باهم در پاریس به قلم مرجان فریدی
پارت دوم :
پوزخندی زدم و گفتم:
-نمی خوام به کسی چیزی رو نشون بدم.اما نشون می دم دخترای ایرانی یه روز کجا قرار داشتن!
این جمله رو بلند گفتم.
و دستم و بردم بالا و روبه جلو خم شدم و پام و نرم و اروم رو زمین کشیدم و اونم یهو دستش و گذاشت دور کمرم و از زمین بلندم کرد.
تو رقص هیچی مهم نبود.
یکی از پاهام و دور کمرش حلقه کردم و با دستم از کرباتش گرفتم و به عقب خم شدم و اون قدر خم شدم که صدای جیغ و دست بلند شد .
دستش و دور کمرم گذاشت و بلندم کرد یهو از تو اغوشش پریدم پایین و نرم و تند .چرخیدم و چرخیدم دستام و دوطرفم باز کرده بودم و می چرخیدم که یهو دستم و گرفت و من و درحال چرخش کشوند سمت خودش و وقتی تو اغوشش افتادم با بی قیدی به چشمای سرد و خمارش زل زدم و گاهم و پر از شیطنت کردم و لبام و بردم سمت لباش و اون بهم بیشتر نزدیک شد.
تو لحظه ی اخر دستام و روشونش گذاشتم و از رو زمین پریدم و امید وار بودم که به خودش اومده باشه.همه با این حرکتم که گذاشتمش تو خماری دست زدن.
تو هوا گرفتم و در همون حالت من و چرخوند ،صدای جیغ و صوت همه دوبارهبلند شده بود.
یهو من و گذاشت رو زمین و با قدم هایی منظم بهم نزدیک شد و من آروم و نرم عقب رفتم .که تو لحظه ی اخر چنگ انداخت دور کمرم و کمی از زمین بلندم کرد و من تو بغلش چرخیدم و در حالی که به چشماش زل زده بودم ،به عقب خم شدم.
و کرباتش و کشیدم و اونم همراه با من خم شد.
و تمام .اهنگ تموم شد و ما هنوز تو همون حالت بودیم و صدای جیغ و دست و سوت تمومی نداشت.
خواستم دوباره سرپا شم که نزاشت تو همون حالت نگهم داشته بود .
اروم و با خشونت گفت:
-دیگه تو همچین شرایطی قرارم نده و بعدشم اگر قرار دادی ،نصفه نزارش!
بلندم کرد و وقتی سرپا ایستادم تو بهت بودم!
کاملا متوجه بودم که منظورش همون لحظه ای که تظاهر کردم می خوام ببوسمش!
به چشمای رنگ شبش زل زده بودم و هنوزم همه دست می زدن.
برق ها که روشن شد اولین چهره هایی که دیدم چهره ی قرمز دوست جسیکا و چهره ی کبود جسیکا و نگاه مبهوت دیانا و نگاه خندون ملیسا بود .
به ربات خیره میشم ، به اون نگاه خاص قیری شکل.
نگاهم و به زور ازش جدا می کنم به جمعیت زل می زنم و آروم آروم عقب گرد می کنم وبین جمعیت یه دختر ظریف می بینم. چشمای روشن و پوست سفید.نمی گم خیلی خشگل.ولی برای من عجیب زیبا بود.
با نگاه خندون دست می زد و تشویقم می کرد.آرشا!
آرشا این جا بود!نفسم گره خورد. سینم سوخت. نفسم به شماره افتاد.
یک...دو ....سه..
یک ...دو ...سه ..
قطره اشکی از چشمام فرو ریخت و پلکام و محکم رو هم فشردم و چشم که باز کردم نگاهم و به جایی که تا چند لحظه پیش آرشا با لباس شب مشکیش اشغال کرده بود دوختم.
اما خبری از آرشا نبود!جای اون یه دختر سفید و چشم رنگی با همون لباس شب مشکی بود!
هیچ شباهتی با خواهرم نداشت!اما من به جای اون آرشا رو دیده بودم!
خدای من دارم دیوونه می شم.بهت زده عقب گرد کردم. آهنگ عوض شده بود.دیانا حالم و انگار فهمید و به سمتم اومد.اما من انگار دیوونه شده بودم.
من خواهرم و می خواستم!و اون قدر این خواستن زیاد بود که توهم می زدم!
عقب عقب می رم و از سالن اصلی با سرعت جدا می شم.صدای پاشنه های کفشم و روی پله های مرمری شکل می شنوم.
تق..تق..نق..تق.
از ربات و اون مهمونی کزایی فاصله می گیرم.
نمی دونم چرا این حالت و دارم احساس خیانت می کنم ، به آرشا
به قولی که بهش داده بودم، چرا من تلاشی نمی کنم برای پیدا کردنش؟
نکنه فراموش کردم خواهرم رو ؟
برام اهمیتی نداره که لباسام و عوض نکردم.
برام مهم نیست که هوا سرده، برام اهمیتی نداره که دیانا صدام می زنه
فقط می خوام برم. حس می کنم دیوارهای سفید سالن و سقف مشکی راه رو داره خفم می کنه.
از اون جا که بیرون میام سعی می کنم نفس بکشم.
خواهرم، خواهرم دست اون حیوونه و من دارم تو مهمونی سیاه و سفید اخر سال دانشگاه خوش میگذرونم!
تو هوای سرد و خشک پاریس تو کوچه پس کوچه های غربت قدم میزنم ،منی که با من قبلیم من، ها فاصله دارم.
این پیرهن نازک و بدن نمای تنم، این رژ لب سرخ رو لبم،
این موهای باز و خوش حالت ، این آرایش ...
این من نیستم!
رقص با مردی که تا دو روز پیش داشت تو رینگ مثل قاتل ها جون ریک و میگرفت ، کار من صابق نبود!
من تبدیل شده بودم به چی؟
کسی که خواهرش براش از خود گذشتگی کرد اما خودش حالا داره این جا خوش میگذرونه!
روی سنگی تو کوچه ای تاریک که تنها منبع روشناییش تیر برق اخر کوچه است جای می گیرم.
هوا سرده و بدنم سوزن سوزن می شه. یخ می شه. سر می شه. لرز می گیرم. می میرم. زنده می شم.
نم ناکی دیوار از باران سر شب پشتم و می لرزونه و باز هم می لرزم.تیره کمرم تیر می شکه و من دوست دارم زندگی ام رو بالا بیارم.
خودم و بغل می گیرم و به دیوار نمور و تاریک رو به روم زل می زنم وقتشه.
وقتشه برای یک بار تا همیشه خاطراتم و مرور کنم و تموم کنم این سریال تکرای و زجر اور و که هر شب مغزم دنبالش میکنه!
وقتشه همه چی رو با جزعیات به یاد بیارم.
شده تا صبح یخ بزنم تو این کوچه ی سرد و تاریک ، شده اگه بلرزم و بمیرم و نابود شم.من باید به یاد بیارم و خلاص شم.
باید تموم شه برای همیشه!
