرکت میکند .که جسمی مچاله در کوچه ای بمبست نظرش را جلب میکند .آهسته وارد کوچه می شود و با دیدن آرشین .متعجب و حیرت زده بر جای خشکش می زند .انتظار این یکی را نداشته است !
پوز خندی گوشه ی لبش جای می گیرد .حسی قوی در تمام وجودش فریاد می زند که این دختر را همان جا ترک کن و برو !اما قولش به عمویش را چه کند!
کلافه گردنش را به چپ و راست می چرخاند و با دیدن تکه ای کاغذ خیس ،بی خیال آرشین در خون غلط خورده و بی جان به سمت کاغذ حرکت میکند ،خم میشود و کاغذ را برمیدارد .با کمی توجه. متوجه میشود چیزی که در دست دارد عکس است نه کاغذ .عکس را داخل جیب پشتی جینش ،قرار می دهد و دوباره کلافه نگاهی به آرشین می اندازد و زیر لب با غیض میگوید:
-دردسر ساز !
به سمتش می رود . و اورا با یک حرکت از زمین میکند . تازه متوجه می شود که لباس هایش تنها از آب خیس نیست از کوچه که خارج می شود زیر نور کم سوی تیر برق نگاهش به خیسی خون گوشه پهلو و شکم آرشین خشک می شود.
به قدم هایش سرعت میدهد و در همان حالت می گوید:
-سوگولی آدم اهنی ،چاقو خوردی!اما هنوز وقتش نیست بمیری،کار دارم باهات.
در ماشین را باز می کند و با حرص ، به خاطر کثیف شدن روکش صندلی ماشینش از خون ارشین دندان غرچه ای می کند .با حرص آرشین را روی صندلی های عقب ،می گذارد و بعد از دقایقی با سرعت راه می افتد!
طولی نمی کشد . که در حالی که که آرشین را به بغل گرفته است.به سمت بیمارستان میدود و سعی می کند چهره اش را کمی... فقط کمی نگران نشان دهد.
-یکی برانکارد بیاره،چاقو خورده!
پرستاران که با برانکارد به سمتش آمدن آرشین را به آرامی به روی برانکارد گذاشت.
درست لحظه ای که پرستاران قصد بردن آرشین رابه اتاق عمل داشتند حس کرد که سردی ای دستانش را در بر گرفته .
خشک شده سرش را خم کرد و با دیدن آرشین که با چشمان بسته و صورتی رنگ پریده دستان اورا گرفته، و زیر لب ناله می کند:
-ب..مون
مبهوت و گیج .دستش با خشونت ،پس زد.
آرشین را به اتاق عمل بردنند و او تنها به دستانش ،خیره بود .
به آرامی دست در جیبش کرد و عکس را بیرون کشید .با دیدن عکس مچاله شده و نم زده .پوزخندی بر روی لبان بی روحش شکل گرفت. ابروی چپش را به عادت بالا انداخت.
-دنیا خیلی عجیبه جمشید خان!مرد آهنی.ابر قدرت. یک دخترت ،دست من ...اون یکی دست ،یکی مثل من!
لبانش را به زیر دندان کشید
-قراره یه بازی قشنگ کنیم.البته اگه یکی از عروسکامون زنده بمونه!
**
پلکای سنگینم و باز کردم .و با دیدن اتاق سفید قطره اشکی از چشمام سر می خوره و روی گونه های یخ زدم فرود میاد.
همه چی رو به خاطر میارم و آهی از درد می کشم ،سوزشی رو تو پهلوم حس می کنم.
چشم می بندم و از درد فجیهم لب می گزم و گریون به پرستاری که تازه وارد اتاق شده با صدایی برای خودمم قابل تشخیص نیست می گم:
-در..درد.دا..رم.
پرستار که دختر جوونی با موهای بلوند و بافته شدس با جدیت به سمتم میاد و تو سرمم چیزی تزریق می کنه و من اون قدر با درد و سوزشی که داره جونم و می گیره به چشمای تیله ای پرستار زل می زنم که در نهایت به خواب می رم.
برای بار دوم که به هوش میام. حالم نسبتا بهتره.درد دارم.اما باید تحمل کنم.چاره ای ندارم.نگاه خشک شدم به پنجره است که در اتاق باز می شه و با دیدن دیانا ، لبای خشکم و با زبون تر می کنم و گرفته می گم:
