دوست داشتی؟
رمان الماس جاودانگی اثر نیلوفر حدادی

رمان الماس جاودانگی

  • زبان فارسی
  • 63K 👁
  • 111 ❤️
  • 68 💬

خلاصه رمان فانتزی الماس جاودانگی

در کشوری دورافتاده، مردمانی معتقد بودند که هفت ستاره‌ای که در شب چهاردهم ماه آخر به روشنی دیده می‌شوند، خاصیت جادویی دارند. آن‌ها اعتقاد داشتند زمانی که این هفت ستاره در یک خط قرار بگیرند و به صورت یک ستاره‌ی بزرگ نورانی دیده شوند، به کودکی که در آن شب به دنیا می‌آید، قدرتی خارق‌العاده می‌دهند. هر صدسال یک‌بار این هفت ستاره به یک خط می‌شوند که در یکی از آن صدساله‌ها، سه کودک به طور همزمان در سه نقطه‌ی مختلف شهر به دنیا آمدند. طبق افسانه‌ها، این هفت ستاره قدرتی به آن سه کودک داد که آن‌ها را از انسان‌های عادی فراتر می‌برد. این سه کودک-که یک دختر و دو پسر بودند- با گذشت زمان و بزرگ‌شدن، روزگار آن‌ها را با هم آشنا کرد و هر یک متوجه‌ی قدرت دیگری شد. همه‌چیز به ظاهر عادیست تا اینکه نشانه‌هایی از الماسی با قدرت جاودانگی به میان می‌آید...