به دیوار تکیه میدم و تنم از خیسی دیوار بارون گرفته بیشتر خیس میشه و بدنم و لرز می گیره.
اما چشمام و می بندم و غرق تو خاطرات لجن گرفته ام می شم.
از همون اول اول شروع می کنم..
آروم چشم می بندم و تو خاطراتم گم می شم.
پنج سالمه پشت دیوار پنهون شدم و دستای تپل و سفیدم و پشتم پنهون کردم.
صدای قدماش و که می شنوم از ترس اشک تو چشمام جمع میشه
چنگیز و می بینم.
پسر عموی هیجده سالم، زیر دست بابام. اما دست راستش!
با اون چشمای ترسناکش نگاهم می کنه و فهمیدم که مچم و گرفته
با بغض نگاهش می کنم صدای بچه گانه ام می لرزه:
- چنگیز، به اون نگو...
پوزخند می زنه ، مثل اون!
صدای گرفته و بلوغ وارانه اش و بلند می کنه و داد می زنه:
-عمو!
صدای قدمای محکمش و می شنوم و حس می کنم لای پاهام خیس شده.
از ترس دسشویی کردم، من اون روز از ترس پدرم دسشویی کردم!
پوز خند چنگیز دلم و اتیش میزنه.
چنگیز کنار میره و اون جاش و می گیره.جمشید خان.مرد آهنی.پدرم!
جای چنگیز و می گیره و روبه روم می ایسته.
صدای گرفتش و نگاه یخ زدش وجودم و می لرزونه
- بده به من.
با وحشت عکس و پشتم پنهون می کنم اون عکس تنها چیزیه که ازش باقی مونده!
معمولا اون قدری شان خودش و بالا می دونه که نه به من نه به آرشا دست نمی زنه !
با سر به چنگیز علامت میده که چنگیز لبخندی میزنه و با نگاهی که تنها من شیش ساله می شناسم هیزیش و خیره ام می شه.
به چشمام زل زمیزنه و به سمتم میاد و من جیغ میزنم و می خوام فرار کنم که از پشت می گیرتم و دستام و می پیچونه و عکس و از دستم در میاره، و من. با گریه التماس می کنم.
-بابا...
سرد بهم زل میزنه چه طور دلش میاد دختره شیش ساله ی خودش و با چشمایی که از خودش گرفته رو این قدر سرد نگاه کنه؟
صداش و که میشنوم ناخواسته گریم قطع میشه.
-مگه نگفتم من و بابا صدا نزن!
با اشک گفتم:
-باشه آقا... ، عکس داداشم و بده.
چنگیز عکس و بهش می ده و اون به عکس زل می زنه از لابه لای دستاش به چهره ی شروین تو عکس زل میزنم.
چهره اش و تو ذهنم ثبت می کنم!
داداش جوون مرگ عزیزم.که ازش تو اوج بچه گی تنها یه لبخند جدی و شکلات های یواشکی ای که پشت در اتاقم می زاشت رو به یاد دارم.ا
برمی گرده سمت چنگیز و در حالی که عکس و تو جیب کت گرون و مارک خاکی رنگش میزاره میگه:
-یه هفته تو اتاقش زندونیش کن و دور از اون یکی باشه!
منظورش از اون یکی آرشا ست ..دخترش!
آرشا رو هم یه هفته است زندونی کرده ،حالا هم مجازات من شروع شده.
چنگیز من و بغل می کنه تا ببره به اتاق که نه، سلولم! داد می زنم
-آرشا راست میگه، تو بدی...تو داداشی رو کشتی!
زندگی من از موقعی که شروع شد سیاهی بود و سیاهی!
این و وقتی فهمیدم که مهر پدری رو در نگاه یخ زده ی بابام تجربه کردم
وقتی فهمیدم بدبختم که تو دستای بابام به جای شکلات و عروسک اسلحه دیدم و کادو هاشم معمولا بهمون جسدای دشمناش بود که تو باغ پشتی عمارت چال میشدن!
وقتی فهمیدم بیچاره ام که به جای لبخند رو لبای بابام پوزخند دیدم و
به جای دیدن عشق و محبت بین پدر و مادرم هرشب تن کبود و داغون مامانم و دیدم!
وقتی کمبود و حس کردم که به جای مدرسه درس خوندن و بیرون رفتن.زندونی شدم تو عمارت بابام به بهونه ی این که ازم به عنوان نقطه ضعف بر علیه بابام استفاده نشه!
مادرم و آرشا و ازاد تنها چیزایی بود که بعد داداش شروین داشتم.
شروین داداش نوزده سالم بود .
که بابا برده بودش به زور تو کار و کاسبی خودش، که همون جابه جایی مواد از کشوری به کشور دیگه باشه!
شروین از اون داداشای جدی و مردونه ی روزگار بود.
گاهی پنهونی برای من وآرشا خوراکی می آورد .
گاهی به قول خودش قاچاقی برامون عروسک می آورد.
پنهونی پشتمون بود و تا اون بود. بابا و چنگیز کاریمون نداشتن.
پنج سالم بود! که اون صحنه رو با آرشا دیدیم.
یه بسته ی بزرگ و کادو پیچ شده برای بابا اوردن،بعد ها فهمیدم از طرف دشمنش بوده.
من و آرشا روی پله ها یواشکی از لابه لای همون نرده های طلایی و سفیدی شکل با سر شیری که روی هر میله قرار داشت پایین و نگاه می کردیم.
در بسته کادو پیچ شده به وسیله یکی از آدم های بابا باز شد.
باز گفتم بابا؟
داداش شروینم و دیدم،با همون پیرهن سفید و شلوار جین مشکیش که صبح از عمارت با اونا خارج شده بود!
اما با این تفاوت که پیرهنش سوراخ سوراخ و خونی بود!
با این تفاوت که چشماش بسته بود!
آرشا می گفت مرده، اما من می گفتم خوابیده!
هیچ وقت نفهمیدم چرا بابا گریه نکرد چرا داد و بی داد نکرد ، چرا ناله نکرد، چرا اصلا کمرش خم نشد!
داداش شروینم و کشته بودن و کادو پیچ شده فرستاده بودن در خونه!
همون داداش قد بلند و چهار شونه با چشمای خاکی رنگ ارثیه ی مادرم!همون داداشی که گاهی با لبخند آرومی موهای من و آرشا رو ناز می کرد و قول می گرفت وقتی صدای دعوای مامان بابا رو می شنویم از اتاق بیرون نیایم.
بابا قاتل شروین و پیدا کرد و کشتش به قول چنگیز جزغالش کردن
وضعیت مامان بد بود .افسرده و گوشه گیر!
بابا رو من و آرشا حساس شده بود.اجازه نزدیکی به خودش و بهمون نمی داد دستور داد اقا صداش کنیم!
بیرون نمی رفتیم.مدرسه نمی رفتیم،هیچ کاری نمی کردیم تا به قول بابا نقطه ضعفش دربرابر دشمناش نشیم.
تنها کاری که می کرد این بود که برامون معلم های خصوصی بگیره.
داشتیم دیوونه می شدیم.من و آرشا روز به روز از اقا بیشتر بدمون می اومد و آرشا میگفت تقصیر اونه که شروین مرد.