-قیافت وحشت ناکه !
در حالی که از چشمای گریونش اشک می باره می خنده ،صورتش از ریمل و خط چشم سیاه شده و هر چند لحظه می گه:
-خدای من تو می خوای من و بکشی!
با درد چشمام و بستم و گفتم:
-چه طور پیدام کردی؟
یهو چشمای غرق اشکش پر ذوق شد.از جا پرید و کافشن چرم قرمزش و درآورد و لبه یتخت گذاشت و کنارم روی صندلی نشست و گفت:
-من تورو نجات ندادم ،سوپر من برای بار دوم نجاتت داد!
سعی کردم به مخم فشار بیارم ببینم دیانا از کی حرف می زنه!
با یاد آوری ربات ، چشمام لحظه ای گرد شد و تو جام تکونی خوردم که با دردی که از جانب پهلوم حس کردم جیغ خفه ای کشیدم!
دیانا نگران بلند شد تا دکتر و صدا بزنه که دستش و با دست آزادم از سرم گرفتم و گفتم:
-خ..خوبم.بشین.
با تردید نگاهم کرد و کنارم نشست و ادامه داد:
-هیچی دختر، تو معرکه ای ،پسره بعد تلفن تو بدو بدو خودش و بهت رسونده و در حالی که بغلت کرده بوده ،فوری اومده بیمارستان و خیلی نگرانت بوده!
با بهت خواستم چیزی بگم که در اتاق بعد چند تقه باز شد و با دیدن پلیسی که به سمتم میومد با کمی حرص چشمام و بستم .یه مرد سی و خورده ای ساله به نظر میومد که مثل اکثر مرد های این جا بلند قامت و لاغر که نه چهار شونه بود.لباسکارش تنش بود و چشمای قهوه ای رنگش و بهم دوخته بود.
.بعد از عذرخواهی و حرف های اضافه شروع کرد به پرسیدن سوالاتی که برای پرونده نیاز بود.منم برای این که اصلا نمی تونستم هیچ ریسکی با اسمم و پرونده باز کردن کنم.ممکن بود از این راه پیدام کنن!
بنا بر این گفتم که هیچی یادم نمیاد و هیچ شکایتی هم ندارم.
هر چند یارو خیلی خیلی گیر بود ولی خب یکم خودم و به بی حالی .زدم هر چند واقعا بی حال بودم!
اون که رفت کم کم سرو کله باقی بچه ها هم پیدا شد و مت و ادوارد و البته سونیا که از هم کلاسی هامون بودن. بهم سر زدن و سه بار پشت سر هم با دیوید حرف زدم و قشنگ حس می کردم که صداش پشت تلفن بغض داره می دونستم که نگرانمه.
البته که هیچ راهی نداشت ،خوب می دونستم چه قدر دوست داشت الان تو این شرایط کنارم می بود ولی خب ...سرنوشت من از همون اول من و محکوم به جدایی با عزیزانم کرده بود.
آهی با درد می کشم و حسرت زده ،به پنجره خیره می شم.
* چه سود از روزگاری که جوانی اش در حسرت گذشت!*
**
دستم و به پهلوم بند کردم و آروم آروم ،تو محوطه ی جلوی خونه قدم می زنم
بخیه هام دارن آروم آروم جوش می خورن.اما هنوزم درد دارم. و بدون گوش دادن به حرف دیانا و مت تنها مسکن می خورم وبس
نتونستم ربات و ببینم تا ازش تشکر کنم ،شاید این بارم بگه هرکی جای تو بود همون کارو می کردم!
باد موهای بلندم و تو هوا می رقصوند و این باعث شد لبخندی رو لبام بشینه،اگه آرشا این جا بود می گفت یک دوست پسرم نداریم موهامون و بزنه پشت گوشمون!
لبخندم تلخ و تلخ تر میشه و تا اون جایی که رو زمین خم میشم و سعی میکنم گریه کنم .پهلوم می سوزه و تیر می کشه اما من تو این دنیا نیستم!
سعی می کنم بالا بیارم،بالا بیارم غریبیم و بی کسیم و تنهایی ام و...!
*
بعد از حل آخرین مسئله .به سمت صندلیم می رم و می شینم.
مهندسی تنها رشته ای بود که دوسش داشتم.
ملیسا کمی اون طرف ترم بهم علامت میده و کاغذی رو روی دسته ی صندلیم می زاره.