قسمتی از متن رمان الماس جاودانگی

-هزارتا راه دارن برای یادگیری! تازه تو چرا ناراحتی؟!
-این من نیستم که باید ناراحت بشم؛ تو باید ناراحت و نگران باشی!
و نگاه معناداری به چشمانش انداختم. سرش را چرخاند و به روبرو نگریست؛ اما جوابی نداد. دستش را از دور بازویم باز کرد و کمی از من فاصله گرفت. دو قدم که رفت، برگشت و گفت:
-صبر کن تا بیام!
سرم را تکان دادم تا برود. وقتی رفت، راهم را کج و به طرف خانه‌ی خود حرکت کردم. مردم، یا بهتر است بگویم جادوگران، در کوچه‌های کوچک و تنگ مشغول رفت و آمد بودند. گاهی صدای فریاد و گاهی صدای قهقهه می‌آمد. حتی با کمی دقت، وردهایی را که با صدای بلند خوانده می‌شد، می‌شد تشخیص داد. این شهر کوچک، در اعماق جنگل سیاه، جنگلی که هیچ‌کس جرأت پا نهادن در آن را نداشت، ساخته شده بود. شهری که از نظر همه‌ی انسان‌های عادی پوشیده بود و این خود امنیتی را برای جادوگران فراهم می‌کرد.
در خانه را باز کردم و وارد شدم. خانه که نمی‌شد نامش را گذاشت، اتاقی نسبتا بزرگ برای زندگی! شنل را از روی دوش‌هایم برداشتم و به چوب‌لباسی آویزان کردم. به طرف رخت خواب پهن‌شده‌ای که گوشه‌ی اتاق بود، رفتم و رویش دراز کشیدم؛ با همان کفش و لباس‌های بیرون. دست راست را بر روی پیشانی نهادم و در فکر فرو رفتم.
با فرودآمدن جسم سنگینی بر روی شکمم، حس کردم تمام محتوای آن به سمت دهانم هجوم آورد. با شتاب نیم‌خیز شدم و چشمان بسته‌ام را باز کردم. با ابروهایی درهم به صورت گرد و پر از شیطنت روبرویم نگاه کردم. نیشخندی زد و دستان کوچکش را دور گردنم حلقه کرد. کلافه گفتم:
-خواهرت بهت نگفته که پریدن روی شکم دیگران کار خوبی نیست؟!
سرش را چرخاند و به درگاه در چشم دوخت. به مهسان که آن‌جا ایستاده بود، نگاهی انداختم و گفتم:
-چی می‌خوای؟!
حلقه‌ی دستان مهیار، برادر مهسان، دور گردنم بیشتر شد:
-قول دادی!
نفسم را در صورتش فوت کردم:
-کدوم قول؟!
صورتش را جمع کرد و گفت:
-دهنت چه بویی میده!
یک تای ابروهایم را بالا انداختم و طلبکار به صورتش چشم دوختم. ادامه داد:
-قرار بود برام از اون چوب خوبا بیاری!
-باشه، فقط از روم پاشو.
از رویم به سرعت پا شد و کنار ایستاد. نگاه طلبکارانه‌ی دیگری به مهیار و سپس به مهسان انداختم و دست در کیف چرمی بسته‌شده به دور کمرم کردم. درحالی که زیر لب غرغر می‌کردم، دو چوب کلفت، اما کوتاه را خارج کردم و در دستان کوچک مهیار قرار دادم. خوشحال و خندان به طرف بیرون دوید! زیر لب زمزمه کردم:
-شرت کم!
دوباره در جایم درازکش شدم که مهسان اعتراض کرد:
-هی!‌ من هنوز این‌جام!
-خب می‌تونی بری!
-آره؛ ولی محض اطلاع، باب کارت داره.
نگاهم میخ نگاه جدی‌اش شد. پرسیدم:
-چه خبر شده؟!
شانه بالا انداخت:
-نمی‌دونم.
از جا بلند و درحال پوشیدن شنل، از خانه خارج شدم.
گروهی از جادوگران، وظیفه‌ی محافظت از شهرک و دیگر جادوگران را دارند. دو الی سه نفر از صبح تا روز بعدش در جنگل‌ها نگهبانی می‌دهند تا انسان‌ها نتوانند وارد جنگل شوند و راه این‌جا را پیدا کنند. هر انسانی که توسط ما دستگیر شود، دو اتفاق برایش می‌افتد؛ یا در همان لحظه می‌میرد، و یا موش آزمایشگاهی گروهی دیگر از جادوگران می‌شود.
دیروز نوبت نگهبانی من و مهسان بود. خسته بودم و کمبود خواب نیز به چشمانم فشار می‌آورد؛ اما خواسته‌شدن از طرف باب، مسئله‌ی دیگری بود. باب رئیس تمام جادوگران بود و هیچ کاری بدون اجازه‌ی او انجام نمی‌شد. او دومین کسی بود که بعد از ورود به جنگل با او ملاقات کردم.
تنها ساختمان بزرگی که در این شهرک وجود داشت، خانه‌ی باب بود. بیشتر حکم مرکز فرماندهی را داشت تا خانه!
یکی از دو جادوگری که مقابل در خانه نگهبانی می‌داد، به محض دیدنم گفت:
-هی اری، شنیدم دیروز تو جنگل با پروانه‌ها دنبال بازی می‌کردی!
ابروهایم را در هم کشیدم و بی‌حرف از کنارش گذشتم. ثانیه‌ای بعد صدای دوستش در گوشم پیچید:
- راف انگاری شنلت آتیش گرفته!
و بعد از آن صدای فریاد رافائل بلند شد. صدای پر از خنده‌ی مهسان کنار گوشم شنیده شد:
-کارت حرف نداشت!
پوزخندی زدم و از راهروهای سنگی گذشتم تا به در اتاق باب رسیدم. دو نگهبان مقابل در نزدیک و مشغول گشتنمان شدند. پس از آن، نگهبان سمت چپی در را باز کرد و گفت:
-باب منتظرتونه.
بی‌حرف وارد اتاق بزرگ، اما تیره و تار شدم. پشت میز و روی صندلی چوبی، مرد میانسالی با موهای جوگندمی نشسته بود. باب پیپ کوچک و خوش‌دستش را از گوشه‌ی لبش برداشت و با دست به صندلی گوشه‌ی اتاق اشاره کرد. بی‌صدا بر روی صندلی نشستم و به شعله‌های شمع‌های اتاق چشم دوختم. دقایقی به سکوت گذشت؛ سکوتی که باب تمام وقت به صورت من زل زده بود. مهسان صدایش را پر سر و صدا صاف کرد و ضربه‌ی آرامی به پایم زد. سوالی نگاهش کردم که باب گفت:
-خسته به نظر میای!
-درست حدس زدی!
این بار نگاهم را در چشمان سبزرنگش دوختم؛ جدی، اما بی‎حوصله گفت:
-انگار چیزی از اخبار جدید نمی‌دونی؟!
کنجکاو نگاهی به مهسان انداختم و سپس دوباره به صورت باب چشم دوختم:
-چه خبر شده؟!
باب به دستش چرخی داد که سه فنجان چینی ظریف روی میز ظاهر شد. یکی از فنجان‌ها را برداشت و درحالی که آن را به لبش نزدیک می‌کرد، گفت:
-از خودتون پذیرایی کنید!
پوزخند گوشه‌ی لبم را نپوشاندم و گذاشتم چون تیری به چشمانش فرو رود. مهسان با مکث از جا برخاست و فنجان‌ها را برداشت و دوباره کنارم قرار گرفت. گفتم:
-مشکل چیه؟
باب نگاهش را به نقطه‌ای دوخت و با لحن سرد و صدای بمی گفت:
-چند وقتی هست که چندتا مزاحم توی جنگل سرک می‌کشن!
نگاهش در نگاهم نشست:
-گفتم شاید خبر داشته باشی!
لحنش تمسخرآمیز و تهدیدکننده به نظر می‌رسید. چیزی که اصلا خوب نبود! ابرو در هم کشیدم و گفتم:
-من کسی رو تو جنگل ندیدم!
دستی را که فنجان در آن بود، مشت کرد که فنجان ناپدید شد. صدایش را سردتر کرد؛ آن‌قدر سرد که دمای اتاق هم تا حدی کاهش پیدا کرد:


بیشتر بخوانید
نظرات رمان الماس جاودانگی
  • Sarina

    0

    رمان قشنگی بود و با محتوا و جوری نبود ک نویسنده فقط سعی کرده باشه یه چرت و پرتی سر هم کنه جهته اینکه چیزی به اسمش تو سایت باشه و خب ارزش یه بار خوندن رو داره و واسه منی ک ۵ ساله رمان می خونم با اینکه محتوا داشت ولی خیلی سطحی بود

    ۴ هفته پیش
  • Sarina

    0

    و همه چیز خیلی زود اتفاق می افتاد اگه نویسنده داستانو یکم بیشتر کش میداد انقدر اتفاقا پشت سر هم نمی افتاد صد در صد خیلی قشنگ تر بود ولی بازم با وجوده این مشکل ب دلم نشست و ممنون از نویسنده برای رمانه قشنگش🫠❤️✨️

    ۴ هفته پیش
  • Fatemeh

    0

    خیلی رمان قشنگ و جالبی بود. خدا قوت نویسنده عزیز☺️ امیدوارم همیشه موفق باشین و بدرخشین🤍

    ۲ ماه پیش
  • Nana

    0

    خیلی قشنگ بود واقعا💞

    ۵ ماه پیش
  • خزاعل

    0

    ببخشید میگه بگید ارداد که قدرت اتش داره موهاش چه رنگی هستش لطفا

    ۱۰ ماه پیش
  • دلوین

    4

    من اصلا رمان رو نخوندم چون همین که رفتم رمان رو بخونم دیدیم کتابی نوشته من از رمان های کتابی به شدت متنفرم بخاطر همین دیگه رمان رو نخوندم از موضوع رمان خیلیییی خوشم اومد و دوست داشتم بخونم ولی حیف که به زمان کتابی نوشته شده بود کاش به زمان عامیانه نوشته بودی