چنگیز محافظ من بود ودست راست بابا.عموم یعنی بابای چنگیز که حتی به بارم ندیده بودمش تو یکی از ماموریتاشون لو رفته بود و اعدام شده بود و مادرشم که احتمالا مثل مادر من زجر کش شده بود!
چنگیزم ازنزدیکی به من خوب استفاده می کرد.
بهم اجازه هیچ کاری و نمی داد ما واقعا زندونی بودیم.
بزرگ تر که شدیم اقا رو با تحدید و زور و ضرب و حتی یک هفته گرسنگی ،مجبور کردیم معلم خصوصی بگیره.
این طوری درس خوندیم.
تازه داشتیم یکم،فقط یکم به ارزوهامون نزدیک میشدیم که اون تفاق افتاد.
شب بود و تو خواب و بیداری بودم. روی تختم ذراز کشیده بودم و آرشا کمی اون طرف ترم روی تختش خواب بود.صدای داد و بی داد شنیدم.
از جا پریدم و دوییدم سمت تخت آرشا.
بولیز لیمویی رنگش که عکس باب اسفنجی داشت و به چنگ گرفتم و
تکونش دادم:
-آرشا،آرشا.
چشمای خمار قهوه ایش رنگش و باز کرد و با دیدن من با بهت گفت:
-چته؟
در حالی که به سمت در اتاق سیاه رنگمون می رفتم گفتم:
-فکر کنم بابا داره مامان و می زنه!
آرشا در حالی که موهای چتریش و کنار میزد خواب الود گفت:
-این که طبیعیه!
باهم از اتاق بیرون زدیم و به سمت سر و صدا دویدیم
از استرس دستام یخ زده بود و سردی عرق و رو تیره کمرم حس می کردم.
به پله های سراسری که رسیدیم مامان و دیدم که با لباس خواب زرشکی رنگش به گلوی اقا چنگ زده بود و داد میزد:
- -تو شروینم و کشتی.چهار ساله که بچه ام زیر خروار ها خاکه .هممون و این جا زندونی کردی،ازت متنفرم.
- اقا با شدت دستای مامان و گرفت و پیچوند و داد زد :
-برو به درک!
مامان در مقابل نگاه بهت زده ی ما پاهاش لیز خورد و از پله ها افتاد پایین
من خوب این پله های غول پیکر و پیچ در پیچ و می شناختم.
شصت و سه تا پله، مگه می شد بیافته و هیچیش نشه!
اقا همون طور ایستاده به سقوط مامان چشم دوخت و آرشا جیغی پر درد زد و با سرعت دویید تا به مامان برسه
و من و اقا چشم در چشم به هم خیره بودیم.
نگاهم نه مبهوت بود.نه نفرت زده. نه وحشت زده.من فقط با نگاه مرده ام به مردی که زنش و از پله ها حول داده بود پایین نگاه می کردم.
دستام مشت شده بود و نگاه اقا به دستام خیره شد.
اون قدر ناخن هام و تو گوشت دستم فشرده بودم که کف دستم به سوزش افتاده بود.
صدای جیغ و گریه ی آرشا از پایین پله ها میومد.
به خودم اومدم. دوییدم.شصت و سه تا پله پایین فتم و مامن با همون لباس خواب بلند و طلاییش روی زمین افتاده بود.سنگ های مرمری شکل و سفید کف سالن غرق خون بود و نگاه خاکی مامان رو به من بود.پلک نمی زد.
مرده بود،مرده بود.مرده بود!
.....
مامانم رفت برای همیشه پیش شروین.
اآزاد دوست داشتنیم.پرنده ی کوچواو و نازم تو قفسش پر پر شد و هیچ وقت ازاد نشد
اقا برای این که کمی فقط کمی بتونه نگاه پر از نفرت من و آرشا رو به خودش عوض کنه برامون معلم زبان گرفت.
دیوید عزیزم. پسره ریزه میزه ی بور اون روز ها که می اومد و با تعجب از نگاه سرد و غرق نفرت من و ارشا بهمون درس میداد.
بعد یک سال کم کم بهمون نزدیک شد . درد و دل کرد باهامون.
درد و دل کردیم باهاش.
وقتی فهمید چه طوری درس می خونیم و چه قدر تنهاییم .خواست کمکموم کنه
گفت برامون ویزا جور می کنه . گفت برامون خونه جور می کنه تا فقط بریم. ازاد شیم.
اون قدری درس خوندیم و اون قدری باهامون کار کرد که بدون اطلاع اقا و چنگیز یه شب وقتی با بادیگاردا برای خرید از خونه خارج شده بودیم.بادیگاردا رو پیچوندیم و فرار کردیم.دیوید سر قرار منتظرمون بود و مارو برد و کنکور دادیم.
هرچند که بعدش که برگشتیم خونه دروغ گفتیم رفته بودیم شهربازی و می خواستیم تفریح کنیم.اما بازم نزدیک به دو ههفته اسارت داشتیم!
جواب کنکور که اومد رو آسمون ها بودیم.
امید...امید چیز خیلی خوبی بود برای سیاهی اون روز هامون.
نقشه فرار ریختیم و همه ی کارها رو دیوید کرده بود.
همه چیز خوب بود با موفقیت فرار کردیم.
اما،آرشا قربونی من بی لیاقت شد!
از خودش به خاطر من گذشت و من فرار کردم و اومدم فرانسه
من رفتم دانشگاه و آرشای عزیزم موندگار اون اسارت سخت شد.
سال ها دنبالش گشتم تا اونم فراریش بدم اما پیداش نکرم.
اونا هم پیدام نکردن.
...
تنها دارایی من تو زمین آرشا بود و حالا اون کجا بود؟
نور که افتاد رو چشمام به خودم اومدم و دستام و روی چشمام گذاشتم و با چشمایی که بر اثر تابش ریز شده بودن به روشنایی کوچه خیره شدم و بدن یخ زدم توانایی تکون خوذدن نداشت و
از گذشته بیرون کشیده شده و کمی گیج می زدم.
من کجام؟اها از مهمونی سیاه و سفید زدم بیرون و اومدم ناکجا آباد تا فکر کنم!
دستای یخ زدم و دور خودم حلقه کردم و چشم از نور گرفتم و سرم و روی زانو های سردم گذاشتم و پشتم از خیسی و یخی دیوارلرزید و نگاه تب دارم و به اسفالت خیس دوختم صدای در ماشین و شنیدم و انگار تو کما بودم.کارهام دست خودم نبود .
انگار دیگه کم آورده بودم.همه چیزی جلوی چشمام عقب و جلو می شد .
اخرین نگاه آرشا .جیغ مامان قبل از پرت شدن از روی پله ها .اخرین نگاه اون مرد.
جسد خونی شروین . نگاه پوزخند دار چنگیز...
صدای قدم هایی که بهم نزدیک می شدن و شنیدم و سایه ای که جلوی نور ماشین افتاده بود .هیچ کدوم باعث نشدن که به خودم بیام.