زیر چشمی به استاد که با اون کت دامن شیک و ساده شکلاتیش سر پا ایستاده و مبحث جدید و توضیح می ده خیره می شم.وقتی مطمئن می شم حواسش پرته کاغذو برمیدارم و میخونم:
-امشب چه لباسی می پوشی؟
با بهت خودکارم و از روی میز برمی دارم و رو کاغذ می نویسم:
-چه مهمونی ای؟!
همون لحظه استاد خسته نباشید می گه و بعد از برداشتن کیف چرم قهوه ایش از کلاس خارج میشه ،ملیسا با خوندن کاغذ چشماش گرد می شه و با بهت میگه:
-بازم یادت رفت! هرسالآخر سال جسیکا مهمونی سیاه و سفید می گیره و همه رو دعوت می کنه!
گوشیم زنگ می خوره بر میدارم و بدون توجه به نگاه آبی و خیره ی ملیسا جواب میدم:
-بله ،دیانا؟
صدای کشیده و جیغش و می شنوم:
-بیرون منتظرتم.
طبق عادته دیرینش ،تلفن و قطع میکنه.نه سلام. نه خداحافظ.چه عادت مزخرفی.
کولم و بر میدارم و روی دوشم می اندازم و خم می شم و گونه ی ملیسا رو می بوسم و میگم:
-باشه راجبش فکر میکنم!
اخم می کنه.این دختر ترک مهربون عجیب من و می شناسه و می دونه که قرار نیست راجب مهمونی فکر کنم!
از کلاس خارج می شم ،برمی گردم که با شخصی برخورد می کنم و برای این که نیفتم .فرد مقابل بازو هام و می گیره و تکیم میده به دیوار و روبه روم با فاصله ی کم می ایسته .سرم و با بهت بلند میکنم و با دیدن چهره ای اشنا ،چشمام کمی ریز میشه! من این پسر و کجا دیدم؟
اما اون انگار خوب من و می شناسه که لبخندی میزنه و ازم فاصله می گیره.
-تو!
با بهت میگم به چشمای ساده اما شفافش زل می زنم:
-من؟
چشماش و می بنده و با لبخند میگه:
-اووم...من ریکم، توی رینگ تو شب مسابقه تنها کسی بودی که نزاشتی اون حیوون بکشتم!
ومن چرا از اصتلاح حیوون برای سوپر من این روز هام چندان خوشم نیومد!
-منم آر...
با اید آوری این که اسمم تو ی این دانشگاه و این شهر و کشور چیه چشمام گرد می شه و حول زده ادامه می دم:
-سوزانم.می تونی سوزی صدام کنی.
از سوتی بیزار بودم،اون هم سر چیز مهمی مثل اسمم.بعد این همه سال هنوزم ،سوتی می دم!
لبخند زنان و با اشتیاق به صورتم زل زد
با لبخند مصنوعی ای می گم:
-ببخشید ریک، من باید برم دوستم منتظرمه.
سری تکون داد وگیج نگاه خیره اش و از چشمام گرفت و دستش و بای موهای نسبتا بلندش فرو کرد و گفت:
-باشه،باشه...بعدا می بینمت.
موهام و پشت گوشم می دم و از بغلش رد میشم و سیاهچال سرد و بی روح ربات درست تو پنج قدمیم می بینم. تکیه زده به در آمفی تئاتر و زل زده بهم. متعجبم میکنه، بعد سه هفته دیدمش.
با استرس از نگاه خیره و چرخونش روی ریک و چشمام،بند کولم و تو دستم چلوندم و از پله ها سرازیر شدم و تقریبا تا ماشین پارک شده ی دیانا ،تند تند زیر لب میگفتم:
-لعنتی!
نمی دونم.چرا،ولی دوست نداشتم من و با ریک ببینه.دوست نداشتم فکر کنه بینمون چیزیه.
این جا که رمان نیست.فیلم نیست.من با خودم تعارف نداشتم.ربات یه پسر فوق جذاب مرموز بود که دوبار جونم و نجات داده بود و بهش کشش خاصی داشتم.
مطمئنن من قرار نبود مثل شخصیت دخترای توی رمان های فانتزی یا فیلم ها تا صفحه اخر رمان یا قسمت آخر فیلم انکار کنم که پسره رو دوست دارم یا ازش خوشم میاد و..
بی خیال افکار درهم پیچیده ام شدم و دیانارو از دور دیدم که تکیه زده به بازوی مت بهم نگاه می کرد. قرار بود ناهار و با هم باشیم.
*
تو بار همه دور میز بیلیارد جمع شدیم.مت،ملیسا و دوست پسرش