    ۱۱ ماه پیش
  • الینار

    1

    واقعا رمان زیبایی بود ای کاش جلد دوم هم داشت 😭 دستت درد نکنه خانم حدادی جان

    ۱۱ ماه پیش
  • محمد

    1

    واقعا عالی بود ای کاش طولانی تر بود و ای کاش نسخه دوم هم داشت ممنون از نویسنده که واسم یه خاطره زیبا ساخت با این رمان❤️

    ۱ سال پیش
  • هانیه

    3

    رمان خوبی بود اما برای منی که رمان های مجازی زیاد میخونم به شما پیشنهاد میدم برای چنین رمان هایی که مجازی هستند بهتره که به لحن عامیانه نوشته بشن ممنون از شما

    ۱ سال پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    رمان خوبی بود ممنون نویسنده جون بابت رمان زیباتون💜🌟💜🌟

    ۱ سال پیش
  • رمان خوان

    0

    رمان قشنگی بود ولی ای کاش بگو طولانی تر بود

    ۲ سال پیش
  • زهرا

    1

    واقعاً خیلی زیبا بود بهترین رمانی بود که خوندم💛✨

    ۲ سال پیش
  • عشق بود

    7

    خوب بود میتونستی خیل خوب درکش کنی ممنون از نویسنده عزیز من خودم دارم رمان مینویسم و میدونم این کار چقدر سخته خیلی ممنونم بابت این رمان

    ۵ سال پیش
  • ؟

    3

    وای منم دارم مینویسم یعنی بعضی وقتا واقعا شونه خالی میکنم،ولی وقتی به این فکر میکنم که بقیه هم میتونن از رمانم لذت ببرن اشتیاق پیدا میکنم

    ۵ سال پیش
  • "رز سیاه"

    1

    دقیقا خیلی کار سختی هست نیاز به فکر کردن داره باید از اولش که چه جوری شروع میشه فکر کنی تا پایانش چطور باشه حتا باید به اسم شخصیت ها هم فکر کنی

    ۵ سال پیش
  • 1

    ینی میتونم یه روز رومانتو ع کتاب خونه بخونم:)

    ۳ سال پیش
  • ?

    11

    ولی به نظر من اصن سخت نیست فقط یه ذهن باز مهارت بازی با ککلمات لازمه همین کسی که این هارو داشته باشه نویسنده موفقی میشه

    ۴ سال پیش
  • ...

    2

    واقعاً فکر کردی همینه؟ یه نویستده باید روانشناسی بلد باشه، بدن انسان، موقعیت های جغرافیایی، تاریخ، ادبیات فوق العده قوی، شخصیت پردازی، تو داری یه نویسنده که زندگیش داستاناش هستند رو زیر سوال میبری

    ۲ سال پیش
  • ارمیسا

    0

    من قبلا این رمانو میخوندم ولی نصفشو خوندم ابن رمان خیلی قشنگه ساختار ذهنی کسی که اینو نوشته خیلی بالاست این رمان واقعا بعد هر قسمتی که خوندیرو اینقدر قشنگه که تو ذهنت همش میاد

    ۲ سال پیش
  • Miyoong

    0

    عاشقش شدم از رائیکا یا همون تایگرس خیلی خوشم میاد از بریانت ام خوشم میاد واقعا عالی بود ممنون از نویسنده

    ۲ سال پیش
  • یارا

    0

    Good 😒

    ۲ سال پیش
نحوه جستجو :

جهت پیدا کردن رمان مورد نظر خود کافیه که قسمتی از نام رمان ، نام نویسنده و یا کلمه ای که در خلاصه رمان به خاطر دارید را وارد کنید و روی دکمه جستجو ضربه بزنید.

کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!