هوا انگار سرد تر و سرد تر می شد و من بیشتر هر لحظه تو خودم جمع می شدم.
دستایی دور بدنم حلقه شد و من بی حال و لرزون سر بلند کردم و میون تاریکی و کورسویی از نور چراغ ماشین صورت مرد اخموی روبه روم و تشخیص می دم. با کافشن قهوه ای و شال گردن که روی پیرهن مشکی رنگش افتاده به سمتم خم شده.
ریک این جا چه می کنه!
خندم می گیره و در این بی حالی و لرزم از سرما ،با صدایی که از خنده و سرما می لرزه می گم:
-فقط تو مونده بودی!
حالت صورتش و نمی بینم ،گرمای کافشنش و دور تن لرزون و خیسم که حس می کنم نا خواسته انگار احساس امنیت می کنم.
در سکوت از جا بلندم می کنه و بازوهای نحیفم و محکم می گیره و تن لرزون و یخ زدم و به سمت ماشینش می بره.
با صدای لرزونی میگم:
-چ..چه طور پیدام کردی؟
بازم هیچی نمی گه.سکوتش انگار بیشتر بهم احساس امنیت و راحتی می ده که با خیال راحت تو ماشینش می شینم.
بعد من سوار ماشین میشه و در و می بنده و مستقیم بخاری و روشن می کنه و من در حالی که تو خودم جمع شدم سرم و به شیشه تکیه می دم و اروم میگم:
-من و ببر خونه.
زیر چشمی نگاهش می کنم.
اخماش تو همه و مستقیم به جلوش نگاه می کنه از اون کوچه که اسمش و گذاشتم کوچه ی خاطره ها با دنده عقب گرفتن میاد بیرون.
وقتی تو خیابون ها گاز می ده ،من تنها با سستی و بدنی که هر لحظه خواب می طلبه از شیشه ی بخار گرفته به بیرون زل می زنم.
سرمای شیشه باعث میشه کمی تو خودم جمع شم که صدای گرفتش و می شنوم.
-به شیشه تکیه نده...سردت میشه!
بدون اهمیت به لحن دستوری و کلافش به تکیه دادنم ادامه می دم و سعی می کنم در همون حالت بخوابم.
دوباره صدای گرفتش و شنیدم:
--سوزان...باید ببرمت خونه ی خودم.
چه طور باید بهش اعتماد می کردم.؟ من فقط یه بار اون و روی رینگ مبارزه از دست ربات نجات داده بودم!
با بی حالی برگشتم سمتش. صدای قژ قژ برف پاک کن ماشین بد جور روی اعصاب نداشتم خط می کشید.
آروم و سست گفتم:
-من و ببر خونه ی خودم.
بدون این که نگاهم کنه در حالی که دننده رو عوض می کرد گفت:
-جاده بسته است سوزان.منم آدرس خونت و ندارم.شب و خونه ی من می خوابی و صبح می برمت.
وقتی رسیدیم زنگ میزنیم به دوستات چون خیلی نگرانت بودن بعدشم می تونی به خانوادت خبر بدی!
نا خدا گاه با حرف اخرش با صدای بلند می خندم .شل و بی حال. ولی می خندم.
تعجب می کنه این و حتی بدون دیدن حالت صورتشم می تونم تشخیص بدم!
با خنده در حالی که هنوزم کمی لرز دارم می گم:
-خانواده!
دیگه هیچی نمی گم و اونم دیگه هیچی نمی گه.
و سوالمم جواب نمی ده که چه طور پیدام کرده؟ این سوال و می زارم برای بعد تا ازش بپرسم الان تنها دلم خواب می خواد با یه جای گرم.
کل مسیر در سکوت می گذره و وقتی ماشین و نگه می داره من دوباره به خودم بد و بی راه می گم چون هیچ وقت در بد ترین شرایطم نمی تونم تو ماشین درحال حرکت بخوابم.
از ماشین پیاده می شه و در سمت من و باز میکنه و بازوم و می گیره و در حالی که کت و روی شونه هام می ندازه من و به سمت خونه ای می بره.
با خروج از ماشین دوباره تنم از سرما لبریز می شه و زانو هام سست می شه.
برای این که به زمین نیفتم به سمتم میاد و بهم نزدیک می شه و دستاش و دور بدنم حلقه می کنه و من و به سمت در سفید رنگ خونه می بره چراغ فانوسی شکل روی در نمای بیرونی خونه رو روشن کرده .
در خونه رو باز می کنه و برق ها رو با دست ازادش روشن می کنه و من و کشون کشون به سمت اولین کاناپه واقع در پزیرایی می بره .
گرمای خونه که تن سر شده از سرمام و لمس می کنه.باعص می شه.بیش از پیش خوابم بگیره و بی حال تر شم.
.بعد این که رو کاناپه تقریبا ولو می شم. به سمت اتاقی میره و من سرم و به کوسن کنارم تکیه می دم و چشمام و می بندم.چشمام از شدت بی خوابی و گریه می سوزه و موهام به هم گره خورده و خیس اطرافم پخشه.
پزیرایی ریک نسباتا مدرن و زیباست ولی خیلی شلوغ و به هم ریختست.
هر چند این چیزا برام اون لحظه بی اهمیت بود ولی خب.سعی می کردم حواسم و پرت کنم .تا شاید حداقل بتونم بخوابم.
ریک از اتاق اومد بیرون دستش یه پتوی نسبتا بزرگ به رنگ لیمویی بود.
اومد سمتم و کافشن و از روی شونه های برهنم برداشت و سعی کرد نگاهش و از اندامم بدزده.
با نگاهی پر استرس پتو رو خیلی سریع انداخت روم.
پتو رو دورم پیچیدم و حس کردم دارم گرم می شم.
پلکام روی هم افتاد و کم کم خواب داشت به بیداری غلبه می کرد که صدای ریک و شنیدم.
-سوزان نخواب.قبلش شماره ی دیانا رو بده همونی که دوست دختر، مته!
گیج و گنگ سعی می کردم حرفاش و تجزیه و تحلیل کنم اما نمی تونستم
واقعا خوابم میومد.
بدنم و با شدت تکون می داد و سعی می کرد کمی اجیرم کنه.
با تمام توانی که داشتم دونه دونه و با فاصله و صدایی کشیده شماره ی دیانا رو دادم و بعد این که دست از سرم برداشت با خیال راحت خوابیدم.
با صدای سرو صدا و داد و بی داد به زور پلکای سنگینم و از هم باز کردم و با دیدن فضای روبه روم چشمای نیمه بازم کامل باز شد.
این دیوارای سفید ابی و این تابلو های بزرگ و شیشه ای اصلا شبیه دیوارای خونه ی من و دیانا نبود!
هنوزم صدای در و داد و بی داد میومد.
به زور پتو ی لیمویی رنگ و از روم کنار زدم و کم کم همه ی اتفاقات شب گذشته رو به یاد اوردم .
به ساعت نگاه کردم.
شیش و نیم صبح بود.