استارک،دیانا، و رابرتی.که نمی دونستم با وجود تموم شدن رابطش با دیانا چرا هنوز هم تو جعممون حضور داره!
مت از کمر دیانا گرفته بود و دیانا با ذوق سعی داشت بیلیارد یاد بگیره. ملیسا و استارک با هم ،بازی می کردن و مدام ،بین بازی هم و می بوسیدن! و رابرت هم داشت کم کم مست میشد!
و من بد جور خاطراتم سعی به سوار کردنم تو ماشین، زمان داشتن!
نفسم و آه مانند از اعماق وجودم خارج کردم.
*تنهایی رافقط میشود .در شلوغی حس کرد..*
کنار میز بار روبه روم یه زن و می بینم که با لباس شرابی و کوتاه در حالی که پالتوی پوستش و روی پاهاش انداخته سعی داره موهای بلند و طلاییش و رو صورتش بریزه.
اول متعجب شدم.کمی با دقت نگاهش کردم.وقتی سر بلند کرد و به بار من سفارش داد تونستم نیم رخش و ببینم.
گوشه ابرئی چپش و لبش خون مرده و گونه اش به زردی می زد و متورم شده بود.
قلبم گرفت و لب گزیدم و فوری نگاهم و ازش گرفتم غرق خاطراتم شدم.
**
با موهای خرگوشی،لباسای پرنسسی و نارنجی کنار آرشا نشستم و آرشا تند تند ،سعی به باز کردن در کشو می کنه.
اون قدر کوچیکیم و اون بچه که نمی فهمیم که اون کشو بی کلید باز نمی شه!
در اتاق یهو باز میشه ..با دیدن مامان...من با ترس پشت ارشا قایم میشم و اون با ترس اما محکم دستم و میگیره...
مامان دستمالی دور سرش بسته و یخی ..روی گونهی متورمش گذاشته ....
اما هنوزم ..گونش سیاهه...!..اراشا..میگه ادم اهنی زیر چشم مامان بادمجون کاشته..!
مامان با وحشت میاد سمتمون و میگه
-دارید چی کار میکنید...!
من با ترس به مامان زول میزنم....
ارشا- دنبال پاسپروتت..(پاسپورت) میگردم...!
مامان با بهت میگه
-دنبال چی..؟
ارشا-همونی که مرد اهنی بهت نمیده تا فرار کنی..مامی..تو باید بری...اون تورو میزنه ..دوست نداره...
در اتاق با شدت باز می شه و با وحشت زده از جا می پریم و قلب کوچیکم از وحشت چنگیز با بابا جمشید با سرعت خودش و به دیواره سینه ام می کوبه.
فردی که وارد اتاق شده مامانه. و این خوش حالمون می کنه.
هرچند با دیدن کبودی صورتش و زخمایی که روی باروهاش و پاهاش خودنمایی می کنه حالمون گرفته می شه.هرچند که دیگه عادی شده.آرشا می گه بابا جمشید مامان و با کمربند و شلاق می زنه. می گه خودش چند بار دیده و چند بار داداش شروین مامان و نجات داده.
اما حالا که داداش شروین مرده دیگه کسی نیست مامان و نجات بده و مامن غم گین تر از قبل شده.
مامان با وحشت ،میاد سمتمون و دوتامون و بغل می کنه و در حالی که از اتاق کار میارتمون بیرون و درو میبنده تو راه اتاقمون با حرص میگه:
-از دست شما دوتا وروجک.
مارو می بره تو اتاق و رو تختمون مینشونه.
مامانا صدای آروم اما گرفته اش می گه:
- ،اگه به جای من الان باباتون میومد ،میدونید چی میشد؟
آراشا با تخصی روی تختش می شینه و چین دامن آبیش و مرتب می کنه و می گه:
-حتما باز مارو تو اتاقمون زندونی می کرد ،یا نمی زاشت ،معلما بیان بهمون درس بدن شاید عروسکامون و می گرفت.یا حتما نمی زاشت بریم تو باغ شایدم ، آزاد و می کشت!
با ترس به آرشا خیره میشم و نگاهم می چرخه روی مرغ عشق کوچولوی صورتی رنگم،آزاد خوشگلم.فکر این که بابا یا چنگیز مرغ عشق کوچولوم و بکشنم زجرم می داد.
مامان با لبخند مهربونی کنارمون رو تخت می شینه و دوتا مون و کنار خودش دراز میکنه و دست دورمون حلقه میکنه.
