دوست داشتی؟
رمان به طعم شکلات (نسخه کامل) اثر حانیا بصیری

رمان به طعم شکلات (نسخه کامل)

  • زبان فارسی
  • 69.2K 👁
  • 558 ❤️
  • 386 💬

خلاصه رمان طنز به طعم شکلات (نسخه کامل)

راستین و کیارش دوستای برادر شهرزاد هستن همه چیز دست به دست هم میده که شهرزاد و راستین با همدیگه مواجه بشن و از هم خوششون بیاد اما راستین بعد اینکه متوجه میشه شهرزاد خواهر دوستشه رفتارش با اون تغییر میکنه. چرا؟ جواب ساده است اون نمیخواد یک ضلع مثلث عشقی باشه.

قسمتی از متن رمان به طعم شکلات (نسخه کامل)

- طبقه چندم میخوای بری؟
دوباره به پیام بابا نگاه کردم و مأیوسانه گفتم :
- پنج.
با چش به داخل آسانسور اشاره کرد:
- فکر کنم وقتش الانه!
مضطرب به اتاقک نقره ای مقابلم نگاه کردم:
- اگه شانس منه که مطمئنم همین الان این خراب میشه.
چشمک سوالی زد:
- فیلم زیاد میبینی نه؟
از ری اکشن باحالی که انجام داد خنده ام گرفت و سرمو به نشونه تایید تکون دادم:
- بی تاثیر نیست!
به چشمام نگاه کرد و جدی گفت :
- برو تو قول میدم چیزی نشه.
دوباره به آسانسور نگاه کردم :
- یه لحظه.. باید خودم و قانع کنم.
اخم کمرنگی کرد و مبهم گفت :
- چی؟
پشتمو بهش کردم و چشمام و بستم. دوتا انگشتمو گذاشتم رو شقیقه ام گفتم :
- تو میتونی؟ ترست و بزار کنار باشه؟
یک دستمو مشت کردم و بهش نگاه کردم و خودم جواب خودمو دادم :
- باشه.
اعتماد به نفسمو جمع کردم و بدون حرف وارد آسانسور شدم و برای اینکه بیشتر از این آبرو ریزی نشه بند کیفم رو محکم گرفتم و به بدنه آسانسور تکیه دادم و به بسته شدن در نگاه کردم، کنارم دست به سینه ایستاد و با چشم به آینه مقابل اشاره کرد :
- این آینه رو میدونی برای چی اینجاست دیگه؟
به تصوير پسر قد بلند و مو خرمایی توی آینه نگاه کردم و همونطور که صدای ضربان قلبم و می‌شنیدم گفتم :
- برای اینکه ترسویی مثل من احساس تنهایی نکنه.
درحالی که از توی آینه بهم نگاه می‌کرد انگشت اشاره اش و به سمت تصویرم گرفت :
- رنگت پریده.
آب دهنم و قورت دادم و همونطور که لبام از شدت استرس سفید شده بود نگاهم و از آینه گرفتم و دستم و گذاشتم روی گونه ام و سعی کردم خودم و معمولی‌ جلوه بدم.
با صدای توقف آسانسور و باز شدن درش انگار دنیا رو بهم دادن. سریع پریدم بیرون و گفتم :
- ، آخيش بالاخره رسیدیم. خيلی ممنون.
ذوق زده اومدم برگردم و ادامه حرفمو بزنم که بخاطر فاصله کمی که بینمون بود دوتایی بهم برخورد کردیم، هول شده خواستم سریع برم عقب که تعادلم و از دست دادم و نزدیک بود بیفتم که خم شد و سریع دستشو گذاشت روی پشتم و مانع شد، حیرت زده در همون حالت مونده بودم و اونم انگاری شوک شده بود و به چشمام نگاه می‌کرد.
یهو به خودم اومدم و نگاهم رو ازش گرفتم و صاف ایستادم، اونم آهسته عقب رفت. خودمو جمع و جور کردم و با لبخند زورکی به سمت مخالف نگاه کردم و تند ،تند گفتم :
- چیشد، بخیر گذشت.
از فرط خجالت این که چرا انقدر دست و پا چلفتی ام گرمم شده بود.
به اطراف نگاه کرد و با لبخند معذبانه ای برای عوض کردن بحث به پله ها اشاره کرد :
- اگه با پله ها میخواستی بیای یه دو ساعتی تو راه بودی.
زیر لب گفتم :
- کاش با همون پله ها میومدم.
هول شده سرم و تکون دادم:
- آره، آره.
دستم و توی کیفم بردم تا گوشیم و بردارم که یهو بند کیفم کنده شد و هرچی داشتم و نداشتم ریخت رو زمین،
از صدای ریختن وسایلم روی زمین چین کمرنگی وسط دوتا ابروش ایجاد شد.
بدون اینکه تکون بخورم به روبه رو نگاه کردم و زیر لب گفتم :
«منو به این همه خوشبختی محاله!»
خم شدم و نفس حرصی کشیدم زیر لب غرغر کنان وسایلم و جمع کردم، چم شده بود؟ روی زمین نشست و بهم کمک کرد. چقدر خجالت میکشیدم ای کاش میرفت . خداروشکر دیروز تمام رسید های خرید و پوستای شکلات و بیسکوییت دوماه پیش و از توی کیفم برداشتم ریختم دور وگرنه الان شرفم جلوش خدشه دار شده بود. دوتا کتاب و از روی زمین برداشت ، قبل اینکه بهم بده اسمش وخوند و گفت :
- دوتا! باید کتاب خوبی باشه.
کتابارو ازش گرفتم و لبخند زدم و خواستم خداحافظی کنم که یه حس عجیبی مانعم شد، با عجله خودکارمو از توی کیفم بیرون اوردم و درشو با دندونم باز کردم و بی توجه به صدای زنگ تماس گوشیم صفحه اول یکی از کتابارو اوردم و امضا کردم و سریع به سمتش گرفتم و گفتم:
- کهاب هودمه من...
چشمم به چهره سوالیش که افتاد فهمیدم اول باید در خودکارو از توی دهنم در بیارم . سریع در خودکارو از توی دهنم برداشتم و دوباره گفتم.
- کتاب خودمه، من نویسنده ام، خدمت شما بابت تشکر از کمکتون.
ابروهاش بالا رفت و کتابو ازم گرفت و بهش نگاه کرد :
- خیلی ممنونم ،کاری نکردم.
محکم پلک زدم :
- خواهش میکنم، خدانگهدار .
مکث کرد و آهسته گفت :
- خداحافظ .
به سمت چپ راه افتادم و نفسمو رها کردم، یکی یکی شماره واحد هارو خوندم ومتاسفانه چشمم به پلاک بیست و چهار نخورد!
شماره بابا رو گرفتم و به سمت راست راه افتادم و با دیدن همون پسره دوباره دستپاچه شده گفتم:
- ببخشید من واحد بیست و چهارو پیدا نمیکنم.