بدنم به شدت درد می کرد و گلوم و چشمام می سوختن یهو در اتاق روبه روم به شدت باز شد و ریک و دیدم که با رکابی سیاه و شلوارک ابی رنگ با موهای اشفته و چشمایی که سرخ شده بودن از اتاق اومد بیرون.
با بهت نگاهش می کردم که اونم با دیدن من کمی بهم با حیرت خیره شد که دوباره صدای کوبیده شدن در با زنگی که یک سره شده بود توجه دوتامون و به سمت سر و صدا جلب کرد.
ریک با اخمایی در هم و چهره ای عصبی به سمت در خونه رفت و منم در حالی که پتو ر دورم شونه هام پیچونده بودم از روی کاناپه بلند شدم و حس می کردم با هر حرکتی که می کنم یکی از استخوان هام صدا می ده!
وارد راه رو که شدم دیدم در خونه بازه و خبری از ریک نیست آروم آروم به سمت در رفتم و وقتی از خونه خارج شدم با دیدن ربات که یقه ی ریک و گرفته بود و اون و به دیوار کوبونده بود چشمام گرد شد.
با بهت گفتم:
-چه خبره؟
این صدای من بود؟چرا این قدر خش دار و گرفته!
سر ربات و ریک چرخید سمتم. ربات با نگاهی عصبی براندازم کرد و بعد با خشونت ریک و انداخت سمتی و با دو قدم بلند خودش و رسوند سمتم و با صدای گرفته در حالی که با چشمای خونی نگاهم می کرد گفت:
-راه بیافت!
برای این که ضعف و خسته گی ای که داشتم باعث نشه بیافتم به دیوار تکیه زدم و گفتم:
-چی؟
ریک از روی زمین بلند شد و اومد سمت ربات و گفت:
-تو چته پسر؟دختره نمی خواد باهات بیاد!
چشمام گرد شد و کم مونده بود بزنم زیر خنده واقعا نمی فهمیدم چه خبره!
ربات برگشت سمت ریک و با لحن ترسناکی گفت:
-تو تازه از بیمارستان برگشتی . دوست داری دوباره بفرستمت اون جا؟
ریک با خشم خواست به سمت ربات بره که با تموم تواناییم داد زدم.
-بسه.
رو به ربات گفتم:
-جریان چیه؟ تو چرا این جایی؟
اومد سمتم و درحالی که کرباتش و از دور گردنش باز می کرد و می زاشتش تو جیب شلوارش گفت:
-دیشب یهو غیبت زد ساعت دوی صبح این پسره زنگ زد به دوستت دیانا و گفت پیش اونی .
دوستت داشت سکته میکرد. و منم که دیدم زیاد اوضاعش داغونه راه افتادم دنبال تو!
با بی حالی نگاهش کردم و به زور آب دهنم و قورت دادم و بازم درد سختی رو تو گلوم حس کردم خواستم چیزی بگم که ریک با تمسخر گفت:
-هیچ کی نه تو! تویی که به هیچ کس اهمیت نمی دی به خاطر دیانا اومدی دنبال سوزان اره؟
ربات برگشت سمت ریک و من با ترس دستم و به دیوار گرفتم تا نیفتم ربات جلوی ریک ایستاد و با لحن ترسناکی در حالی که انگشت سبابش و می کوبید رو پیشونی ریک گفت :
-تو کلا کتک دوست داری ؟ نه!
با بهت بهشون نگاه می کردم با بی حالی ربات و صدا کردم که یهو چشمام سیاهی رفت و داشتم میافتادم که ربات دویید سمتم و دست انداخت دور کمرم و من و به دیوار تکیه داد فاصله مون خیلی کم بود چشمای خمار و نیمه بستم و به چشمامش دوختم و اونم با با خیره گی بهم زل زده بود صدای نفساش و می شنیدم و بوی عطر سردش اون لحظه روی اعصاب زنانه ام خط می کشید.
ریک با اخم دستش و رو دست ربات گذاشت و در حالی که با نگرانی به من نگاه می کرد گفت:
-کل دیشب و زیر بارون بوده بزار ببرمش تو!
ربات ترسناک نگاهم کرد و گفت :
-زیر بارون چه غلطی می کردی؟
با بی حالی نگاهش می کردم که در حالی که منو به خودش چسبونده بود از خونه ی ریک من و کشون کشون آورد بیرون و ریک با اخم نگاهش می کرد و من نای تقلا و فرار از دستش و نداشتم به علاوه ربات کسی نبود که بشه ازش فرار کرد!
ریک خواست حرفی بزنه که ربات در حالی که در ماشین عجیب و سیاه رنگی رو باز می کرد گفت :
-یه کلمه حرف بزنی حرص نخوابیدنم از دیشب تا الانم و با مشت روت خالی می کنم!
ریک با حرص ساکت شد و ربات من و با خشونت حاصی نشوند رو صندلی و با اخمای در هم پتو رو دور شونم انداخت و در و محکم بست و رفت اون طرف و روبه روی ریک ایستاد و من با بی حالی نگاهشون می کردم و جون این که در و باز کنم و فال گوش بایستم وبشنوم چی می گن و نداشتم !
فقط ربات و دیدم که انگشتش و تحدید وارانه جلوی ریک تکون می داد و ریک با اعصبانیت به ربات نگاه می کرد .
ربات به سمت ماشین اومد و بدون توجه بهم سوار شد و بدون این که کمربند بزنه راه افتاد و با دست فرمون خیلی وحشت ناکی شروع به حرکت کرد و من داشتم با همون بی جونیم قبض روح می شدم .
مطمئن بودم رنگ به روم نمونده .
بلاخره پشت چراغ قرمز ایستاد و من متعجب بودم که با این دست فرمون افتضاحش قانونم رعایت می کنه!
یه لحظه برگشت سمتم و با دیدن رنگ و روم کلافه چند ضربه ی نسبتا محکم به فرمون زد و زیر لب گفت :
-این نقشه مسخرس!
انگار نمی خواست من بشنوم ولی خب متاسفانه یا خوشبختانه از بچه گی شنوایی بالایی داشتم!
خم شد روی من و من با ترس و سستی پاهام و کمی برای دفاع تو خودم جمع کردم و اون به چشمام زل زد و پوزخندی زد و خم شد و وقتی بالا اومد تئ دستش شیشه ی آب بود.
از رفتارم و موضع گیری احمقانم به خاطر نزدیک شدنش خجالت کشیدم یه جوری خودم و جمع کردم انگار قبلا سه بار بهم تجاوز کرده!
شیشه رو پرت کرد رو پاهام و بعد از سبز شدن چراغ دوباره راه افتاد .
من از کارش فهمیدم که باید اون آب و بخورم ! حتی لطف های رباتم انگار بدون حرف انجام می شد .این که میاد سر صبح دنبالم و با ریک درگیر می شه، معناهای زیادی داشت برام.
نمی خواستم مثل دخترای دبیرستانی و خیال پرداز فکر کنم که بهم احساسی داره اما این غیرت مسخره و این حرکات نا مفهومش و کجای دلم باید می زاشتم !