بوی عطر می ده. یه عطر شیرین.
-یه روز هر دو تا تون و می برم یه جای دور ،با آزاد هر سه خوش بخت زندگی می کنیم،بهتون قول میدم.
**
قطره اشکی از چشمای تب دارم به روی گونم سر میخوره و با بغض در حالی که به اون زنه کز کرده و مست گوشه ی بار نگاه می کنم میگم:
-سر قولت نموندی مامان ،آزاد صورتی خوشگلم از غم این که هیچ وقت ازاد نشد پر پر شد. آرشا ،اسیربابای سنگ دل و خود خواهش شد و من اسیر غربت، اسیر تنهایی.
*خدایا سرنوشتی که برام بافتی .قسمت یقش یکم تنگه
یه کم شلش کن. باور کن دارم خفه می شم*
چند روز بعد من به دیوار تکیه زدم و دیانا با آرایش قشنگش که خوشگلش کرده کنار مت کت شلواری ایستاده.
ژاکت پشمی صورتی رنگم و دورم می پیچم و ملیسا و استارکم کمی اون طرف تر از دیانا و مت ایستادن.
دیانا با حرص می گه:
- ببین هنوزم دارم بهت میگم وقت هست که اماده شی، ما منتظرت می مونیم . مهمونی هنوز شروع نشده.
کلافه نگاهش میکنم و می گم:
-دیانا عزیزم بهت می گم هنوز خیلی حالم خوب نیست .چرا این قدر گیر میدی!
ملیسا خودش و زیر پالتوی خز سفیدش جمع می کنه و می گه:
-وای سوزی بیا دیگه.
مت به نگاه ملتمسم زل می زنه و می گه:
– بچه ها اصرار الکی نکنید ،نمی خواد بیاد!
با لبخند به مت نگاه کردم که ملیسا بازوی استارک و گرفت و گفت:
-باشه ولی یادت باشه که به همین راحتی ازت نمی گذرم!
بعد از رفتنش به سمت ماشین استارک .
برگشتم سمت دیانا که با دلخوری نگاهم میکرد.بازوی مت و گرفت و بدون توجه بهم به سمت ماشینشون رفتن لبخندی زدم ، میدونستم که ناراحتیش خیلی با دوام نیست ،مت برام چشمکی زد و من دوباره لبخند زدم .بعد رفتنشون ،برگشتم تو خونه و درو بستم .خودم و رو کاناپه انداختم و تی وی داشت فیلم سه کیلومتر بالا تر از بهشت و پخش می کرد من این فیلم و خیلی دوست داشتم قسمت دومش و تازه ساخته بودن.اسمش من تور رو می خوام. بود.
اواسط فیلمم بود که گوشیم زنگ خورد برش داشتم ،تماس تصویری بود . ملیسا .بود که با لبخند داشت بهم نگاه میکرد.
حتی تو مهمونیم دست از سرم بر نمی داشتن!با خنده گفتم:
-هنوز ازتون خلاص نشدم بهم زنگ زدی،اونم تصویری؟
ملیسا خنده ای کرد توی اون شلوغی و نور های رنگی صورتش و سخت می شد دید .
حس کردم داره راه میره و چند لحظه بعد انگار رفته بود یه گوشه ی خلوت چون صدا ها کمتر شد.
ملیسابهم زل زد و گفت:
-گفتم زنگ بزنم ببینم ،هنوزم دلت نمی خواد بیای ؟ این جا واقعا داره خوش میگذره!
کمی رو کاناپه جا به شدم و خواستم جوابش و بدم که با دیدن دختری که از پشت ملیسا رد شد گفتم:
-ملیسا فکر کنم دختری که از پشتت رد شد جسیکا بود!
ملیسا نگاهش و از من به طرفی سوق داد و گفت:
-وای باید تیپش و ببینی ،انگار کلا لباس نپوشیده !
دوربین گوشی رو از رو صورتش به سمتی برد انگار ملیسا پشت دیواری چیزی قایم شده بود و داشت تصویر جسیکارو که داشت جلوی آینه اتاقی رژ میزد و بهم نشون میداد .
خندم گرفته بود جسیکا یک دکولته ی سفید تا زیر باسنش پوشیده بود و کلا چیزی از بدنش نمونده بود که دیده نشه !
خواستم به ملیسا بگم دوربین و به سمت خودش برگردونه .که همون لحظه دختری که کنار جسیکا بود گفت:
-اون دختره سوزان نیومده مهمونی؟
گوشام تیز شد.به سمت گوشی مایل شدم و به حرفاشون دقت کردم.