بیشتر بخوانید

آخرین اطلاعیه‌ی رمان به طعم شکلات (نسخه کامل)

حانیه باصری : ۲ ماه پیش

بچه ها چنل رو*بیک ا رو دوست داشتید دنبال کنید 🧡🖤دلم براتون تنگ شده و این تنها راه ارتباطی ماست.
آیدی چنل *** همون آیدی *** و ***گرامه که توی مشخصات هست.

نظرات رمان به طعم شکلات (نسخه کامل)
  • hadia

    1

    خسته نباشید واقعا رمان خیلی قشنگی بود عالی بود 🍓 فقط اخرش دلم برا بچه هومن سوخید بدینش من ببرم 🥲💔

    ۲ هفته پیش
  • غزل

    0

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • ریحانه

    0

    واقعا عالی بود فقط ایکاش یکم از هومن بیشتر میزاشتی با تهش مشکلی ندارم به نظرم به جا بود اینجوری تموم شدن تنها مشکلم هومن بود موفق باشی💘

    ۲ هفته پیش
  • Mahro

    1

    خیلی رمان زیبا یی بود.هم باهاش کلی خندیدم و هم کلی گریه کردم.واینکه جالب و معمایی بود واقعا لذت بردم قلمت سبز نویسنده جان🤩🤩😘😘😍😍

    ۳ هفته پیش
  • ماهرو

    0

    ممنون ولی من ماتیلدا رو نخوندم.به طعم شکلات و خوندم و دوست داشتم خیلی زیااد

    ۳ هفته پیش
  • سما

    2

    سلام عالی بود فقط آخرش هومن برای چی نتونست رو قولش بمونه

    ۱ ماه پیش
  • یه بنده خدا

    3

    یادته قول دادن هیچکدوم عاشق هم نشن؟ هومن نتونست

    ۳ هفته پیش
  • سحرر

    2

    یکی از بهترین رمانایی بود ک خونده بودم

    ۴ هفته پیش
  • Bbbb

    0

    خوب بود خیلی قشنگ نوشته شده بود فقط آخرش هومن چی شد کاش اونم سرگذشتتش آخر داستان کامل میومد ولی با پایان باز هم خوب بود ممنون

    ۴ هفته پیش
  • شهرزاد

    1

    این نظر ممکن است داستان رمان را لو داده باشد

  • مهناز

    3

    و در آخر اینکه دلم پیش هومنه🥲چقدر دوسش داشتم❤️چقدر قشنگ زد زیر قولش🥲

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    1

    قلمت سبز و همییییشه مانا نویسنده جااان🍀✍️✍️🍀

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    1

    شدیدا به کسایی که هنوز نخوندن پیشنهاد میکنم👌👌✍️🍀❤️

    ۱ ماه پیش
  • مهناز

    1

    بسیااااار بسیااااار رمان زیبایی بود،وااااقعا کلی خندیدم و ناراحت شدم ولی بیشتر خندیدم😆عاااااشق شخصیت شهرزاد شدم چون خیلییی شبیه به خودم میدیدمش👌👌👌❤️❤️🍀🍀

    ۱ ماه پیش
  • ستایش

    1

    وااای خیلی ممنون بابت رمان زیباتون عالی بود🌹🌹🫀🫀❤️❤️

    ۱ ماه پیش
  • مین

    0

    چرا رمان فقط تا پارت سه هست؟

    ۲ ماه پیش
  • فاطمه

    4

    فوق العاده بود مخصوصا نقش مانلی که کل طنز داستان روی شونه های اون بود واقعا خیلی زیبا و تک بود

    ۲ ماه پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!