هر جوری که بود با هر بدبدختی ای بود تحمل کردم و وقتی بلاخره بعد نیم ساعت جلوی در خونه ی دیانا ماشین و نگه داشت برگشتم سمتش و آروم گفتم:
-شرمنده که اذیت شدی!
خواستم پیاده شم که صدای گرفتش و شنیدم:
-اگه اومدم دنبالت، یا این که به خاطرت دست به یقه شدم با اون بچه سوسول، بهتره بدونی به خاطر این بود که ته هر لاشی بازی ای هستم جز اذیت دخترا اونم به این شیوه..حس می کردم به خاطر رقص با من این طوری رفتی و گم شدی!
باز فارسی صحبت کرده بود.من اعتراف می کنم این پسر با فارسی صحبت کردن بیش از پیش می تونه جذاب بشه.
چهره خوشگلی نداشت. اما مردونه و شرقی بود.همینش برای جذاب بودنش کافی بود.
با حیرت نگاهش می کردم که سرش و به سمتم خم کرد و با نگاه خاصی براندازم کرد و گفت:
-فکر دیگه ای راجب رفتارم نکن !
حرصم گرفت!
در حالی که در ماشین و باز می کردم و پتورو دورم می پیچیدم گفتم:
-من کلا به تو فکر نمی کنم!
خواستم برم که بازوم گرفت و چرا من حس کردم فشار دستاش اون قدری رو بازوم زیاده که بازوم داره خورد می شه!
برگشتم سمتش که با نگاه خونسر و ربات وارانش براندازم کرد و در حالی که دست می برد سمت جیب کتش گفت:
-روزی که نجات دادم پیداش کردم!
با تعجب تگاهش می کردم که یه عکس مچاله شده رو گرفت سمتم .
با چشمایی که اشک توش حلقه زده بود دست بردم و عکس خودم و آرشا رو ازش گرفتم بدون هیچ حرف و تشکری با سرعت از ماشینش اومدم بیرون و به سمت خونه پا تند کردم عکس و تو مشت کوچیکم جمع کرده بودم و تند تند نفس می کشیدم .
خوش حال بودم که عکس و از دست ندادم اون عکس تنها چیزی بود که از آرشا برام باقی مونده بود!
تا دستم و روی زنگ گذاشتم در باز شد و من با بی حالی در حالی که عکس و زیر پتو پنهون می کردم وارد خونه شدم.تا در و باز کردم با دیدن دیانا که با گریه میومد سمتم زیر لب گفتم:
-شروع شد!
تا اومد سمتم با گریه جیغ زد و هم زمان با بغل کردنم با جیغ جیغ فریاد زد:
-تو از منم بد تری سوزی!
از ترسم از دیشب زره ای خواب به چشمام نیومد ، اون قدر ترسیدم که زنگ زدم به دیوید!
از خودم با بهت جداش کردم و به چشماش خیره شدم.
به پشت دیانا خیره شدم و سرم و چرخوندم مت بود و کنارش...
با حیرت زمزمه کردم:
-دیوید!
لباش و گاز گرفت و با پشت دست اشکاش و پاک کرد و به سمتم اومد و تو یه حرکت بغلم کرد اون قدر محکم بغلم کرد که حس کردم دنده هام خورد شد اما من این حس و دوست داشتم!
با صدای گرفته و پر بغضی به زبان فرانسوی گفت:
-چه قدر بزرگ شدی!
حق داشت بگه بزرگ شدم اخرین بار که اومده بود پاریس برای کریسمس دوسال پیش بود !
ازش جدا شدم و به چشمای خوش رنگش خیره شدم.
با خنده گفتم:
-خیلی جذاب شدی!
خندید و آروم گفت :
-نمی دونی چه جوری خودم و رسوندم! خیلی وقت بود که می خواستم بیام و دیشب بهونم جور شد !
نشستم رو کاناپه و گفتم:
-اگه می دونستم زود تر گم و گور می شدم!
انگار یادش اومد که شب خونه نبودم!
اخماش رفت تو هم دست برد سمت پیرهن سورمه ای رنگش و دکمه ی دومش و باز کرد و با حرص گفت:
-کجا بودی تو از دیشب تا الان دیانا داشت از ترس می میرد اگه مت نبود احتمالا سرش و می کوبوند تو دیوار!
از لحن با مزه ی دیوید خندم گرفت برگشتم سمت مت که داشت با عشق به دیانا نگاه می کرد .
اروم گفتم:
-مت، ممنونم که پیش دیانا بودی!
مت با لبخند دستش و دور شونه های لرزون از گریه دیانا گذاشت و گفت:
وظیفه بود من دیانا رو هیچ وقت ترک نمی کنم!
دیانا اومد کنارم رو کاناپه نشست و با لبخند به مت نگاه کرد دیویدم اون طرفم نشست.
با تردید به مت نگاه کردم که خودش گفت:
من می رم برای صبحانه خرید کنم تو خونه هیچی نیست!
ازش ممنون بودم به خاطر درکش!
مت بعد از پوشیدن پلیور زرشکی رنگش از خونه خارج شد و دیوید خیره نگاهم کرد.
چهره اش مردونه تر و بهتر شده بود. ته ریش خوش رنگش و موهای حالت دارش.این پسر همونی بود که من و از دست اون مرد نجات داد.این پسر معلم زبانم بود و بعدش شد.داداشم و بعدش شد.داداش هم خونم!
آروم با سری افتاده عکس خودم و آرشین و از زیر پتو بیرون آوردم و گفتم:
-اون شبی که چاقو خوردم به خاطر این عکس بود دزده می خواست علاوه بر کیف پولم این عکسم با خودش ببره و وقتی نزاشتم بهم چاقو زد!
دیشبم بعد رقص با ربات یه لحظه احساس پر بودن کردم ،انگار داشتم به آرشا و قولی که بهش داده بودم خیانت می کردم!
نتونستم جو و تحمل کنم و رفتم تا خالی شم ،انگار،انگارنمی تونستم خودم و خاطراتم و گذشتم و،تحمل کنم داشتم دیوونه می شدم یه بار برای همیشه کل خاطراتم و مرور کردم تا تموم شه عذابی که هر شب می کشم!
نمی دونم چه قدر گذشت تا این که یکی از بچه ها داشنگاه که یه بار جونش و تو رینگ مسابقه ی بوکس زیرزمینی نجات دادم ،اومد و پیدام کرد جاده ها بسته بودن و اون من و به خونش برد و بدون این که اذیتم کنه یا بهم کاری داشته باشه من و رو کاناپه خابوند.... یعنی خودم خوابیدم!
صبحم که ربات اومد و آوردم این جا.
نفسی گرفتم و برگشتم که دیدم دیوید داره با اشک به عکس من و آرشا نگاه می کنه.
دیانا آروم گفت:
-آرشین مطمئنم یه روز پیداش می کنی!
با غم بهش نگاه کردم و آروم گفتم:
-رویای محال!
پوزخند که رو لبام جا خوش کرد دیوید عکس و کناری گذاشت و برگشت سمتم و سرم و برگردوند سمت خودش و با نگاه خیس و زیباش بهم زل زد و گفت:
-تو قوی ای ، و مطمئنم می تونی پیداش کنی و در ضمن ، می خوام بهت یه خبر بدم!