جسیکا بیشتر جلوی آینه خم شد و گفت:
-هه عزیزم اون دهاتی ،هیچ جایی با اون لباسا ی پوشیده و مسخره اش نمی تونه بره.خودت هنوز نفهمیدی چرا بعد چند سال هنوز هیچ دوست پسری نداره؟
دوربین زود از روی اونا برداشته شد و قیافه ی مسترب ملیسا پدیدار شد
-وای ببخشید .الان قطع میکنم .بای.
تماس قطع شد و من خیره به صفحه ی گوشیم بودم!
اگر ملیسا رو نمی شناختم فکر می کردم از عمد حرفای جسیکا و دوست و بهم نشون داده تا بشنوم.ولی می دونستم اتفاقی بوده.و چه اتفاق بدی!
چیزی روی گلوم سنگینی می کرد.درسته که حرفاشون برام مهم نبود...اما ..
مگه می شد مهم نباشه؟
از جا بلند شدم و رفتم جلوی آینه ی قدی اتاق.
قطره اشکی از چشمام سرازیر شد و با شدت پاکش کردم و با بغض در حالی که به تصویر چشمای روشنم خیره بودم گفتم:
-فقط همین امشب!
...
به سمت کمد دیانا رفتم و یه دکولته ی قرمز برداشتم که تا کمر تنگ بود و بعد پارچه به حالت لحت می افتاد ولی دنباله ی لباس رو زمین کشیده میشد و دوتا پاهام از زانو به پایین دیده میشد !
بوتای چرم مشکیمو پوشیدم موهای موج دارم و با ژل مو کمی حالت دار کردم ..یه سایه ی مشکی دودی و یه رژ قرمز !
هیچ وقت همچین تیپی نزده بودم .
بعد از دست کردن دستبند چرمم و عطر زدن تنها پالتوی نو و دست نخوردم و پوشیدم و کلاهش و آروم رو سرم گذاشتم .
جلوی در ورودی ایستاده بودم نمی دونستم کارم درسته یا نه.
بی خیال فکرای مزخرف شدم و از پلها پایین رفتم متاسفانه درست وسط سالن باید میومدم پایین.
یه خونه ویلایی بزرگ بود که ورودیش با پله همراه بود. پله های مستقیم و مرمری شکل و سفید.
پالتوم و تو دست گرفته بودم و سعی کردم با اعتماد به نفس کامل وارد شم .صدای موزیک ملایمی میومد .
صدای جسیکا از پشت میکرفن باعث شد که صدای موزیک قطع شه
- دوستان خوش حالم که درست مثل سه سال گذشته به مهمونی من اومدید ،مهمونی سیاه و سفید.
قدمام سست شد سیاه سفید! به پیراهن قرمزم خیره شدم و وقتی
سر بلند کردم با نگاه نیمی از بیشتر جمعیت حاظر در سالن رو به رو شدم !
نگاه خیره و سکوت ناگهانی جسیکا باعث شده بود توجه ها به سمت نگاه جسیکا که من باشم جلب شه!
خیره گی و بر انداز های نگاه هارو دوست نداشتم غرورم و تو چشمام ریختم و از پله ها پایین اومدم.
جسیکا با صورتی سرخ شروع به ادامه ی حرفاش کرد ولی هنوز هم نگاه ها رو من بود وقتی موزیک و دوباره پخش کردن و جو دوباره خوب شد . تو یه لحظه سمت راستم ملیسا و سمت چپم دیانا رو دیدم .
ملیسا با هیجان دنباله لباس جذب مشکیش و بلند کرد و گفت:
-وای باورم نمیشه تو اومدی!
دیانا با حیرت گفت:
-خدای من این چه تیپیه.
.با شک به چشمای گرد شده اش زل زدم و گفتم:
-بد شدم!
دیانا جیغ زد و کمی از زمین به حالت پرش بالا پرید و گفت:
-معلومه که نه! تو افسانه ای شدی هیچ وقت این طوری ندیده بودمت.
لبخند آرومی زدم که ملیسا خریدارانه براندازم کرد و گفت:
-این هیکل این لبا رو این چشما رو تا حالا کجات قایم کرده بودی سوزی!
نگاهم و به اطراف دوختم و با کمی ریز بینی تونستم پیداش کنم. گوشه ای از سالن در حالی که گیلاسی به دست داشت داشت براندازم می کرد با همون نگاه جدی و خاموش .با همون نگاه بی حالت.
آب دهنم و قورت دادم و جسیکارو از دور دیدم که با حرص براندازم می کرد حتی خودمم نمی دونستم چرا اون پوزخند و بهش زدم!