با تنی لرزون و چشمایی پر اشتیاق و اشکی بهش زل زدم و گفتم:
-چی؟
چنگی به موهای خرمایی رنگ و تیرش زد و در حالی که با عکس روی میز بازی بازی می کرد با صدایی گرفته گفت:
-نمی دونم خبر خوبیه یا بده!
با اشتیاق از جا بلند شدم و جلوش نشستم رو زانو هام و با گریه گفتم:
-عیب نداره بهم بگو!
دیانا بااسترس به دیوید علامت داد حرف نزنه.
-بگو دیوید!
با تنی لرزون در حالی که به چشمای روشنش خیره بودم گفتم:
-زود باش!
دیوید عکس و از روی میز برداشت و در حالی که دکمه ی استیناش و باز می کرد و با استرس نگاهش و ازم می دزدید گفت:
-تونستم یه خبرایی اون مرتیکه که بهش می گن مرد اهنی پیدا کنم.
من مثل باقی دخترا نبودم که چون دیوید به بابام گفته مرتیکه ناراحت شم!چون اون مرد بابام نبود.فقط مرتیکه بود!
با نگاهی گرد و اشک آلود از جابلند شدم و با استرس گفتم:
-خب؟
دست کشید رو گردنش و سر بلند کرد و به چشمام زل زد و گفت:
-با توجه به تحقیقاتم و پرس و جو هایی که کردم و که نزدیک به شیش ماه می شه،آرشا پیش بابات بوده اما خیلی وقته که دیگه پیش بابات نیست.
با بهت خشک شده نگاهش می کردم پتو از رو شونه هام افتاد و من هنوز بهش نگاه می کردم!
دیوید نگاهش و ازم دزدید و گفت:
-دوتا خبر واست دارم یکی خوب، یکی بد!
همون طور خشک شده بهش نگاه می کردم که ادامه داد:
-خبر خوب اینه که،آرشا پیش بابات نیست و خود بابات علاوه بر تو دنبال اونم می گرده!
نگاهم رو عکس خودم و آرشا خیره موند ،به نگاه خوش حال و لبای خندونمون!
آروم و پربغض گفتم:
-و خبر بد؟
آروم سرش و تو دست گرفت و در حالی که رو کاناپه می نشست گفت:
-می خوای برو یکم استراحت کن ، بعدا بهت...
با گریه داد زدم:
-خبر بد چیه دیوید؟
لبش و گاز گرفت و آروم و با صدایی خفه گفت:
-خبر،بد اینه که،آرشا رو از بابات دزدیدن!
هرچی داستان خوندید و بزارید کنار ،هرچی فیلم دید و بزارید کنار ،من اون لحظه اندازه ی کل رمان های غم گین جهان غصه داشتم ،تو اون لحظه به اندازه ی کل فیلم های درام دنیا غم گین بودم،تویه لحظه کشتی تایتانیک شدم و غرق شدم تو دریای کثیفی که اسم خودش و سرنوشت گذاشته بود!
قطعا دلم می خواست بمیرم ،دوباره و دوباره و برای بار میلیاردم از اون مرد متنفر شدم ،از کسی که تنها نام پدر که نه مرد آهنی رو برای من و آرشا یدک کشیده بود مردی که با کار های خلافش و بی رحمی هاش باعث مرگ برادرم شد ،کاش اون بود!
مادرمم جلوی چشمام کشت،حالا هم آرشای عزیزم،آرشای همیشه شجاع و زبون درازم،خواهربزرگ تر بی چاره ام بازم به خاطر اون حیوون به دست چند تا حیوون تر از خودش گیر افتاده بود !
اگه اذیتش کنن؟
اگه جونش و بگیرن؟
دستام می لرزید و بدنم نبض گرفته بود !
بلند زدم زیر خنده اون قدر بلند که دیوید و دیانا به سمتم هجوم اوردن و سعی داشتن من و به خودم بیارن!
اما من فقط می خندیدم،خواهر من سال ها به خاطر من به دست پدر خودش زندونی شد و حالا گیر چند نفر دیگه افتاده!
صدای جیغ های دیانا رو می شنیدم:
-دیوید بهت گفتم الان نگو.آخه این و باید الان بگی؟
با سوزشی که تو سمت چپ صورتم حس کردم سر بلند کردم خنده رو لبام خشک شد نگاهم تو تیله ی تیره و اشک بار دیوید خیره موند!
چشمام به اشک نشست ،وقتی با صدای بلند زدم زیر گریه انگار خیالشون راحت شد که دیوونه نشدم!
اون قدر تو بغل دیوید و دیانا گریه کردم و نالیدم که از حال رفتم و چشمام که بسته شد برای آخرین بار توی عمرم آرزو کردم که بیداری ای در کار نباشه.
کت چرمی و مشکی رنگش و از روی دسته مبل برداشت.
جلوی آینه ی قدی و بزرگ و چوبی کنج اتاقش ایستاد .
کت و آروم و با گردنی کج شده به تن کرد با یه قدم بلند به سمت آینه رفت و به چشمای کشیدش خیره شد .
پوزخند رو لبای گوشتیش نشست،نگاه خیره اش و آینه گرفت و به سمت در رفت از اتاق که خارج شد صدای زنگ خونه رو شنید ،با صدای بلند و گیراش فریاد زد:
-جیمز در و باز کن ببین کیه.
جیمز موهای بلندش و با کش سر مشکی رنگش جمع کرد و در حالی که اسلحه اش رو از پشت گرفته بود در و آروم به سمت در رفت و در و باز کرد و سرش و کمی روبه بیرون خم کرد و با دیدن فرد روبه روش با بهت گفت:
-آقا!
پسر ابروی چپش و بالا انداخت و با خونسردی گفت:
-تو هنوز موهات و نزدی؟
ربات دستی به روی کتش کشیدو از آینه دل کند و از اتاقش خارج شد و به سالن اومد با دیدن جیمز و پسری که داشت وارد خونه می شد با حرص و قدم هایی استوار و محکم به سمت جیمز و پسر رفت ،جیمز اوضاع و آشفته دید و خیلی زود از اون دو طوفان دور شد و وارد اتاق کارش شد پشت سیستم نشست و در حالی که خونه ی آرشین و از کامپیوترش زیر نظر داشت زیر لب گفت:
-باز شروع شد!
ربات با اعصابانیت و حرص انگشت سبابش و به سینه ی پسر کوبید و داد زد:
-این چا چه غلطی می کنی تو ، می خوای همه چی رو خراب کنی؟
پسر در حالی که روی کاناپه های آبی رنگ سالن لم می داد با خنده گفت:
-منم خوبم،پولم دارم،سالمم،اون دختره جیغ جیغو هم حالش خوبه!
ربات با حرص داد زد:
-شهاب!
شهاب در حالی که سیگار برگش و کنار لبش می زاشت و آل استارای سورمه ای رنگ و مارکش رو از پاهاش در میاورد زیر لب گفت:
-چخه وحشی!
ربات طاقت نیاورد به سمت شهاب هجوم آورد که شهاب فرض از جا پرید و با پرشی کاملا حرفه ای پرید پشت میز و با جدیت گفت:
-اوف باز سگ شدی که داداشم!
ربات کتش و از تنش کند زد وبا نگاهی خونی به شهاب خیره شد و گفت:
-می گی یا با انبر از زبونت حرف بکشم؟
شهاب با چشمای گرد شده گفت:
-کلا آدم وحشی ای هستیا!
ربات لگدی به آل استار های شهاب زد و به سمتش رفت که شهاب زود جاش و عوض کرد و کنار پله های سراسری و شیشه ای ایستاد و گفت:
-وحشی نشو الان می گم!
ربات با خشم منتظر به شهاب نگاه می کرد که شهاب در حالی که سیگارش و دوباره کنار لباش می زاشت گفت:
-این دختره همش شلنگ و تخته می ندازه داداش روانیم کرده !
جون تو دختر نیست کانگورو ی!
ربات با اخمای در هم کروات شل و آبی رنگش و شل تر کرد و به شهاب گوش داد
-هیچی دیگه رو نروم اسکی میره آخر اون قدر اعصابم و تخم،مرغی کرد که،یه پس کتکش زدم.
ربات روی مبل نشست و در حالی که با پای راستش رو زمین ضرب گرفته بود گفت:
-تا چه حد زدیش؟
شهاب با جدیت به ربات نگاه کرد و دود و از دهانش حلقه حلقه خارج کرد اون قدر حرفه ای و زیبا که ربات نگاهش روی دود ها خیره موند.
-چی بگم،سگ جونم هست ناکس،تا جا داشت زدمش دیه!
ربات بی تفاوت دست برد و سیگارش و از جا سیگاری طلاش بیرون کشید و در حالی که با فندک تمساحی شکلش سیگار و آتیش می زد گفت:
-زدی ،زدی،عیب نداره. فقط نمیره!
شهاب خاکستر سیگارش و روی میله های سفید رنگ پله ها خاموش کرد و اروم گفت:
-موقعی که می زدمش،مدام اسم اون دختره رو صدا می زد!
ربات سرش و بلند کرد نگاه تیره و قرمز اش و به شهاب دوخت و آروم لب زد:
-آرشین و میگی؟
شهاب به سمت ربات رفت و لبش و به زیر دندون برد ،دست برد سمت موهای به هم ریخته و شلوغش و آروم گفت:
-مطمئنی این دوتا خواهر راه درستی برای رسوندن ما به هدفن؟
ربات سیگارش و روی مچ دستش خاموش کرد سوزش دستش هم نتونست چهره ی خنثی وخشنش و تغیر بده.
شهاب خواست به سمت ربات بره که ربات از جا بلند شد و در حالی که کتش و دوباره به دست می گرفت و در خونه رو باز می کرد رو به شهاب گفت:
-من می دونم دارم چی کار می کنم.تو هم از این جا برو تا کسی ندیدتت!
ربات از خونه خارج نشده بود که شهاب با فکی منقبض گفت:
-مهراب!
ربات خشکش زد ،چند وقت بود که این اسم و نشنیده بود؟
شهاب کفش هاش روبه پا کرد در حالی که از کنار ربات می گذشت گفت:
-هنوزم وقتی اسمت و می شنوی خشکت می زنه،شرمنده که قرار و شکستم و اسمت و صدا زدم ، داداش!
روبه روی مهراب ایستاد وگرفته گفت:
-فقط می خواستم مطمعن شم اون قدری ربات نشدی که اسمت و از یاد ببری،همین!
ازمهراب دور شد و مهراب با نگاهی خشک شده به جایی که تا چند لحظه قبل شهاب ایستاده بود خیره بود.
شنیدن اسمش بعد از شیش سال،براش مثل ضربه مغزی بود!
--
به برف های زیر کفشام خیره شدم پوزخند رو لبام نقش می بنده و دوست داشتم جای خدا می بودم و هر چی برف و سرماست و تو دنیا بریزم و در عوض دل های مردم و گرم کنم اون قدر دل ها و قلباشون و داغ کنم که هیچ وقت سرد نشن از دنیا!
شایدم اگه خدا بودم اون قدری که از دنیا خسته شدم و داغونم،اولین کاری که می کردم این بود که یه فندک بزرگ زیر کره ی زمین بگیرم و به سوختن و خاکستر شدنش با لبخند نگاه کنم!
الکی نیست که ما جای خدا نیستیم!
با نگاه خستم به دفتر خاطرات خیره شدم دفتر خاطراتی که جلد بنفش رنگش انتخاب آرشا بود و من مدام برگه بهش اضافه می کردم و دورش و چسب زده بودم یه وقت خراب نشه. این دفتر خاطرات همه چیزم بود!
همه چیز من ، گذشتم و حال و آیندم تو این دفتر خاطره نوشته می شد.
وجود دیانارو کنارم روی تاب سفید و یخ بسته حس کردم ، با نشستنش تاب تکونی خورد و صدای قژ قژ میله و زنجیر تاب نشون از زنگ زدگیش می داد.
دیانا تو خودش جمع شد و کلاه کاموایی زرشکی رنگش و جلوتر کشید و با چشمای براقش بهم زل زد و گفت:
-اوف خیلی سرده!
لبخندی آروم بهش زدم و دوباره مشغول نوشتن تو دفتر خاطراتم شدم دوباره صدای دیانا افکار در هم ریختم و به هم ریخته تر کرد.
-دانشگاه تموم شد می خوای تعطیلات و چی کار کنی!
نمیشد کنار دیانا بشینم و تمرکز کنم!
دفتر و بستم و برگشتم و در حالی که با موهای به هم ریخته ی رو پیشونیش بازی می کردم گفتم:
-احتمالا مثل پارسال می رم تو فروشگاه خانوم مارگارت کار می کنم.
دیانا با اخم از روی تاب بلند شد و در حالی که با چکمه های سیاهش برف هارو پرت می کرد این طرف و اون طرف گفت:
-اگه اون بابای آدم آهنیت نبود خیلی راحت می تونستی یه مدل زیبا و معروف باشی!
با ناراحتی نگاهم و ازش گرفتم،حرف حق که جواب نداشت.داشت؟
مطالعهی این پارت حدودا ۴۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۱۲۸۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
سارینا
2عالییییی
۲ سال پیشAdRek
3قیمت واقعا باعث میشه که به جز رمانهای خودت نتونم رمان دیگه آیی بخونم . چون توقعم از رمان به طرز وحشتناکی بالا رفته و فقط خودت میتونی بالاتر هم ببریش ، ممنونم که اینقدر قشنگ می نویسی
۳ سال پیشBaran
0بی نظیره اصلا قابل توصیف نیست چطوری انقدر قلمت خوبههه😭😭😭😂❤❤❤❤❤
۴ سال پیش
لطفا صبر کنید...
Rosa
0چقدر تا اینجا جذاب و گیرا بود بدون کلیشه های الکی خیلی قشنگه👏🏻👏🏻👏🏻🧡