دیانا دست مت و گرفت و رفت و تو پیست رقص وگم شد.
ملیسا کمی پیشم موند و راجب پسرای خوشگلی که داشتن زیر چشمی براندازم می کردن نظر داد و حتی یکیشون و به عنوان پدر بچم انتخاب کرد!
و من به این فکر کردم چه خوب میشد اگه آرشا این جا بود.خواهر عزیزم.الان کجا بود ؟داشت چی کار می کرد؟
حالم خود به خود گرفته شده بود .آهنگ
L hate u love u
پخش شد.نگاهم غمگین شد .من با این اهنگ خیلی رو یخ رقصیده بودم . عقده هام و این جوری خالی می کردم.
خواستم برای هوا خوری برم بیرون . که یکی از پسرای سال بالایی که ورزش کارم بود اومد سمتم.با چشمای سبزش براندازم کرد و گفت:
-هی چه خبر!
لبم و به دندون گرفتم ونگاهم و از کربات سفیدش جدا کردم و گفتم:
-هم و می شناسیم؟
لبخند جذابی زد و گفت:
-تو نه...اما من اره!
لبخندی مثل خودش زدم و گفتم:
-هیچ خبری نیست...بای!
از کنار اون که با بهت نگاهم می کرد گذشتم و لبخندم عمق پیدا کرد چزوندن پسرا همچین بد هم نبود!
داشتم از کنار پیست رقص می گزشتم.که حس کردم یکی پاهاش و آورد زیر پاهام و من نتونستم خودم و نگه دارم و در کمال آبرو ریزی .افتادم تو پیست رقص جلوی همه پخش زمین شدم!
زانوم درد گرفته بود .اهنگ قطع شده بود و صدای بلند خنده ی جسیکا درست پشت سرم .باعث شد صدای خنده ی همه بلند شه.
سعی کردم بغضم و فرو بدم.خواستم از جام بلند شم که دستی دور کمرم پیچید و خیلی راحت بلند شدم .موهام ریخته بود رو صورتم هنوزم صدای خنده ها میومد.دوست نداشتم سرم و بلند کنم..
دستی زیر چونم نشست و وقتی سرم و بلند کرد چشمام میخ کوب چشماش شد...ربات!
با بهت نگاهش می کردم که جسیکا پوزخند زنان اومد سمتمون و گفت:
-سوزی،اگه دوست داری برقصی نیازی نیست بپری تو تو پیست رقص!
همه با این حرف جسییکا خندیدن و ربات فقط به چشمای غم گین من زل زده بود.
دوست جسیکا رفت کنارش ودر حالی که موهای فندقیش و از جلوی چشماش کنار می زد گفت:
-اوه جسیکا شاید مدل رقصیدن دخترای شرقی این طوریه!
و بازم همه خندیدن .
لبم و به دندون گرفتم و دست ربات و از دور کمرم باز کردم و خواستم از اون مهمونی لعنتی برم که ربات چنگ انداخت دور کمرم و سرش و برد کنار گوشم .
-می خوای اونا برنده شن؟
حس می کردم قلبم تو دهنم می زنه همه ینگاه ها رو ما بود
آب دهنم و قورت دادم و خواستم دوباره برم که دوباره سرش و برد کنار گوشم.لعنتی همه به ما نگاه می کردن و دستای داغش عجیب دور کمرم و می سوزوند.
-رقصت و دیدم رو یخ،نمی خوای بهشون نشون بدی که بهترینی؟
تا حالا حس کردید ،رو ابرهایید؟ من اون لحظه با تمام درد زانوم،با تمام تحقیری که حس کرده بودم. با تمام حس نگاه های سنگینی که روم بود ،انگار رو ابرها بودم.
ازم فاصله گرفت و رو به دی جی گفت:
-آهنگ و دوباره پلی کن.
جسیکا پوزخندیعصبی ای زد و گفت:
-اوه بی خیال ، ربات!
دوست ملیسا خندید و گفت:
-ایرانیا رو چه به رقص !
از رو ابرها سقوط کردم رو زمین .خون جلوی چشمام و گرفت .دستام و مشت کردم.همون لحظه آهنگ پخش شد .همون اهنگ مورد علاقه.
بهم نزدیک شد .دست چپش و دور کمرم گذاشت و دست راستش و اورد بالا و دستای مشت شدم و تو دست گرفت و با پنجه هاش انگشتام و اسیر کرد .
آروم گفت
-نشون بده کی هستی.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

سلام به تمام خوانندگان عزیز
رمان با هم در پاریس در حال چاپ است ودیگر امکان عضو گیری وجود ندارد.
کسانی که از قبل عضو این رمان بودن زمان کوتاهی رو مهلت دارن تا رمان رو به صورت کامل بخونن.
ممنون از درک و توجه شما عزیزان

نظرات رمان باهم در پاریس
  • ویدا

    1

    سلام نویسنده اگه فایل مجازیشو دارین من به قیمت خوده کتاب ازتون میخرم پیدا نمیکنم فایلشو .

    ۲ ماه پیش
  • Rosa

    در پارت 20

    چقدر تا اینجا جذاب و گیرا بود بدون کلیشه های الکی خیلی قشنگه👏🏻👏🏻👏🏻🧡

    ۴ هفته پیش
  • الناز

    0

    سلام نویسنده عزیز،من ادامه این رمانو میخوام بخونم، ایا کتابش چاپ شده؟ لطفا برای ادامه رمان راهنمایی کنید

    ۲ ماه پیش
  • نمیدونم

    1

    چاپ شده عزیزم میتونی کتابشو خریداری کنی❤️

    ۲ ماه پیش
  • ...

    0

    عزیزم از کجا میتونم بخرم؟

    ۲ ماه پیش
  • نمیدونم

    0

    من خودم از *** سفارش دادم الانم که *** و گوگ. ل بسته ست...

    ۲ ماه پیش
  • نور

    0

    از کجا میتونم کتابش رو بگیرم؟

    ۲ ماه پیش
  • ملورین

    1

    وا لله منی که بعد خوندن ،طالع دریا ،تیمارستانی یا ،دختربد ...،حکم کن سکته کردم دیگه دستو دلم نمیاد اینو بخونم ،مرجان جان شما که داری تو همه رمانات مارو سکته میدی😅

    ۶ ماه پیش
  • شیدا

    0

    بچه ها باهم در پاریس مگه بازنویسی شده؟ چون من یه نسخه ازش رو خوندم باید اگه بازنویسی شده بگید تا کتابشو بگیرم

    ۸ ماه پیش
  • بلک بلو...

    در پارت 42

    من این رمانو کامل خوندم ولی یه سوال اخرش شهاب چی شد ؟ من فک میکردم آرشا و شهاب باهم کاپل میشن:((

    ۹ ماه پیش
  • مهناز‌کریمی

    1

    سلام خانم فریدی. بابت رمان خفن باهم درپاریس ازتون ممنونم . بهترین رمانی بود که خوندم. اصلا حرف نداشتم. خیلی عالی بودند من که عاشق شخصیت آرشاوربات یا همون مهراب شدم.❤ خیلی خوب بود یعنی هرچی تعریف کنم از این رمان کم گفتم.🥰🥰🤩🤩🤩🤩🤩 ممنون میشم بازم از این رمان ها بنویسید😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • مهناز‌کریمی

    1

    من کتاب باهم درپاریس رو خوندم . واقعا عالیههههه بینظیرررره😍😍😍 من عاشق ربات شدم داخل این کتاب از شخصیت ربات خیلی خوشم اومد. ممنون میشم بازم از این کتابا و رمان ها بنویسید😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😋😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

    ۹ ماه پیش
  • سحر

    0

    سلام وقتتون بخیر ، گفتند کتاب این رمان بطور کامل چاپ شده ولی در حال حاظر موجود نیست میشه بگید باید چکار کنم الان چند ماهه دنبالشم و دارم روانی میشم تا کتابشو داشته باشم🤦😂

    ۹ ماه پیش
  • مجنونِ دیوا؛

    3

    محشرهه بی نظیرهع وای عاشقشم ینی مرجان چقددد من سرر هر رمانی که ازت خوندمم استرسس کشیدمم و اشکک ریختمم که اصن نمیدونم چجوری توصیف کنمم یبار هم قبلنا خیمه شب بازی رو داشتم میخوندم و امتحان هم داشتم رفتم تو حمام گوشیمم بردم کت گفتم میخام هم بخونم هم حمام کنم ولی الکی گفتم خیمه شب بازی جای حساسش بود

    ۱ سال پیش
  • مجنونِ دیوا؛

    3

    خوندمش و اشکک ریختمم باهاشش ینیی داشتمم جون میدادمم سر اون لحظه اش

    ۱ سال پیش
  • نفس

    در پارت 13

    عالی بی نظیر فقط می خوام بقیش رو بخونم

    ۱ سال پیش
  • رویا

    در پارت 13

    خیلی عالیه

    ۱ سال پیش
  • سارینا

    در پارت 42

    عالیییی

    ۲ سال پیش
  • سارینا

    در پارت 32

    عالیییی

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را برای این رمان ارسال کنید. لطفا ابتدا اپلیکیشن را نصب کنید و سپس اقدام به ثبت نظر کنید
آیدی کپی شد!